تاریخ ایران و جهان
زندگینامه سورنا سردار ایرانی
زندگینامه زرتشت
زندگینامه آدولف هیتلر
زندگینامه ژولیوس سزار
زندگی نامه ی اسکندر مقدونی
تاریخ قوم کاسی‌ها
زندگینامه ميرزا محمدتقی‌خان اميرکبير
زندگینامه صلاح‌الدین ایوبی
نظریه سه یار دبستانی از ادوارد فیتزجرالد
ریشه نام آذربایجان برگرفته از نام سردار هخامنشیان، آتروپات



https://onhistory.ir
https://onhistory.ir/?p=260
https://onhistory.ir/?p=252
https://onhistory.ir/?p=271
https://onhistory.ir/?p=255
https://onhistory.ir/?p=268
https://onhistory.ir/?p=248
https://onhistory.ir/?p=265
https://onhistory.ir/?p=263
https://onhistory.ir/?p=323
https://onhistory.ir/?p=307





دُن کیشوت زندگی فردی را به مخاطب نشان می‌دهد که دچار توهم است و وقت خود را با خواندن آثار ممنوعه می‌گذرانَد. در زمان روایت داستان، نوشتن و خواندن آثاری که به شوالیه‌هامی‌پرداخت ممنوع بود و شخصیت اصلی داستان، خود را جای یکی از همین شوالیه‌ها می‌بیند و دشمنانی فرضی در برابر خود می‌بیند که اغلب کوه‌ها و درخت‌ها هستند. «دُن کیشوت» پهلوانی خیالی و بی‌دست‌وپاست که خود را شکست‌ناپذیر می‌پندارد.

او، با همراهی خدمتکارش، سانچو پانزا، به سفرهایی طولانی می‌رود و در میانهٔ همین سفرهاست که اعمالی عجیب و غریب از وی سر می‌زند. او که هدفی جز نجات مردم از ظلم و استبداد حاکمان ظالم ندارد، نگاهی تخیلی به اطرافش دارد و همه چیز را در قالب ابزار جنگی می‌بیند.

کتاب اول

آلونسو کیشانو پنجاه‌ساله و نه چندان ثروتمند، لاغر اندام و با صورت استخوانی، به همراه خواهرزاده‌اش، آنتونیا و خدمتکار بداخلاقش در روستای اسپانیایی لامانچا زندگی می‌کند. کیشانو در اغلب کارهایش مردی عملگراست. او نسبت به هم‌رده‌هایش در جامعه، کشیش روستا و طبقهٔ خدمتکاران مهربان است. کیشانو برای طبقهٔ حاکم احترام ویژه‌ای قائل است و آن‌ها را بدون چون و چرا از خود بالاتر می‌داند. او نه میلی به ثروت و مقام دارد و نه فقر آبرومندانه‌اش مایهٔ کج‌خلقی‌اش می‌شود.

باارزش‌ترین دارایی کیشانو که کتاب‌خوان و اهل تفکر است، کتاب‌هایش هستند. او تحت تأثیر کتاب‌هایش، ابتدا به آیین‌ها، ماجراها و قصه‌های شوالیه‌گری علاقه‌مند می‌شود و سپس به تدریج شیفتهٔ شوالیه‌های ماجراجویی می‌شود که دنبال مأموریتی شرافتمندانه و آرمانی هستند. اشتهای کیشانو به داستان‌های شوالیه‌گری تشدید می‌شود و برای خرید کتاب‌های بیشتر زمین‌هایش را می‌فروشد. کتاب‌ها پشت سر هم قطار می‌شوند و او بیشتر از قبل خودش را غرق مطالعه می‌کند. به گفتهٔ سروانتس بر اثر مطالعهٔ زیاد و خواب کم، مغز دن‌کیشوت آب می‌رود و هوش و حواسش را از دست می‌دهد. رؤیای کیشانو این است که شوالیه‌ای ماجراجو شود و سوار بر اسب و زره بر تن در دنیا ماجراجویی کند. با این هدف که تمام اشتباهات عالم را درست کند.

پس از مدتی طولانی شیفتگی‌اش به آیین شوالیه‌گری او را وادار می‌کند تا دست به عمل بزند. کیشانو ملبس به زره‌ای زنگ‌زده، بر اسبی لنگ سوار می‌شود تا به جستجوی ماجراهای شوالیه‌ای برود. او که امیدوار است اشراف‌زاده‌ای محترم به او لقبی اعطا کند، سرانجام به دست مسافرخانه‌داری که کیشانو را صاحب تیول می‌پندارد به دن‌کیشوت دِ لامانچا ملقب می‌شود. اسب لنگ و از پا افتاده‌اش هم به مقام رزینانته ارتقا پیدا می‌کند.

اکنون دن‌کیشوت برای آغاز سفرش تنها به دو چیز احتیاج دارد؛ بانویی که دن‌کیشوت خودش را وقف او کند و یک خدمتکار. برای اولی، دن‌کیشوت نام دولسینیا دل توبوسا را برمی‌گزیند، به‌یاد آلدونزا لورنزو، همان دختر روستایی که زمانی دلش را برده‌است…

 

کتاب دوم

کتاب دوم ماجراهای دن‌کیشوت که در مجلدی جداگانه چاپ شد، ویژگی منحصر به فردی دارد. کمی بعد از انتشار کتاب اول که سروانتس نوشتن کتاب دوم را شروع کرده بود، خبری به گوشش رسید که نویسنده‌ای به نام اَوِلاندو نسخه‌ای جعلی از ادامهٔ ماجراهای دن‌کیشوت نوشته و کار را به جایی رسانده که دن‌کیشوت از وفاداری به دولسینیا دست می‌کشد. در این زمان سروانتس در حال نوشتن فصل ۵۹ از کتاب دوم بود، جایی که دن‌کیشوت و سانچو به قصد شرکت در یک تورنمنت نیزه‌زنی به سمت ساراگوسا حرکت می‌کنند. اکنون سروانتس خشمگین از نسخهٔ جعلی، به قصد انتقام ترتیبی می‌دهد که دن‌کیشوت و سانچو حین صرف شام در مسافرخانه‌ای، خبر نسخهٔ اولاندو را بشنوند. شوالیه و خدمتکارش سریع به سمت بارسلونا، خانهٔ دن‌آلوارو تَرفه یکی از شخصیت‌های کتاب اولاندو، حرکت می‌کنند و پس از رسیدن به بارسلونا او را می‌ربایند.

کتاب دوم شخصیتی به نام سامسون کاراسکو را هم معرفی می‌کند، مردی جوان از روستای دن‌کیشوت که به تازگی از دانشگاه سالامانکا فارغ‌التحصیل شده‌است. کاراسکو نقش پیشین کشیش و سلمانی را به عهده می‌گیرد و خواهان نجات دن‌کیشوت و حفظ جانش در برابر خطرات است. اما دن‌کیشوت چندان علاقه ندارد نجاتش دهند. دن‌کیشوت قصد دارد برای ادای احترام به دولسینیا به توبوسوا سفر کند. او و سانچو در راه با سه دختر روستایی روبه‌رو می‌شوند و سانچو با توسل به حیله‌ای امیدوار است اربابش یکی از این سه دختر را به عنوان دولسینیا بپذیرد. هر وقت وقایع برخلاف انتظار پیش می‌روند، دن‌کیشوت گمان می‌کند دست جادوگران در کار است. در این مورد خاص هم گمان می‌کند جادوگران دولسینیا را به هیئت دختر روستایی زشت‌رویی درآورده‌اند.

دن‌کیشوت به شکل غیرمنتظره‌ای در نبرد با شوالیهٔ آینه‌ها به پیروزی می‌رسد. شوالیه‌ای که معلوم می‌شود کسی جز سامسون کاراسکوی تغییر چهره داده نیست. سامسون قصد کرده بود از طریق تغییر چهره و درآمدن در هیئت شوالیه‌ای رقیب، دن‌کیشوت را به خانه بازگرداند. نقشهٔ او تأثیر معکوسی دارد. اندکی بعد از این واقعه، دن‌کیشوت و سانچو پانزا با شوالیهٔ سبزپوش روبه‌رو می‌شوند. در این اپیزود شیری وجود داردکه دن‌کیشوت تصمیم می‌گیرد با آن مبارزه کند.

بخش اعظم این بخش به دوک و دوشسی بی‌نام اختصاص می‌یابد که به کمک خدمتکاران خانه‌زادشان، در قالب مجالس مضحکه، سربه‌سر دن‌کیشوت می‌گذراند. به‌علاوه دوک و دوشس باعث می‌شوند شوالیه و خدمتکارش مجروح شوند. عنصر مهم دیگر داستان انتصاب سانچو پانزا به فرماندهی یک جزیره است، شوخی دیگری که در نهایت با اعلام برائت سانچو از زندگی ارباب‌های فئودال خاتمه می‌یابد و عمق وفاداری او به دن‌کیشوت را نشان می‌دهد…[۲]

تحلیل داستان

در دنیای ایدئال شوالیه، افراد جامعه فقط در پی کسب دارایی و رفاه فردی نیستند و در فضایی ساده و صمیمی به دور از فساد و ظلم، در کنار هم زندگی می‌کنند. بدیهی است که این دنیای اسطوره‌ای را نمی‌توان در مکان و زمان معینی پیدا کرد. شوالیه‌های قرون وسطایی فقط در دنیای شانس و جادو می‌توانند زندگی کنند و هویت خود را شکل دهند. به همین دلیل مختصات جغرافیایی و موقعیت تاریخی رخدادها و ماجراهای داستان سروانتس مبهم است.

ماجراجویی‌های شوالیه از لحاظ زمانی هم بیرون از چرخهٔ توالی زمان واقعی هستند. خلاف رخدادهایی که در زندگی واقعی وجود دارند، ترتیب زمانی ماجراهای او معنای خاصی ندارد. دن‌کیشوت برای رسیدن به آرمان‌شهر طلایی‌اش هم خود را از مکان حقیقی دور می‌کند و هم زمانِ حال واقعی زندگی‌اش را ترک می‌کند و از یک نازمان آرمانی سر درمی‌آورد. به همین دلیل ماجراهای شوالیهٔ سروانتس ماهیتی رؤیاگونه پیدا می‌کنند.

دن‌کیشوت در حسرت رسیدن به دنیایی مانند سرزمین آرمانی آرکیدیا است که در آن زندگی ساده و بی‌پیرایهٔ روستایی در فضایی عاری از تبعیض و ستم و خشونت جریان دارد. او در پی احیای ارزش‌های سنتی عصر طلایی و نوعی ساده‌زیستی رمانتیک است. اما آرمان‌شهر سانچو به منزلهٔ نمایندهٔ طبقهٔ فرودست، عشرت‌کده‌ای است که در آن هیچ‌کس مجبور نیست برای گذراندن زندگی تلاش کند و نیازها و آرزوهای افراد بدون هیچ زحمتی برآورده می‌شود. رویارویی روایت رسمی و مردمی از جهان و هم‌جواری آرمان‌شهرهای برخاسته از آن‌ها، دو نکته را برای مخاطب روشن می‌کند. اول این‌که فانتزی‌های طبقات فرودست جامعه چه تفاوت‌هایی با فانتزی‌های فرهنگ حاکم دارد و دنیای آرمانی نمایندگان هر فرهنگ چه ویژگی‌هایی دارد. نکتهٔ دوم توضیحی است دربارهٔ ارتباط جایگاه اجتماعی افراد با ماهیت ماجراهایی که از سر می‌گذرانند.

فرهنگ رسمی در رمان دن‌کیشوت، زبانی باستانی و کهن دارد که با زندگی سادهٔ روستایی جور در نمی‌آید. در دنیای ایدئالِ دن‌کیشوت، تصویری آرمان‌گرایانه از زندگی بی‌غل و غش روستایی وجود دارد. نامناسب بودن زبان رسمی او در مواجهه با گفتمان کنایی و شوخ روستاییان به چشم می‌آید. قطعیت آرمان‌شهری فانتزی دن‌کیشوت دربارهٔ زندگی روستایی هم در مواجهه با کنایه‌های کارناوالی خرده‌فرهنگ مردمی متزلزل می‌شود. حضور این خرده‌فرهنگ در کنار فرهنگ رسمی سه کارکرد در رمان دارد: نشان دادن شکاف‌های بین دو فرهنگ، اشاره به توزیع نامتوازن سرمایه‌های فرهنگی و افشای بی‌پایه و اساس بودن ادعاهای مبنی بر اصالت، درستی و حقانیت ذاتی.

 

ارزش‌های اثر

شیوهٔ نگارش این کتاب بسیار مهم است و زمان نوشتنش اهمیت آن را بیشتر می‌کند. شاید تاکنون هیچ کتابی به اندازه دن کیشوت این‌همه مورد عشق و علاقه ملل گوناگون نبوده‌است. بسیاری از کتاب‌ها هستند که تنها به یک قوم و ملت اختصاص دارند و از حدود مرز یک کشور فراتر نمی‌روند، بسیاری دیگر نیز هستند که در میان ملل دیگر هم خواننده دارند اما تنها مورد پسند طبقه روشنفکر یا مردم عادی یا طبقات ممتاز اند؛ اما دن کیشوت تمام حصارهای جغرافیایی و نژادی و اجتماعی و طبقاتی را در هم شکسته و نام خود را با دنیا و بشریت گره زده‌است.

رمان دن‌کیشوت از مهم‌ترین آثار ادبی است که حضور دو فرهنگ رسمی و غیررسمی و تعامل آن‌ها را به تصویر می‌کشد. این اثر زادهٔ دورانی است که فرهنگ‌های گوناگون درهم آمیخته‌اند. ردپای همهٔ اختلاف‌نظرها، تضادها و کشمکش‌های اروپای قرن شانزدهم میلادی را می‌شود در این رمان دید. سروانتس در زمانه‌ای شخصیت‌ها و ماجراهای دن‌کیشوت را آفرید که تغییرات دوران،روایتهای جدیدی از جهان را در کنار روایت‌های موجود گذاشت و فرهنگ‌های گوناگون در عرصه‌های مختلف با یکدیگر مواجه شدند.

ترجمه‌های فارسی

این رمان با همین عنوان دن کیشوت نخستین بار به‌دست محمد قاضی از زبان فرانسوی به زبان فارسی ترجمه شده‌است و انتشارات نیل و ثالث چندین بار آن را به چاپ رسانده‌اند.

همچنین این اثر در سال ۱۳۹۱ با تلفظ اسپانیایی اش یعنی دن کیخوته توسط کیومرث پارسای برای اولین بار از زبان اسپانیایی به زبان فارسی ترجمه شده‌است.

 

داستان دن کیشوت

داستان دن کیشوت



مذهب شیعه، که با باور به جانشینی علی ابن ابی‌‌طالب پس از مرگ پیامبر اسلام از مذهب سنی متمایز می‌شود، سه فرقه اصلی دارد: جعفری، اسماعیلی و زیدی.

زیدی‌ها به “عصمت” امامانشان اعتقاد ندارند و به سه خلیفه اول مسلمانان احترام می‌گذارند.

زیدیه یکی از فرقه‌های شیعه است که نامشان را از زید بن علی گرفته‌اند. زیدیان برخلاف دوازده‌امامی‌ها، زید بن علی را به‌جای برادرش محمد باقر امام پنجم می‌دانند و در امامت علی بن ابی طالب، حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن حسین با دیگر شیعیان هم‌نظرند. یحیی بن زید دیگر امام معروف زیدیه است.

در دوران معاصر مهمترین سکونتگاه زیدیان کشور یمن است که حدود ۴۵٪ جمعیت آن را شیعیان تشکیل می‌دهند.[۱] مکتب فقهی زیدیان به مذهب حنفی نزدیک است و شباهت‌هایی هم با مذهب جعفری دارد. در کلام و الهیات به معتزله نزدیک‌اند. یکی از اختلاف‌های مهم زیدیان و دوازده‌امامی‌ها این است که به عصمت امامان معتقد نیستند و معتقدند هر یک از فرزندان حسن و حسین می‌تواند به مقام امامت برسد. پس امامت را ارثی نمی‌دانند. همچنین معتقدند امام باید قادر به جنگ و دفاع باشد بنابراین امامت کودک و مهدی غایب را نمی‌پذیرند. مهم‌ترین شرط امامت را کوشش شخص دانسته و وجود بیش از یک امام در یک زمان و نبودن امام در زمانی دیگر را می‌پذیرند.

 

شیخ مفید در مورد زیدیه چنین آورده‌است: «زیدیه به امامت علی، حسن، حسین و زید بن علی قائل هستند و نیز به امامت هر فاطمی‌ای که به خود دعوت کند و در ظاهر، عادل و اهل علم و شجاعت باشد و با او بر شمشیر کشیدن برای جهاد بیعت شود.» در کتاب التحف شرح الزلف، پس از شمردن محمد بن عبدالله، علی بن ابی طالب، حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن حسین و زید بن علی، تا بیش از ۱۱۰ امام برای زیدیه، شمرده شده‌است. زیدیه دو بار در تاریخ به قدرت رسیدند یکی در طبرستان و دیلمان و گیلان از حدود ۲۵۰ ه‍.ق که داعی کبیر حکومت علویان طبرستان را تأسیس کرد تا حدود سال ۵۲۰ ه‍.ق و دیگری در یمن که یحیی بن حسین در حدود سال ۲۹۸ آن را تصرف کرد و تا دوران معاصر برای تصاحب قدرت سیاسی در این منطقه با خلفای مصر و خلفای عثمانی رقابت داشتند.

در عبادات زیدیان در بعضی از مسائل که مایه تمایز شیعه و سنی است روش شیعه را دارند مانند «حی علی خیرالعمل» گفتن در اذان، پنج بار تکبیر گفتن در نماز میت و نخوردن حیوان ذبح شده توسط نامسلمان. از احکام متفاوت آنان با دوازده امامی‌ها این است که زناشویی با غیر زیدی و ازدواج موقت را جایز نمی‌دانند.

 

آنها از نظر فقهی و فکری هم به بعضی جریان‌های سنی (حنفی و معتزله) نزدیکی‌هایی دارند و به عنوان نمونه پنج بار در روز نماز می‌خوانند.

زیدیه را نزدیکترین فرقه شیعه به مذهب سنی می‌دانند. تفاوت آنها با شیعیان دوازده امامی تا جایی است که گاهی در ایران از “انحراف زیدیه” یاد می‌شود.

پیدایش زیدیه به شورش زید، پسر علی بن حسین (زین العابدین) بر خلیفه وقت برمی‌گردد.

او برای زیدی‌ها امام پنجم است، اما اسماعیلی‌ها و جعفری‌ها محمدباقر را امام پنجم خود می‌دانند.

یحیی، پسر زید، معروف به امامزاده یحیی در گنبد کاووس دفن شده است.

زیدی‌ها از سومین قرن پس از اسلام در طبرستان (گیلان و مازندران کنونی) قدرت گرفتند.

در دوران معاصر زیدی‌ها عموما ساکن شمال یمن و جنوب عربستان هستند.

زیدی‌ها در یمن تاریخی طولانی دارند و امامان زیدی از قرن سوم پس از اسلام بر مناطقی از یمن فرمانروایی می‌کردند.

قدرت آنها در مقاطعی تحت الشعاع دیگر سلسله‌های اسلامی و بعدتر قدرت‌های استعماری قرار گرفت.

سرانجام در سال ۱۹۶۲ میلادی بود که با تشکیل جمهوری عربی یمن، امامان زیدی قدرتشان را از دست دادند.

مذهب زیدی چیست

مذهب زیدی چیست



 نظریه سه یار دبستانی از ادوارد فیتزجرالد 

در داستان سه یار دبستانی، که ادوارد فیتزجرالد بر دیباچه ترجمه انگلیسی رباعیات خیام آورده است، خیام، خواجه نظام الملک و حسن صباح، ارتباط داده شده‌اند. ادعا بر این است که این سه شخصیت، یاران دبستانی بودند که هم قسم شدند که هرکدام زودتر به مقام و منصبی رسیدند، دیگران را یاری دهند. از این سه،نظام الملک نخست منصب یافت و به وزارت سلجوقی رسید. وی عهد خویش را نگه داشت و برای خیام مشاهره‌ای منظم برقرار کرد و به حسن صباح مقام عالی در دستگاه حکومت واگذاشت. اما دیری نپایید که میان صباح و نظام الملک اختلاف افتاد و خواجه سرانجام توانست با خدعه و فریب، حسن را در چشم سلطان سلجوقی خار کند. حسن سوگند یاد کرد که انتقام بگیرد؛ لذا راهی مصر شد و در آنجا بر اسرار مذهب اسماعیلی آگاه شد، و بعداً شاه مصر بخاطر ترسی که از حسن داشت به او اموالی داد تا آنجارا ترک گوید و سران آن زمانِ فرقه اسماعیلی به او یارانی کار کشته دادند. سپس وی به همراه یاران خویش به ایران بازگشت و فرقه‌ای تشکیل داد که با قتل‌ها و آدم‌کشی‌های خود دولت سلجوقی را به هراس انداخت. با توجه به منابع تاریخی این داستان را همیتوان بی اساس دانست، زیرا که تاریخ تولد و مرگ خیام,خواجه نظام الملک و حسن صباح به گونه‌ایست که آنها نمی‌توانستند در مدرسه با یکدیگر عهد برادری ببندند.

 

نظریه سه یار دبستانی از ادوارد فیتزجرالد

نظریه سه یار دبستانی از ادوارد فیتزجرالد



روایت مارکوپولو از حشاشین (اسماعیلیان)

 

به گفته مارکوپولو به دستور رهبر حشاشین به گروهی از جوانان ماده مخدر می‌خوراندند و در حالت بیهوشی با چشمانی بسته آنان را به باغی بسیار زیبا منتقل می‌کردند که در آن جویهای شیر و عسل جاری بود و دختران زیباروی در آن به دلبری مشغول بودند. پس از گذشت چندین روز از سکونت جوانان در این بهشت ساختگی دوباره به آنان داروی مخدر خورانده و به نزد رهبر گروه می‌بردند. در این هنگام رهبر از آنان می‌پرسید که: “کجا بودید؟” جوانان همگی پاسخ می‌دادند: “در بهشت!” سپس رهبر حشاشین به آنان می‌گفت که به خواست من بود که شما وارد بهشت شدید و اگر می‌خواهید دوباره به آنجا بروید باید آنچه را که من امر می‌کنم به جای آورید. در این هنگام جوانان برای ورود دوباره به بهشت حاضر به هر گونه جانفشانی برای رهبر خود بودند. اما این داستان‌ها خالی از دروغ و ابهام نیست.اساس یک ارتش بر مبنای نظم و انظباط است. شراب و زن های زیبا و حشیش چنان انظباط ارتش را از بین می برد که هیچ سربازی از افسر اطاعت نمیکند و هیچ افسری در پی اداره کردن سرباز های خود نیست.چنین ارتشی یک سال هم دوام نمی آورد اما ارتش باطنی حسن صباح دویست و پنجاه سال با اعراب مبارزه کرد.تمامی داستان های مربوط به بهشت مصنوعی دروغی بیش نیست که توسط مخالفان شیخ حسن صباح از جمله خلفای عباسی منتشر شده اند. بی‌محابا بودن آن‌ها باعث شد در رابطه با عمل آن‌ها در تاریخ افسانه‌سازی شود. به خاطر وحشت عمومی عده‌ای از اسماعیلیان را با اسامی مثل باطنیه «مردان باطن، معنی باطنی متون» ملاحده «کفار» و در سوریه حشاشیه «استفاده‌کننده از حشیش» خطاب می‌کردند. صلیبی‌ها از این نام، واژه (به انگلیسی: Assassin) را ساختند که به معنی آدم‌کش است؛ این اسم برای اسماعیلیان نزاری به کار می‌رفت و پس از آن برای کسانی که مرتکب قتل‌های عمومی می‌شدند؛ همچنین باعث سوتفاهمات بسیاری شد، مثلاً می‌گفتند فداییان حشیش را مصرف می‌کنند تا بهشت را در جلو چشم خود مشاهده کنند و برای رسیدن به آن دست به قتل بزنند، یا با استفاده از آن عقل خود را از دست می‌دادند، در حالی‌که این عمل نیازمند صبر و شکیبایی بود. هانری کوربن معتقد است افسانه‌هایی که درمورد فدائیان شکل گرفته بخاطر خیال‌پردازی‌های صلیبیان و مارکوپولو است. در قرن ۱۹ میلادی، جوزف فون هامر اعمالی را به اسماعیلیان نسبت داد که اروپائیان به فراماسون‌ها نسبت می‌دادند؛ در نتیجه در سال ۱۸۱۸ میلادی، «کتاب تاریخ آدمکشان» نوشته‌شد و در سال ۱۸۳۸ میلادی، س. دساسی نیز «کتاب شرح دیانت دروزیان» را نوشت و سعی کرده واژه آدمکشان (Assassin) را مشتق شده از واژه حشاشین بداند.

روایت مارکوپولو از حشاشین (اسماعیلیان)

روایت مارکوپولو از حشاشین (اسماعیلیان)



ایدئولوژی اسماعیلیان چه بود؟

اسماعیل فرزند بزرگ امام جعفر صادق ششمین امام شیعیان بود که در زمان حیات پدر وفات یافت. هرچند پدر بارها بر این امر صحه گذاشت و پسر دیگرش را به جانشینی خود برگزید ولی جمعی از شیعیان آن را نپذیرفتند و اسماعیل را به عنوان امام غائب (مهدی موعود) خویش نام نهادند. بعد ها شخصی به نام عبدالله میمون از این عقاید سود جست و مذهب جدیدی به نام اسماعیلیه به وجود آورد و داعیانی به اطراف فرستاد تا پیروان بیشتری یابد. بعد ها پیروان این مذهب چنان قدرت و اعتباری یافتند که در مصر برای خود خلافت خلفای فاطمی را ایجاد نمودند و از سال ۳۰۲_۵۶۵ هجری قمری در آن سرزمین حکومت نمودند. اسماعیلیان در مصر شهر قاهره را ساختند و آن را پایتخت خویش نام نهادند تا سرانجام در سال ۵۶۴ هجری قمری صلاح الدین ایوبی سلسله خلفای فاطمی را از میان برداشت.اسماعیلیان عقاید عجیب و شگفت انگیزی داشتند یکی از این کارها همانگونه که توضیح داده شد ترور مخالفانشان بود. در سال ۴۷۳ هجری قمری حسن صباح به عنوان یکی از داعیان این فرقه، از مصر به ایران آمد و ده سال بعد قلعه الموت (واقع در قزوین کنونی) را که به آن آشیانه عقاب می گفتند به تصرف خویش درآورد و شروع به تبلیغ فرقه اسماعیلیان کرد و مردم را از اطراف و اکناف به سراغ او آمدند و مذهب اسماعیلیه را پذیرفتند.

 اسماعیلیان بنیانگذار تروریسم بودند ؟!!

پایه گذار نخستین گروهک تروریستی سازمان یافته جهان را می توان حسن صباح (بنیانگذار اسماعلیان در ایران یا همان باطنیان یا حشاشین) نامید. حسن صباح این مرد باهوش و دانا در طول مدت زندگی خود تشكيلات عظیم و سازمان یافته بسیار منظمی را بنیاد نهاد. یکی از اقدامات وی ایجاد قلعه های آموزشی در نقاط مختلف ایران بود که در آن قلاع به تربیت و پرورش نیروهای فدائیان مطلق پرداخته می شد. فدائیان مطلق آموزش می دیدند که چگونه دشمنان را غافل گیر کرده و تنها با یک یا دوضربه به قتل رسانده بگریزند. قبل از ترور، شخص خنجری را به همراه یادداشتی بالای سر طرف قرار می‌داد و او متوجه می‌شد که مورد دشمنی اسماعیلیان قرار گرفته‌است. آنان همیشه جوهر تریاک همراه خود داشتند تا در صورت دستگیری زنده به دست دشمن نیفتند. فدائیان مطلق از آگاهان بودند، وضع مالی خوبی داشتند و به هر لباس و کسوت در می آمدند تا در انجام ماموریت پیروز گردند، آنان بعد از اینکه جهت انجام مأموریت از قلعه خارج می شدند دارای نام مستعار می شدند که فقط رئیس قلعه از آن خبر داشت. فدائی مطلق ابتدا باید مقطوع النسل میشد تا هیچ گاه هوی و هوس بر او غلبه نکند و وی را از انجام ماموریت باز ندارد. در این که مثله کردن یک مرد و او را برای همیشه از عشق محروم کردن ، بر خلاف انسانیت است تردیدی وجود ندارد اما نتایجی که فرقه باطنيه ( مكتب حسن صباح) از خواجه کردن فدائیان مطلق میگرفت نشان میدهد که نظریه سران أن فرقه بی پایه و اساس نبوده است. چون هرگز اتفاق نیفتاد که یک فدائی مطلق هنگامی که برای انجام کاری میرفت دچار تردید شود و از نیمه راه برگردد یا بگریزد و در شهری سکونت نماید که دست پیروان فرقه باطنيه به آنها نرسد. این روش موقتی نبود بلکه مدت یک قرن به طول انجامید.

 

ریشه واژه اساسین (Assassin) و حشاشین چیست؟

حشیشیه یا حشّاشین نامی است که مخالفان مسلمانِ اسماعیلیانِ الموت (واقع در ایران_قزوین) بر آنان نهادند و سرانجام در زبان‌های اروپایی به گونه‌های مختلفِ کلمه اَسَاسین بدل شد.حشاشین (به انگلیسس: Assassin) نامی است که صلیبیون و اروپائیان قرون وسطی به باطنی‌ها (اسماعیلیان) در دوران الموت، که گسترده حکمرانی‌شان، ایران و سوریه را به مرکزیت قلعه الموت شامل می‌شد، استفاده می‌شود که البته حشاشین یک تاریخچه پیش از حسن صباح هم داشته که در تاریخ مدفون شده که میگویند هدفی والا و روحانی داشتند. نام حشاشین توسط صلیبیون از سوریه به اروپا منتقل شده و در شکل‌های گوناگون ادبیات غربی جنگ های صلیبی، در متون عبری و یونانی به کار رفته است. حشاشین در واقع (افراد معتقد و پایبند به دین) نام داشتند که غربی‌ها آن را سهوا به مشتقی از کلمه حشیش نسبت دادند.

باطنی‌ها یک گروه شیعی مهم بودند، در اروپا سده میانه به اسم «اساسین» معروف شدند.ممکن است این نظریه به وجود بیاید که کلمه حشاشین از کلمه اساسین گرفته شده باشد در صورتیکه در زمان حسن صباح مسلمانان هنوز با فرنگی‌ها آنگونه مناسباتی نداشت که از آنان اصطلاحاتی اقتباس نمایند بنابراین حشاشین از کلمه اساسین گرفته نشده بلکه کلمه اخیر از طرف فرنگی‌ها اقتباس گردیده است و حشاشین بر خلاف باور عامه و برخی از صاحبنظران به معنی کسانیکه حشیش می‌کشیدند و بعد از آن دست به اعمالی چون قتل می‌زدند نیست، این نامگذاری از اصطلاح حشاش که خود مشتق از واژه حشیش به معنای داروساز (گیاه شناسان) ریشه گرفته‌است که در قرون چهارم و پنجم خورشیدی در کشورهای اسلامی و بخصوص در ایران دارو فروشان را بنام حشاشین میخواندند و در بعضی از شهرهای بزرگ ایران بازاری به نام بازار حشاشین (دارو فروشان) وجود داشت. جنگجویان صلیبی و وقایع نگاران غربی آنها، که در دهه‌های آغازین قرن ۱۲ م درخاور نزدیک با اعضای این فرقه مذهبی برخورد کرده بودند، این اصطلاح را رواج دادند. اروپایی‌های سده میانه که از دین اسلام و اعتقادات و اعمال دینی مسلمانان اطلاعی نداشتند، یک سلسله داستان‌های به هم پیوسته را نیز دربارهٔ کارهای مرموز و سری حشاشین و رهبر آنها، حسن صباح (که پیرمرد کوهستان می‌نامیدند) شایعه ساختند. با گذشت زمان، افسانه حشاشین در روایت مارکوپولو به اوج خود رسید.

قلعه الموت پایگاه فرقه اسماعیلیان

 

ایدئولوژی اسماعیلیان چه بود

ایدئولوژی اسماعیلیان چه بود



«مسأله «ذوالقرنین» موضوع پیچیده‌ای است که از دیرباز مورخان و مفسران را سرگشته و سردرگم کرده است. این نام در کتاب مقدس و قرآن کریم آمده است. قرآن کریم «ذوالقرنین» را یکی از پادشاهان کهن می‌داند و از وی به نیکی یاد می‌کند در سده معاصر، مولانا ابوالکلام آزاد، کوشیده تا برای این پرسش تاریخی که «ذوالقرنین کیست؟» پاسخی مستدل بیابد. او کوروش را مصداق ذوالقرنینِ مذکور در قرآن و تورات معرفی کرده است.»

دکتر علی‌اصغر قهرمانی مقبل، دانشیار گروه زبان و ادبیات عرب دانشگاه خلیج فارس گفت: «کوروش یک بحث مهم و تأثیرگذار در جامعه ماست و برای ما بعدی ملی و جهانی دارد. از طرف دیگر، در قرآن، از فردی تحت عنوان «ذوالقرنین» نام برده شده است که شخصیت بسیار خوشنامی است و از قضا، مصداق یکی از شخصیت‌های ایرانی است. این انطباق را می‌توان در خدمت وحدت ملی ما به کار گرفت؛ چراکه هویت ایرانیان دربردارنده دو بعد «ایرانی» و «اسلامی» به شکلی توأمان است، شخصیت کوروش می‌تواند این دو بعد «ملی» و «دینی» هویت ایرانی را بهم پیوند زند.»

او درباره چگونگی شکل‌گیری معمای ذوالقرنین هم اظهار کرد: «واژه «ذوالقرنین» سه بار در قرآن مطرح شده است و قرآن کریم او را یکی از پادشاهان کهن می‌داند و از وی به نیکی یاد می‌کند. معمای ذوالقرنین از زمانی شروع می‌شود که یهود به قریش می‌آموزد که از پیامبر (ص) بپرسند ذوالقرنین کیست و می‌خواستند ببینند پیامبر اکرم (ص) برای آن چه پاسخی دارد.

این که چه اندیشه‌ای در پس مفهوم «ذوالقرنین» نهفته است، دغدغه من شد. در مقاله‌ای که سال ۹۰ در یکی از مجلات منتشر کرده بودم، کوشیدم تا واژه «قرن» را که معمای شخصیت ذوالقرنین در آن نهفته است، بررسی کنم. به همین دلیل نیاز داشتم که به کتاب مقدس مراجعه کرده و بررسی کنم که در زبان عربی و عبری واژه «قرن» چه دلالت‌هایی می‌تواند داشته باشد. به این رسیدم که «قرن» در ظاهر «شاخ» معنا می‌شود اما در کتاب مقدس به معنای فرزند، نسل، قدرت و شکوه هم به کار رفته است و ذوالقرنین کسی است که توانسته شرق و غرب عالم را به سیطره خود بگیرد؛ به تعبیری، یک شاخش به سمت غرب و یک شاخش به سمت شرق است و توانسته بر آنها مسلط شود. اگر ویژگی‌هایی را که برای ذوالقرنین در کتاب مقدس و قرآن کریم آمده است از لحاظ تاریخی بررسی کنیم درخواهیم یافت که «کوروش کبیر» بیشترین انطباق را با ذوالقرنین دارد.

ابوالکلام آزاد (نویسنده کتاب «کوروش؛ یا ذوالقرنینِ قرآن و تورات») فارغ از این که همرزم گاندی و یک فعال اجتماعی بود، مفسر قرآن هم بوده است و گویا در حال تفسیر قرآن به زبان اردو بود که وقتی به سوره کهف می‌رسد و با آیات مربوط به ذوالقرنین مواجه می‌شود ترجیح می‌دهد این بخش را به زبان عربی هم در جایی منتشر کند. از طرفی چون مطالعاتی هم راجع به تاریخ ایران داشت و پاسارگاد، تخت‌جمشید و زرتشت را بخوبی می‌شناخت، این تطابق در ذهن او نقش بست.»

قهرمانی مقبل در ادامه درباره پاسخ علامه طباطبایی به عنوان یکی از برجسته‌ترین مفسران قرآن به اصطلاح «ذوالقرنین» و تطابق آن با کوروش کبیر هم گفت: «علامه طباطبایی در کتاب ارزشمند تفسیر المیزان بخش اعظمی از مقالات ابوالکلام آزاد را نقل مستقیم می‌کند. البته علامه طباطبایی صد درصد پاسخی را در خصوص ذوالقرنین مطرح نمی‌کند اما معتقد است که با توجه به این نظریاتی که ابوالکلام آزاد بیان کرده، می‌توانیم بگوییم که بهترین مصداق تاکنون برای ذوالقرنین «کوروش» است.

بدون شک نقدهایی به استدلال ابوالکلام آزاد وجود دارد. حتی در خود هند هم کسانی هستند که ذوالقرنین را نه «کوروش» بلکه «داریوش» و برخی «اسکندر» می‌دانند. البته تطابق ذوالقرنین با اسکندر را خود ابوالکلام آزاد رد می‌کند و استدلال او این است که با توجه به آن چه در قرآن کریم آمده است، ذوالقرنین یک شخصیت خوشنام است که از قضا سد هم بنا کرده است و در این راستا، تأکید می‌کند که اسکندر نه خوشنام بود و نه سدی بنا کرده بود.»

ذوالقرنین کیست



مهرداد یکم (به پهلوی: Mihrdāt)، اشک پنجم در شمارش جدید، معروف به مهرداد بزرگ، شاهنشاه ایران از سال ۱۷۱ پ.م. تا ۱۳۲ پ.م. و معمار اصلی شاهنشاهی اشکانی بود. فتوحات او دولت اشکانی را از یک پادشاهی کوچک به یک شاهنشاهی جهانی تبدیل کرد.

 

سکه مهرداد یکم

مهرداد به معنی «داده میترا» است. این نام از نام پارسی باستان Miθradāta می‌آید. شکل پهلوی (پارتی) آن Mihrdāt بود و یونانیان و رومیان آن را Mithridates می‌خواندند.

سنگ‌نگاره مهرداد اشکانی در خوزستان

مهرداد فرزند فریاپات و نوه برادری ارشک یکم بود. او چند برادر داشت که بزرگترین آن‌ها، فرهاد یکم، در سال ۱۷۶ پ.م. به جای پدرشان برتخت شاهی نشسته بود. با اینکه در خط جانشینی فرزندان فرهاد بر مهرداد الویت داشتند، با این حال او برادرش را به دلیل شایستگی‌هایی که از خودش نشان داده بود، به عنوان جانشین خود برگزید.

پس از مرگ فرهاد یکم، مهرداد به جای او برتخت نشست. او در نخستین عملیات نظامی گسترده خود، رو به سوی دولت یونانی بلخ کرد. دولت بلخ که در جریان جنگ‌های طولانی با سغد و دولت‌های هندی تضعیف شده بود، در دهه ۱۵۰ پ.م. به سختی از شاهنشاه اشکانی شکست خورد و مهرداد وارد بلخ شد و این منطقه را ضمیمه خاک امپراتوری خود کرد.

پس از آن، مهرداد رو به سوی سلوکیان برگرداند. در ۱۴۶ پ.م. به ماد حمله کرد و همدان را تصرف کرد. پس از آن، در سال ۱۴۱ پ.م. وارد بابل و میانرودان شد و در آنجا رسما به عنوان شاهنشاه ایران تاجگذاری کرد. سکه‌هایی از این دوران که در شهر سلوکیه ضرب شده‌اند، برجای مانده است. پس از آن برای برای دفاع از مرزهای شمالی شاهنشاهی اشکانی به گرگان رفت. در همین زمان بود که سرداران اشکانی به نام او پارس و عیلام را فتح کردند.

با اینکه صد دروازه تا آن روز پایتخت اشکانیان بود، وی در سلوکیه، همدان و تیسفون و البته شهر تازه تاسیس مهردادگرد (نیسای امروزی) کاخ‌های شاهنشاهی جدیدی بنا کرد و پایتخت پیشین پارت‌ها اهمیت سابق خود را از دست داد. تیسفون پایتخت زمستانی و همدان پایتخت تابستانی انتخاب شدند.

در سال ۱۴۰ پ.م. سلوکیان دوباره به میانرودان حمله کردند و درحالی که مهرداد در شرق مشغول نبرد با سکاها بود، دیمتریوس دوم سلوکی میانرودان را فتح کرد. با این حال سلوکیان به زودی شکست خوردند و در همان سال بیرون رانده شدند. حتی خود دیمیتریوس به دست پارت‌ها افتاد و او را به گرگان نزد مهرداد فرستادند. او به گرمی از شاه سلوکی پذیرایی کرد و حتی دختر خودش رزگونه را به عقد او در آورد. مهرداد سپس شاه عیلام را به خاطر یاری به سلوکیان مجازات کرد. شاهنشاه اشکانی همچنین اجازه داد وادفراداد دوم، شاه پارس، در قلمرویش خودمختاری بیشتری داشته باشد. مهرداد سپس در سال ۱۳۲ پ.م. درگذشت و فرهاد دوم به جایش بر تخت نشست.

از نخستین سال‌های سده دوم پیش از میلادی، اشکانیان بر ادعای خود به عنوان جانشینشان شاهنشاهان هخامنشی پافشاری بیشتری کردند. آن‌ها مدعی بودند که ارشک، نخستین شاه اشکانی، از نسل اردشیر دوم، شاهنشاه هخامنشی است. همچنین عناوین سلطنتی هخامنشی در زمان اشکانی احیا شدند که مهم‌ترین آن‌ها عنوان «شاهنشاه» (شاه‌ِ شاهان) بود. مهرداد یکم نخستین فرمانروای اشکانی بود که با این عنوان سکه زد، با این حال تبدیل شدن آن عنوان معمول شاهان اشکانی، تا دوران مهرداد دوم به طول انجامید. همچنین شاهان اولیه اشکانی، بر روی سکه‌هایشان خود را با کلاهِ شهربانی هخامنشی به تصویر کشیده‌اند.

 نخستین سکه‌های مهرداد یکم نیز او را با کلاه شهربانان هخامنشی نشان می‌دهند. با این حال با فزونی یافتن قدرت این شاهنشاه، بر روی سکه‌های جدیدتر او با دیهیم شاهی به تصویر کشیده شده است. او همچنین بخشی از سنت‌های هلنی را پذیرفت، اما بر روی سکه‌هایش برخلاف فرمانروایان یونانی و اشکانیان اولیه، خود به شکل یک مرد ریش‌دار نشان داده شده است که این خود نشانی از ادعای او مبنی بر جانشینی شاهنشاهان باستانی ایرانی است.

مهرداد یکم همچنین عنوان Philhellene (دوست یونانیان) را پس از فتح میانرودان بر روی سکه‌های خود حک کرد تا با یونانیانی که به تازگی سرزمین‌های آنان را فتح کرده بود، روابط دوستانه‌ای برقرار کند. عنوان دیگری که بر روی سکه‌هایش درج کرد، «ارشک» بود که بعدها به «ارشک شاه» تغییر کرد و در نهایت به شکل «شاه بزرگ ارشک» در آمد. ارشک که نام نخستین شاه اشکانی بود، تا سقوط این دودمان نام رسمی همه شاهنشاهان آن بود.

«کسی که پدرش خداست» نیز از دیگر لقب‌های مهرداد یکم بود. فرهاد دوم، جانشین او، نیز همین لقب را بر روی سکه‌هایش حک کرد.

مهم‌ترین دستاورد مهرداد در طول زندگی‌اش آن بود که پادشاهی اشکانی را از یک فرمانروایی محلی، به یک شاهنشاهی جهانی تبدیل کرد. او از فتوحاتش در غرب این هدف را دنبال می‌کرد تا به مدیترانه برسد و هژمونی ایران را بر آن منطقه برقرار کند. با این حال این هدف تا پایان دوران ساسانی به یک کشمکش جدی میان ایران و روم بود و به هیچ نتیجه قطعی‌ای نرسید. از آنجایی که مهرداد را به عنوان معمار اصلی شاهنشاهی اشکانی می‌دانند، برخی او را در کنار شاهنشاهانی مانند کوروش دوم هخامنشی قرار می‌دهند.

 

مهرداد یکم معمار اصلی شاهنشاهی اشکانی

مهرداد یکم معمار اصلی شاهنشاهی اشکانی



مرداویج بنیانگذار سلسله زیاریان در سده چهارم هجری و دهم میلادی است. وی پایه‌های حکومتی را پی نهاد که فرمانروایانش میان سال‌های ۳۱۶ تا ۴۳۵ هجری بر بخش‌هایی از سرزمین‌های گرگان، قومس، طبرستان، دیلم، گیلان، قزوین، ری، اصفهان و خوزستان فرمان راندند. زیاریان به همراه دیگر شاخه‌های دیلمی در غرب و شرق ایران به یاری گروهی از سلسله‌های محلی کوچک و بزرگ ایرانی، حدود دو سده بر ایران فرمان‌روایی کردند.

مرداویج خواهرزادهٔ هروسندان بن تیرداد، از اشراف گیلان، بود که تبارنامهٔ او به شاهان ساسانی می‌رسد. او همراه دایی خود در ابتدا به سپاه علویان طبرستان پیوست و پس از آن در میان سپاهیان سامانیان و علویان طبرستان مشهور شد و به فرماندهی بخشی از لشکریان آن‌ها رسید. وقتی در میان علویان بود، با اختلاف افتادن میان سرداران این جبهه، حسن بن قاسم (حاکم علوی) دایی او را همراه چند تن دیگر به قتل رساند و این موجب شورش بزرگان دیلم بر داعی شد. پس از آن اسفار بن شیرویه توسط دیلمیان ریاست یافت و مرداویج پس از کشتن داعی، مدتی در خدمت او بود.

فتوحات اسفار روند مثبتی داشت و قدرت او هر روز بیشتر می‌شد. وی مناطق بسیاری را به قلمرو خود افزود و در نبردهایی علیه سامانیان و خلافت عباسی به پیروزی رسید ولی مرداویج علیه او ائتلافی تشکیل داد که شامل محمد بن مسافر و ماکان بن کاکی می‌شد. مرداویج با از میدان خارج کردن اسفار توانست تمامی قلمرو او را خود به دست آورد. وی پس از آن در سال ۳۱۹ هجری با لشکرکشی به همدان توانست پیروزی بزرگی به دست آورد. پس از آن خوزستان و اصفهان را هم به قلمرو خود افزود.

وی گرچه در ابتدا از خلافت عباسی اعلان اطاعت کرد، ولی اواخر قصد داشت حکومت ساسانیان را احیا کند. وی در نامه‌ای به ابن وهبان از قصد خود برای فتح بغداد و به تخت نشستن در تیسفون خبر داده‌است. وی با برتر دانستن ایرانیان از عرب‌ها و ترک‌ها موجب اختلاف‌افکنی میان سربازان ترک و دیلمی خود شد که در نهایت منجر به قتل او توسط سربازان ترکش شد.

پس از مرداویج سردارانش با وشمگیر، برادر او، بیعت کردند. وشمگیر و جانشینان او توانستند حکومت زیاریان را به صورت محدودتری در طبرستان و گرگان تا ۴۸۶ هجری زنده نگهدارند.

رداویج یا مرداویز به معنی آویزندهٔ مردان و به‌دارکنندهٔ جنگاوران و هماورد و مبارزه‌طلب است. مرداویج پسر بزرگ زیار و ملقب به ابوالحجاج بود.

دربارهٔ خاندان زیاریان نوشته‌اند که ایشان از اهالی گیلان بوده‌اند و مدعی شده‌اند که نسبت خاندانشان به «آغش وهادان» یا «ارغوش فرهادان»، که در زمان کیخسرو حاکم گیلان بوده‌است، می‌رسد. همچنین عده‌ای «وردانشاه گیلانی» را جد زیار می‌دانند. همسر زیار دختر تیرداذ بود و برادرزن زیار هروسندان، حاکم وقت پادشاهی گیل، بوده‌است. خود زیار در دوران فرمانروایی پسرانش، مرداویج و وشمگیر، تا سال ۳۳۷ میلادی زنده بود.

در آن دوره برای دستیابی به مشروعیت اجتماعی لازم بود حاکمان خود را از شجرهٔ شاهان ساسانی، که در این دوره جنبهٔ تقدس یافته بودند، معرفی کنند تا مردم با این اتصال حکومتشان را به حق بدانند. کمااینکه آل بویه، که از نسل فردی ماهی‌گیر بودند، خود را از نسل ساسانیان معرفی کردند. این احتمال وجود دارد که زیاریان به رسم دیگر خاندان‌های حکومت‌گر خود را به شاهان پیش از اسلام منتسب کرده‌باشند و این مطلب جعلی باشد. گفته‌اند که مادر مرداویج از تبار اسپهبدان رویان بوده‌است و در شجره‌نامه‌ای که عنصرالمعالی آورده، نام چندین فرد تاریخی شناخته شده آمده و برخلاف تبارنامهٔ آل بویه، معتبر به نظر می‌رسد. خصوصاً که زیار می‌بایست خود از خاندان قابلی بوده باشد که توانسته با دختر یکی از اسپهبدانی که از نسل ساسانیان بودند، ازدواج کند.

مرداویج در ابتدا همراه با دایی خود، هروسندان، به لشکریان ناصر کبیر، امام و حاکم علوی، پیوست. او پیش از حکومتش در لشکر علویان طبرستان و گیلان و سامانیان شهرت داشته و در عصر نصربن احمد سامانی نزد قراتکین سامانی بود. چنانچه اسفار وقتی که از خراسان به طبرستان لشکرکشی کرد، از مرداویج به عنوان فرماندهی سرشناس دعوت به همکاری نمود. مرداویج با اجازهٔ قراتکین همراه اسفار شده و در سال ۳۱۶ هجری قمری از گرگان به ساری آمدند.

داعی صغیر وقتی از هجوم آنان خبردار شد، ماکان را بر ری نهاده و به آمل رفت. اسفار نیز از ساری به سمت آمل لشکرکشی کرد. بیرون از شهر، در نزدیکی ساری، نبرد آغاز شد و علی‌رغم رشادت‌های داعی، سربازانش به خاطر نارضایتی از او، میدان را ترک کردند و او را تنها گذاشتند و مرداویج به انتقام دایی خود، هروسندان، او را به قتل رساند. پس از این پیروزی، اسفار آکوشی ترک را به عنوان نماینده به ری فرستاد ولی مدتی بعد مرداویج را به بهانهٔ ظلم آکوشی بر مردم ری، فرستاد تا او را تنبیه کند.

اسفار که در مدتی کوتاه توانسته بود طبرستان، گرگان، ری، قزوین، ابهر، قم و کرج ابی‌دلف را فتح کند، علیه خلیفه عباسی و امیر سامانی شورید و سپاهی که عباسیان برای دفع او فرستادند را شکست داد. مردم قزوین در این جنگ از خلیفهٔ عباسی دفاع کرده و عامل اسفار را کشتند. اسفار پس از صلح با امیر سامانی، به قزوین هجوم بُرده و تاراج نمود؛ چنانچه مؤذنان را کشت، مساجد را ویران کرد، بازارها را سوزاند و نماز خواندن را ممنوع کرد و مالیات را افزایش داد.

پس از آن اسفار سپهسالار خود، مرداویج، را برای کمک به مهدی بن خسرو فیروز که در نبردی از محمد بن مسافر شکست خورده بود، فرستاد. مرداویج در طارم، محمد بن مسافر را محاصره کرده و از او برای اسفار بیعت خواست. محمد در همین حال، به مرداویج پیام داد و ستم‌ها و اعمال اسفار را یادآور شد و از وی درخواست کرد که به یاری سپاهیانش، لشکریان اسفار را شکست داده و بر سرزمین او چیره شود. مرداویج پذیرفته و اسفار را از این اتحاد آگاه کرده و بر او شورید.

اسفار که در قزوین منتظر رسیدن مرداویج بود، پس از آگاهی از توطئهٔ او به ری گریخت و سپس از راه دامغان به بیهق رفت. مرداویج که پیشتر مخفیانه با ماکان همدست شده‌بود، او را به تعقیب اسفار فراخواند و ماکان اسفار را به سوی گرگان راند. اسفار متحدانی در قلعه الموت داشت و گنجینهٔ خود را در آنجا نگه می‌داشت. لذا به سوی الموت گریخت ولی سرانجام موفق به این کار نشد و سپاهیان مرداویج در طالقان برایش کمین کرده و او را سربریدند. ابن اسفندیار مرگ اسفار را در ۳۱۹ و ابن اثیر آن را در سال ۳۱۶ هجری ذکر می‌کنند.

 

مسیر تقریبی لشکرکشی‌های مرداویج و سردارانش از سال ۳۱۹ هجری.

 

خواهرزادهٔ مرداویج، ابی الکرادیس علی بن عیسی طلحی، برای طلب خراج به شهر همدان عازم شد. در همین هنگام سپاه خلیفهٔ عباسی، به فرماندهی ابوعبدالله بن خلف، نیز در همدان اقامت داشت. در ورودی همدان شیرسنگی بود که مردم شهر آن را حافظ و نگهبان همدان می‌دانستند. لشکریان ابی‌الکرادیس در ورود به شهر این مجسمه را شکسته و از کوه به پایین پرت کردند. مردم همدان از این اقدام منزجر شده و به حمایت از سپاه خلیفه به مقابلهٔ با لشکریان زیاری پرداختند. در جنگی که رخ داد چهار هزار نفر کشته شدند و ابی‌الکرادیس هم کشته شد.

پس از جنگ دو سپاه شهر را ترک کردند. سپاهیان خلیفه به عراق عزیمت کردند و تتمهٔ لشکر زیاری نزد مرداویج بازگشتند. مرداویج قصد انتقام کرد و با ارتش خود به همدان بازگشت. مردم شهر در غیاب سپاه خلیفه مقاومت کردند ولی یک روز بیشتر تاب نیاوردند و مرداویج با ورود به شهر سه روز به قتل‌عام مردم پرداخت. در روز سوم ریش‌سفیدان شهر در مصلی نزد مرداویج آمدند ولی مرداویج همگی را کشت و پس از غارت شهر، آن را به آتش کشید. در پایان لشکریان مرداویج پنجاه خروار «بند شلوار ابریشمی» از کشتگان به غنیمت بردند.

خلیفه، مقتدر عباسی، با شنیدن اخبار هارون بن غریب (پسردایی خود) را با لشکر بزرگی به همدان فرستاد و در اطراف شهر دو سپاه روبه‌رو قرار گرفته و در نبردی که روی داد مرداویج سپاه خلیفه را شکست داد. با این پیروزی مرداویج توانست به راحتی نواحی جبال من‌جمله کرمانشاه، لرستان، کردستان و پشته کوه را فتح کند. همچنین ابن علان قزوینی را در رأس سپاهی به دینور فرستاد و آن شهر توسط ابن‌علان غارت و تسخیر شد. گزارش‌ها حاکی از قتل هفده هزار دینوری در روز نخست حمله دارد. ابن‌علان پس از دینور به حلوان لشکرکشی کرده و آنجا را نیز غارت کرد و سپس با غنائم و اسرا نزد مرداویج بازگشت. مسعودی تعداد اسرایی که سپاهیان از دینور با خود آوردند را بین پنجاه تا صد هزار نفر گزارش کرده. عده‌ای از اهالی دینور با روی سیاه کرده نزد خلیفه گریختند و کمک خواستند ولی نتیجه‌ای نداشت.

پس از فتح جبال مرداویج با خلافت مذاکره کرد و به خواست خلیفه نواحی متصرفی همدان و دینور و مضافات آن را تخلیه کرد و به عمّال خلیفه سپرد و به جای آن از خلیفه خلعت و لوای حکومت بر نواحی شرقی جبال از شرق همدان تا ری را گرفت و بدین شکل یکی از امیران امارت‌های استیلا شد. مرداویج لباس سیاه (شعار عباسیان) را بر تن کرد و مالیات را پرداخت. به گزارش ابن اثیر، مقتدر در مقابل خراج دویست هزار دینار، همدان و ماه کوفه را به مرداویج سپرد ولی ابن مسکویه نوشته‌است که خلیفه به‌جز این دو شهر نام‌برده، باقی متصرفات مرداویج را به او بخشیده‌است. این اتفاق موجب خشم برخی از دیلمیان شد. با خلع و قتل المقتدر بالله در شوال ۳۲۰ هجری، برادرش القاهر بالله به خلافت رسید که نام او بر سکه‌هاس مرداویج نقش بسته‌است و نشان از ادامه این رابطه دارد.

در این زمان ماکان بن کاکی، متحد پیشین مرداویج، در گرگان و طبرستان حکومت می‌کرد و اختلافاتی میان این دو به وجود آمده بود؛ من جمله آن که «ابوجعفر ناصر بن احمد بن حسن» از گیلان به ری رفت و علی‌رغم اختلافاتی که با ماکان داشت، مرداویج او را گرامی داشت.

مرداویج به بهانهٔ شکنجهٔ شخصی به نام «ابوالفضل شاگرد»، که از اقوام مُطرّف (وزیر مرداویج) بود، به سمت طبرستان راهی شد. هم‌زمان مرداویج، در سال ۳۲۰ هجری، پیکی نزد برادر کوچک‌ترش، وشمگیر، فرستاد و از او دعوت کرد که نزدش آید. وشمگیر ابتدا به علت اطاعت مرداویج از خلیفه، که مذهب متفاوتی داشت، حاضر نشد به او بپیوندد ولی نهایتاً در ری به او ملحق شد.

در سال ۳۲۱ هجری، مرداویج به طبرستان لشکر کشید. گرچه منابع اولیه گزارش کافی از این اردوکشی نداده‌اند؛ ولی مسلماً نبردهایی میان ماکان و مرداویج ابتدا در طبرستان و سپس در گرگان رخ داد که مرداویج هر بار پیروز شد و نهایتاً ماکان به دیلم گریخت. در این نبردها، ابوجعفر نیز شرکت داشت و در «دلاوه رود» با همراهانش توسط ماکان به قتل رسید. همچنین مادر ابوجعفر برای انتقام، یکی از یاران ماکان به نام «اسمعیل» را کشت.

نهایتاً ماکان در دیلم نزد ابوالفضل ثائر رفته، با او متحد شد. مرداویج نیز «بلقسم بن بانجین» را به جانشینی خود و حاکم طبرستان و گرگان منصوب کرد و سرخاب، پسر بالقسم که دامادش می‌شد، را امیر گرگان نامید. پس از بازگشت مرداویج به اصفهان، ماکان و ثائر به طبرستان حمله کردند ولی از بالقسم شکست خوردند و به خراسان گریختند. در نیشابور، به فرمان نصر سامانی، سپاهی به فرماندهی ابوعلی احمد بن محتاج چغانی از سوی سامانیان برای ماکان گسیل شد. بالقسم این بار هم ماکان و متحدین تازه‌اش را شکست داد. لشکر شکست‌خوردهٔ سامانی قصد عزیمت به دامغان داشتند ولی بالقسم راهشان را بست و ناچار شدند به خراسان بازگردند. امیر سامانی با این وضع از ماکان ناامید شد و او را همراه با لشکری به کرمان فرستاد.

در همین سال سامانیان این بار با لشکری به فرماندهی سپهسالار خراسان، ابوبکر مظفر، توانستند گرگان را فتح کنند. مرداویج با شنیدن خبر سقوط گرگان، سریعاً عازم گرگان شد. ابوعلی بلعمی در این هنگام نامه‌نگاری‌هایی با مطرّف انجام داد و سعی کرد از طریق مطرف، مرداویج را از حمله به گرگان منصرف کند ولی مرداویج با اطلاع یافتن از مکاتبات این دو، مطرف را به زندان انداخت و اموالش را مصادره کرد. بلعمی پس از آن با خود مرداویج به مکاتبه پرداخت و گناه لشکرکشی را به گردن مطرف انداخته و از مرداویج خواست که به ری بازگردد. مرداویج صلح با سامانیان را پذیرفت، مطرف را اعدام کرد و به امیر سامانی خراج داد.

 

در این هنگام نبردی میان «لشکری» و «احمد بن کیغلغ» در شهر اصفهان در جریان بود که نهایتاً احمد بن کیغلغ در آن پیروز شد؛ ولی خلیفه حکومت اصفهان را به مظفر بن یاقوت سپرد. در ذی‌الحجه ۳۲۱ هجری مرداویج لشکری به رهبری برادرش، وشمگیر، به سمت آن شهر روانه کرد و به سادگی اصفهان را فتح کرد، سپس همراه با سپاه چهل الی پنجاه هزار نفرهٔ خود وارد آن شد و در قصر «احمد بن عبدالعزیز ابی دلف عجلی»، که برایش مهیا کرده‌بودند، بر تخت نشست و سپاهیانش با مردم بدرفتاری کردند. عده‌ای از مردم اصفهان برای شکایت به پایتخت رفتند ولی خلیفه وقعی ننهاد. پس از این تا چهار ماه خلیفه در قبال حمله سکوت کرد و پس از آن ضمن تعیین محمد بن یاقوت به حکومت اصفهان، به مرداویج دستور داد که اصفهان را تخلیه نماید تا حکومت ری و جبال را به او واگذار کند و از جمله دوستان خلیفه شود و نامش از لیست سرکشان خارج شود. این نامه نشان می‌دهد دستگاه خلافت دوباره مرداویج را یک سردار شورشی دانسته و نه تنها حکومتش بر اصفهان را به رسمیت نشناخته بلکه او را تهدید کرد که در صورت تخلیه نکردن اصفهان، همان شهرهای قبلی را هم از او پس می‌گیرد. مرداویج در پاسخ سریعاً شهر را از نیروهای خود خالی کرد و حتی منتظر نماند که شهر را به حاکم بعدی تحویل دهد. در نتیجه اصفهان ۱۷ روز بدون حکمران بود. تا این که در جمادی الاول ۳۲۲ هجری خلیفه به قتل رسید و مرداویج مجدداً به اصفهان بازگشت. مشخص نیست که خلیفه بعدی، الراضی بالله، با مرداویج چگونه رابطه‌ای داشته.

پس از آن مرداویج «محمد بن وهبان فضیلی» را برای فتح شوشتر، ایذه و اهواز فرستاد. بن وهبان نیز با پیروزی بر اهواز، خراجی تهیه کرد و نزد مرداویج گسیل داشت. پس از فتوحات در خوزستان، مرداویج غنایم بسیاری که به دست آوردند را میان سپاهیان تقسیم کرد و در حالی که با پایتخت خلافت همسایه شده بود، مرداویج پس از فتح اصفهان برای خود دو تخت، یکی زرین و دیگری سیمین، ساخت و هر روز بر روی یکی از آن دو می‌نشست.

 

گرچه مرداویج در سپاه علویان طبرستان حضور داشته، ولیکن به آن‌ها وفادار نبود. او تنها از دین برای پیشبرد اهداف نظامی و سیاسی خود استفاده کرده‌است و تعصبی به دین و مذهب نداشت؛ به گونه‌ای که گاه توسط نزدیکانش مورد شماتت قرار گرفته‌است. او پس از به قدرت رسیدن، چون توان مقابله با خلافت را در خود نمی‌دید یا چون نیاز به داشتن حکومتی تحت مشروعیت دینی دستگاه خلیفه داشت، ابتدا لباس سیاهی که شعار خلیفه بود، را به تن کرد ولی بعد به دشمنی با خلیفه پرداخت. او همچنین به خلیفهٔ فاطمی در مصر نامه‌ای نوشت و هدایایی برای او ارسال کرد، ولی مشخص نیست که قصدش مشروعیت یافتن تحت لوای او بوده یا برای ایجاد اتحاد علیه عباسیان تلاش می‌کرده. این رویکرد مرداویج به مذهب موجب شده منابع دربارهٔ مذهب وی دارای اختلاف باشند. برخی منابع او را زرتشتی، شیعه اسماعیلی یا کافر دانستند؛ ولی با توجه به زیدی بودن اکثریت مردم گیلان و دیلم در آن دوره و گزارش‌هایی که دربارهٔ وشمگیر، برادر مرداویج، وجود دارد، می‌توان نتیجه گرفت که مرداویج پیشتر پیرو زیدیان بوده‌است.

 

کشته شدن مرداویج به وسیله چند تن از غلامان ترکش

سرانجام مرداویج در سال ۳۲۳ ه‍جری و در حمام کاخ خود به وسیله چند تن از غلامان ترکش کشته شد. دربارهٔ انگیزهٔ کشته شدن مرداویج آرای گوناگونی توسط مورخان معاصر او، از آن میان مسعودی و صولی، بیان شده‌است. کامل‌ترین شرح ازآنِ نویسنده تجارب‌الامم است. ابوعلی مسکویه می‌گوید: او ترکان را خوار می‌شمرد و به آنان اعتماد نداشت و یاران دیلمی خویش را می‌نواخت و برعکس به غلامان ترک سخت می‌گرفت. ابوعلی مسکویه شرح ماجرا را آن سان که از استادش ابوالفضل‌بن عمید شنیده بود نقل می‌کند. در شمار لشکریان او گذشته از مزدوران، غلامان زرخرید ترک نیز یافت می‌شدند. یک بار تنی چند از این غلامان که تا پاسی از شب سرگرم تیمار اسبان بودند با همهمه‌ای مرداویج را از خفتن بازداشتند. مرداویج بر آنان خشمناک شد و به فرمان وی آنان را افسار زدند و همانند اسبان در طویله بستند. این توهین سبب تحریک غلامان ترک شد، پس برای کشتن او هم‌آواز شدند. هنگامی که مرداویج وارد گرمابه شد، از نگهبان ویژه او خواستند تا سلاح او را به درون نبرد (او بر این عادت بود که همیشه یک دشنه در دستمال به درون گرمابه می‌برد)، سپس خود به گرمابه رفته به مرداویج حمله‌ور شده و او را به قتل رسانیدند.

در الاوراق صولی انگیزه کشته شدن مرداویج به گونه دیگر آمده‌است. مرداویج سپاهیان خود را به دو گروه کرده بود. گیلیان و دیلمیان هم‌میهنان و ویژگان او بودند که ری را به دست ایشان گشوده بود. دیگر ترکان خراسان بودند. پس گروهی از ترکان را برکشید و در نتیجه دیلمیان از او گله‌مند شدند، او در پاسخ می‌گفت من ترکان را برای پشتیبانی از شما آورده‌ام تا پیشاپیش شما بجنگند. شما ویژگان من هستید. من از شما و برای شما هستم. چون این سخنان به ترکان رسید، برای کشتن او هم‌داستان شدند و او را در گرمابه کشتند.

داستان خاک‌سپاری مرداویج را ابومخلد عبدالله بن یحیی که از خدمت‌گزاران و دولت‌مردان مرداویج بود چنین یاد کرده‌است: هنگامی که تابوت مرداویج را به ری بردند من روزی پرجوش‌تر از آن روز ندیدم، همه گیلیان و دیلمیان چهار فرسنگ راه را پای برهنه پیمودند. او می‌گفت برادر مرداویج نیز با ایشان پیاده آمد. می‌گفت: من هیچ سپاه ندیده بودم که پس از مرگ فرمان‌روا، بی هزینه درم و دینار مردان و سربازانش این‌چنین به او وفادار بمانند که ایشان بدین شکل به برادرش وُشمگیر پیوستند.

کشته شدن مرداویج به دست ترکان نمونه کوچکی از شورش‌های محلی ترکان و پیش‌درآمد چیرگی ایشان بر آذربایجان بود. آنان مرداویج را با الهام گرفتن از بغداد به نام «ملحد» کشتند. بنابر نظر صولی می‌توان نتیجه گرفت که کشتن مرداویج یک مسئله اجتماعی بوده‌است، مسعودی نیز تأیید می‌کند که هنگامی که مرداویج می‌خواست به بغداد رود و خلیفه را دستگیر کند به قتل رسید. ابوعلی مسکویه و مسعودی هر دو، خلیفه را در کشتن مرداویج سهیم می‌دانند. اینان و دو تن از غلامان او «بجکم» و «توزون» را نام می‌برند. این دو بودند که از کینه ترکان نسبت به مرداویج بهره جستند و پس از کشته شدن مرداویج به عراق گریختند و در شمار سپاهیان خلیفه درآمدند و اندک زمانی به مقام امیرالامرایی رسیدند.

 

مرداویج بنیانگذار سلسله زیاریان

مرداویج بنیانگذار سلسله زیاریان



نام آذربایجان تغییریافته یا معرب «آتروپاتکان» (مکان آتروپات) است. ریشهٔ این نام به سردار هخامنشیان، «آتروپات» و آتروپاتگان برمی‌گردد. به بخشی از منطقه شمال ارس که امروزه نام آذربایجان را به گرفته در قدیم «آلبان» و «آران» گفته می‌شد. «آذر» تغییریافتهٔ «آتَر» (آتش) و «بایجان» تغییریافتهٔ «پاتگان» (جایگاه نگهبان) است. (کتاب آذربایجان، چاپ اسکای لین دهلی نو، ۲۰۱۴) آتروپات ساتراپ (از نجیب‌زادگان) پارسی بود که بخش‌های شمال ایران را در زمان حملهٔ اسکندر از اشغال حفظ کرد. در پیمان‌نامه‌های ترکمانچای و گلستان به بخش شمالیِ رود ارس نام آذربایجان داده نشده‌است. تنها در قرن بیستم است که نام آذربایجان و آذربایجانی ماهیت قومی به خود می‌گیرد.

 

آذربایجان نام بخش‌هایی از شمال غرب فلات ایران است. نام ایالتی از ایران باستان است که در طول تاریخ آن را آذرباد و آذربادگان و آذرباذگان و آذربایگان و آذربیجان و اَذْرَبیجان بر وزن عندلیبان (معجم البلدان) نیز نامند. درگذشته این نام به سرزمینی گفته می‌شده است که از شمال به اران، و از جنوب غربی به آشور و از مغرب به ارمنستان و کردستان ترکیه، محدود می‌شده است؛ و پایتخت آن شهر گنجک بوده است در تخت‌سلیمان در جنوب‌شرقی مراغه و عرب آن را کزناو یونانیان گازا می‌نامیده‌اند.

واژهٔ آذربایجان از واژهٔ آتروپات نشأت گرفته است که نام ساتراپ (حکمران) ساتراپی ماد هخامنشیان در زمان حملهٔ اسکندر به ایران بود. زبان‌شناسان بر این باورند که نام وی ریشه در پارسی باستان داشته و به معنی «آذربُد» یا «نگهبان آتش» یا «نگهبانی شده توسط آتش» است.

این نام همچنین در فروردین‌یشت اوستا ذکر شده است: âterepâtahe ashaonô fravashîm ýazamaide (ترجمهٔ تحت‌اللفظی: فروهر أته‌ره‌پات مقدس را ستایش می‌کنیم)

بر اساس دانش‌نامهٔ اسلام، نام این استان به صورت‌های زیر تلفظ می‌شده است: در پارسی میانه این استان Āturpātākān (آتورپاتاکان) نامیده می‌شده که شکل قدیم واژهٔ فارسی نو Ād̲h̲arbād̲h̲agān (آذرباهَدگان)، Ād̲h̲arbāyagān (آذربایاگان) بوده و واژهٔ امروزی آن Āzarbāyd̲j̲ān (آذَربایجان)، Āzerbāydjān (آذِربایجان) است. (یونانی: ᾿Ατροπατήνη، یونانی بیزانسی: ᾿Αδραβιγάνων، ارمنی: Atrapatakan، آشوری: Ad̲h̲orbāyg̲h̲ān.)

نام «آتروپات» که پس از فتح ایران توسط اعراب از پارسی میانه به «آذرباد» تبدیل شد، رابطهٔ تنگاتنگی با زرتشتی‌گری دارد؛ به‌طوری که یک موبد مشهور زرتشتی به نام آذرباد مهراسپندان به عنوان مشاور در دربار شاپور دوم حضور داشت. همین‌طور آذربایجان به دلیل تعداد آتشکده‌هایش در بسیاری از منابع تاریخی به عنوان زادگاه زرتشت مورد توجه قرار گرفته است. با این وجود محققین امروزه هنوز به اجماعی در باب زادگاه وی نرسیده‌اند. بنا بر نظر دکتر منظور احمد” نام آذربایجان تغییر یافته یا معرب «آتروپاتکان» (مکان آتروپات) است. ریشهٔ این نام به سردار پارسی «آتروپات» Atropat و آترو پاتگان برمی‌گردد. به این منطقه در قرن‌های ۱۷ و ۱۸ نام آلبان و آران نیز گفته می‌شد که احتمالا هر دو تلفظ یک نام هستند. آذر تغییر یافته “آتر ” و بایجان تغییر یافته “پاتگان” است. (کتاب آذربایجان چاپ اسکای لین دهلی نو ۲۰۱۴)

رودیگر اشمیت نام آتورپاتگان را بدین گونه تفسیر می‌کند:

آذرباد ʾtwrpʾt، برگرفته از ایرانی‌باستان *AÚtær-pāta آتورپاته به معنی محافظت شده از خدای آتش آدورداد ʾtwrdʾt، برگرفته از ایرانی‌باستان *Ātṛ-dāta- اهدا شده توسط خدای آتش (بنگرید به اوستایی Ātərə-dāta-)

 

ریشه نام آذربایجان برگرفته از نام سردار هخامنشیان، آتروپات

ریشه نام آذربایجان برگرفته از نام سردار هخامنشیان، آتروپات



ساختمانی-مجسمه‌ای، به شکل چهارتاقی که ترکیبی از سبک‌های معماری و تزئینات هخامنشی است که در آن مجسمه‌هایی از چهار فیلسوف ایرانی خیام، ابوریحان بیرونی، محمد زکریا رازی و ابوعلی سینا قرار دارد. دولت جمهوری اسلامی ایران به ریاست محمود احمدی‌نژاد، در ۵ ژوئن ۲۰۰۹  مصادف با ۱۵خرداد ۱۳۸۸به عنوان نشانی از پیشرفت علمی صلح‌آمیز این ساختمان را به دفتر سازمان ملل متحد در وین هدیه داد؛ که این بنا هم‌اکنون در محوطهٔ آن در سمت راست ورودی اصلی آن قرار داده شده‌است. طراحی این بنا توسط علیرضا ناظم الرعایایی و ساخت آن توسط شرکت مهندسین مشاور معماری، شهرسازی سده انجام گرفته‌است. دفتر سازمان ملل متحد در وین یکی از چهار مقر سازمان ملل متحد است که بعد از دفترهای نیویورک و ژنو در ۱ ژانویه سال ۱۹۸۰ به درخواست دولت اتریش در وین تأسیس شد و کل هزینهٔ ساخت ساختمان‌های آن را دولت اتریش متقبل شد.

 

تندیس هر یک از این دانشمندان به گونه ای ساخته شده‌است تا ویژگی‌های بارز علمی آنها را نشان دهد و زیر پای هر یک از مجسمه‌ها نام دانشمند و زمان حیات او به دو زبان فارسی و انگلیسی درج شده‌است.

ابوریحان محمد بن احمد بیرونی، که ستاره‌شناس سرشناسی بود، در حالی که یک کره زمین در دست دارد نشان داده شده‌است. غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خَیّام نیشابوری، رباعی‌سرای شهیر ایرانی در حالی که کاغذ و قلم بر دست دارد نشان داده شده‌است. ابوبکر محمّد بن زَکَریای رازی، شیمی‌دان شهیر ایرانی و کاشف الکل، در حالی که یک تنگ بر دست دارد نشان داده شده‌است. ابوعلی حسین بن عبدالله بن حسن بن علی بن سینا، پزشک و دانشمند ایرانی، در حالی که یک کتاب را در بغل گرفته، نشان داده شده‌است.

زکریای رازی، دانشمند بزرگ ایرانی و کاشف الکل

 

حکیم عمر خیام

 

ابوریحان بیرونی

 

ابوعلی سینا (پورسینا) طبیب و دانشمند بزرگ ایرانی

 

 

چهارطاقی دانشمندان ایرانی

چهارطاقی دانشمندان ایرانی



اِسکَنْدَر مَقْدونی (۳۵۶ تا ۳۲۳ پیش از میلاد) در ایران مشهور به «اسکندر گجسته» (به معنای اسکندر ملعون)و در غرب مشهور به «اسکندر کبیر»، وکشورگشای اهل مقدونیه در سدهٔ چهارم پیش از میلاد بود.

در طول تاریخ اسکندر برای روم نماد قدرت واقتدار بوده است؛ ولی برای ایرانیان نماد خونخواری و خرابی است. چنانچه به علت کشتار و خرابیهای به بار آورده، در ایران وی را اسکندر گجسته (ملعون) مینامند. نام اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشتهاند؛ اما بعدها برخی مورخین اسلامی او را اسکندر الرومی و یا حتی اسکندر ذیالقرنین خواندند و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی یاد کردند. (روم را باید بمعنی یونان یا مقدونی دانست زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیهٔ اسلامی روم میگفتند). از جمله حكیم الهی مرحوم حاج ملا هادی سبزواری (قرن ۱۳ق) اسكندر را با نام ذو القرنین قدیس یاد می كند و وی را شاگرد ارسطو و گسترش دهنده علم منطق می داند. اما ابوالكلام آزاد (اواخر قرن ۱۴ق) از دانشمندان هندی كتابی با نام كوروش كبیر یا ذوالقرنین نوشت كه مفسر برجسته و حكیم الهی مرحوم علامه طباطبایی این قول را در تفسیر قرآن خود با دلایلی مورد تایید قرار داد.

از آنجا که در عهد قدیم میان مرسوم نبود که پادشاهان هم نام را با اعداد ترکیبی ذکر کنند، مورخین اولیه وی را اسکندر پسر فیلیپ میخواندند.

در شاهنامه نیز از اسکندر یاد میشود وی نوه فیلیپ، پسر داراب و برادر دارا معرفی میشود. نَسَب

پدر اسکندر فیلیپ دوم مقدونی و مادرش اُلمپیاس دختر نهاوپتولم پادشاه مُلُسها. (البته در برخی منابع اسکندر حرام زاده، و فرزند پدری ترک دانسته شده است)

ملسها مردمی بودند یونانی زبان که در درون اپیر نزدیک دریاچهٔ اِپئومبوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانوادهٔ اِآسیدها بشمار میرفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان افسانهای یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیمربّالنوع یونانی میرسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به هرکول و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند.[۱] در داستانهای ایرانی اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیدهاند.

برخی از پژوهشگران در ایران نظیر استاد بهروز، اصلان غفاری، دکتر محمد مقدم، احمد حاجی و پوران فرخزاد معتقدند در زندگینامههایی که درباره اسکندر مقدونی برجای مانده است تعارضها و اشتباههایی وجود دارد. از جمله پوران فرخزاد در کتاب «کارنامهٔ به دروغ» آورده است اسکندر مغانی یا اسکندر ارومی شخصی ایرانی بودهاست که بسیاری از اسکندرنامهها که امروزه به اسکندر مقدونی نسبت داده میشود در واقع شرح حال او است (مثلا ساختن سد سکندر، پارسایی و بزرگواری، پی آب زندگانی گشتن).[۲] تولد و کودکی

اسکندر در ژوئیهٔ (۱۰ تیر تا ۹ اَمرداد) ۳۵۶ ق.م و در شهر پِلا به دنیا آمد. استاد او ، ارسطو ، فیلسوف معروف یونانی بود. اسکندر در زمان کودکی ، اسبی بسیار پر قدرت و نترس به نام( بوسفال) را تربیت کرد که هیچ کس جرئت نداشت از آن سواری بگیرد. این اسب مشهور ، اسکندر را تا هندوستان برد و در آنجا مرد.[۳] پیش از فتح یونان

پدر اسکندر فیلیپ یا فیلیپوس که نخست شاه مُلُسها بود، در جنگی که با یونان کرد پیروز گردید و پادشاه مقدونیه و تمام یونان شد. در این جنگ که در محل خرونه(Cheronee) روی داد دو سپاه به هم رسیدند و طلیعهٔ صبح طرفین صف آرایی کردند. فیلیپ فرماندهی جناح راست را به پسرش اسکندر داد و معاونان ممتاز را خود را در کنار او جا داد. فرماندهی جناح چپ را هم خود به عهده گرفت. در این جنگ که طولانی بود تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند و سرانجام پدر اسکندر در این نبرد پیروز شد. بعدها هنگامی که فیلیپ وارد نمایشگاهی جهت تماشای صورت دوازده الهه میشد و تمام انظار متوجه بود شخصی پوزانیاس(pausanias) نام قمهای به تن او فرو کرد و پادشاه افتاد و درگذشت. پس از مرگ فیلیپ اسکندر بر تخت سلطنت نشست. جوانی اسکندر

فیلیپ دوم توجهی مخصوص به تربیت اسکندر داشت و با این مقصود فردی را با نام لئونیداس که از نزدیکان اُلمپیاس بود مسئول تربیت اسکندر کرد. فیلیپ در انتخاب پزشک و دایه اسکندر نیز تلاش کرد تا همه از خانوادههای ممتاز و اشراف باشند، پس از رسیدن اسکندر به سن جوانی، فیلیپ به ارسطو، فیلسوف سرشناس یونان که در آن زمان به مکتب افلاطون میرفت، نامهای نوشت. ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها بتعلیم و تربیت او پرداخت.[۴]

اعتیاد اسکندر به الکل گاه باعث میشد در حال مستی حتی نزدیکترین افراد، از جمله یکی از نزدیکترین دوستانش را بقتل برساند؛ یا مجموعه تخت جمشید که از بزرگترین میراث دنیای قدیم بود را به اتش بکشد. حمله به ایران مسیر حمله اسکندر به ایران

اسکندر در لشکر کشیهای خود به آسیا، در زمان داریوش سوم به سرزمین هخامنشیان حمله کرد و سپاهیان ایران را شکست داد.

نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان در بهار (۳۳۴ پ.م) در حوالی آسیای صغیر نبرد گرانیک یا گرانیکوس نامیده میشود. اسکندر از بغاز داردانل گذشته وارد آسیای صغیر شد. این نبرد در کنار رود گرانیک روی داد که به دریای مرمره می ریزد.

درگیری میان پارس و یونان سالیان سال ادامه داشت. نقطهء اوج این کشمکش ها را سیل رخدادهائی تشکیل می داد که حملهء اسکندر عامل و باعث آن ها بود. عصری که بدین ترتیب پایان می گرفت چیزی حدود سیصد سالی به درازا کشیده بود. [۱]

دومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد ایسوس، (۳۳۳ پ.م.) اولین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم. داریوش و اسکندر در نزدیکی شهر ایسوس با یکدیگر رو به رو شدند.

میان جهان باختر و جهان خاور در درازای تاریخ، نه نبردهای قدرت، نه درگیری های اعتقادی، نه رقابت هنرها و نه بگو مگوهای اندیشمندان هیچگاه گسسته نشده است. اوج این درگیری، که کهن ترین موضوع تاریخ را تشکیل می دهد، برخورد خصمانهء غرب با شرق در سال ۳۳۳ پیش از میلاد مسیح در نبرد «ایسوس» بود. پیروزی بنام غرب رقم خورد. پیامدهای آن فوق العاده بودند. [۲]

سومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد گوگمل، (۳۳۱ پ.م.) دومین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم در گوگمل واقع در نزدیکی اربیل امروزی. بیشترین مقاومت ها را طوایف آریایی برزینی در نبرد گوگمل انجام دادند.

پس از پیروزی «گوگمل» اسکندر از همان میدان نبرد، یک گردان سواره نظام تحت فرماندهی «فیلُکسِنوس» به «شوش» گسیل داشت با این امید که پیش از این که همهء گنجینه ها منهدم، سوزانده، به یغما رفته یا به ایران شمالی منتقل شده باشند، شهر را اشغال کند. در رقابت با شایعهء پیروزی عظیم، «فیلُکسِنوس» عازم جنوب شد. امید اسکندر بر آورده شد. پس از آن که داریوش در نتیجهء دوبار گریختنش هم در نبرد «ایسوس» و هم «گوگمل» شکست خورد، ساتراپ ها، تا جائی که به چنگ فاتح افتاده بودند، دیگر نیازی نمی دیدند، برای این هخامنش ِ فراری سرشکی فرو ریزند. یا شاید هم تنها یک قطرهء دیگر نثارش کرده باشند! اما در این وقت فرماندهان بزرگ شروع به سیاست ورزی کردند، سیاستی بزرگ. در موقعیت آنان، سخن رایج ، کنار آمدن با فاتح بود. تدبیر دورنگرانهء اسکندر در رفتار دوستانه اش با «میتر ِ نس» ِ ساتراپ که در زمان خود، شهر «سارد» را به او تسلیم کرده بود و پذیرفتنش به حلقهء نزدیکان دربار پادشاهی، به بار نشست. ملایمت اسکندر نسبت به همهء کسانی که در برابرش مقاومتی نشان نداده بودند، تسلیم ساتراپ ها را تسهیل کرد. «شوش» تحویل شد. در ماه نوامبر سال ٣٣۱، تقریباً چهار سالی پس از عبور از «هلسپونتوس» ، اسکندر وارد پایتخت امپراتوری پارس شد. [۳]

اسکندر با تصرف پارسه، یکی از پایتختهای هخامنشیان این سلسله ایرانی را برای همیشه نابود کرد. وی فرمان به آتش کشیدن پارسه را صادر کرد که برخی آن را برای تلافی به آتش کشیده شدن آتن به دست خشایارشاه میدانند.

پدرش: فیلیپ اول، اولین کسی بود که توانست یک دولت مرکزی مقتدر در یونان تشکیل بدهد. او یک جور آریستوکراسی را در حکومتش به راه انداخت که طبق آن ۸۰۰ نفر از فئودال‌ها، هنرمندها و دانشمندها «یاران شاه» به حساب می‌آمدند. اسکندر بعدها ۶۰۰ نفر از این ۸۰۰ یار شاه را کشت.

مادرش: المپیاس، زن چهارم فیلیپ بود اما خیلی زود توانست ملکه شود. ظاهرا ً المپیاس قدرت‌هایی درباره مارها داشته که به او جنبه اسطوره ای داده. قبر المپیاس که می‌گفت نواده آشیل افسانه‌ای است، الأن در معبد دلفی یونان است. در  «اسکندر» اولیور استون، آنجلینا جولی نقش او را بازی کرده. معلمش: ارسطو، فیلسوف معروف، کار تربیت اسکندر را به عهده داشته و ظاهرا ً در ایجاد فکر جنگ در سر او مؤثر بوده. برتراند راسل می‌گوید: «ارسطو نشان داد که بهترین نتیجه فلسفه می‌تواند چیزی شبیه اسکندر از آب دربیاید و از همین جا می‌فهمیم که فلسفه چه چیز بیهوده ای است». اسبش: اسب سیاه اسکندر «بوسیفالوس» نام داشت که یعنی صاحب کله گاو. این اسب موجودی بسیار عظیم الجثه بود که فقط اسکندر توانست آن را رام کند. بوسیفالوس در جنگ با اهالی هند کشته شد و هنوز هم شهری در پاکستان به نام او هست. فرانتس کافکا کابوس بوسیفالوس را داشت. ژنرالش: یک ژنرال اسپارتی به اسم پارمنیون، استراتژیت جنگی اسکندر بود. به او می‌گفتند «شیر مقدونیه» و «مرگ ملت‌ها». پارمنیون به دستور خود اسکندر کشته شد چون مخالف وحشی گری‌های او بود. دیوید گمل داستان زندگی او را نوشته. زنش: اسکندر هم با استاتیرا دختر داریوش سوم ازدواج کرد هم با پاروستاتیس، دختر اردشیر سوم (پادشاه قبل از داریوش سوم) اما تازه در سغد (شمال افغانستان امروزی) فهمید عاشق دختری به اسم رکسانا است. رکسانا که لاتین «روشنک» است، از اسامی ‌پرطرفدار در اروپای شرقی است. موارد منکراتی‌اش: یونانی‌ها اصرار دارند اسکندر آدم کم حاشیه‌ای بوده اما این قسمت از دم خروس را هیچ کاری نمی‌شود کرد که در ماجرای آتش زدن تخت جمشید پای یک زن معروف آتنی به اسم تائیس هم وسط است که دنبال انتقام گیری و اینها بوده! مرگش: اسکندر در بابل و از مالاریا مرد. همزمان با مرگش، اعضای آکادمی ‌در آتن اسطوره را هم بیرون کردند و او هم از غصه دق کرد. جسد اسکندر را مومیایی کردند و به مصر بردند. محل قبر او هیچ وقت مشخص نشد.

زندگی نامه ی اسکندر مقدونی

زندگی نامه ی اسکندر مقدونی



ایوبیان دودمانی کردتبار بودند که از ۱۱۷۱ تا ۱۲۶۰/۱۲۵۰م در مصر و سوریه و عراق فرمانروایی کردند. پایتخت‌های ایشان دمشق و قاهره بود.

او در دوران حکومتش سه هدف عمده را دنبال می‌کرد: استوار ساختن قدرت حکومت برای خود و خاندان ایوبی، سرکوب شیعیان و جنگ با صلیبیون؛ که به هر سه، تا حدود زیادی دست یافت. صلاح‌الدین در سال ۱۱۳۶ میلادی در تکریت عراق از پدر و مادری کرد به دنیا آمد. خانواده او از پیشینه و تبار کردی و اجدادش از شهر دوین بودند، که در ارمنستان قرون وسطی قرار داشت. پدرش، نجم‌الدین ایوب، در سال ۱۱۳۹ میلادی از تکریت تبعید شد و به این خاطر او و برادرش اسدالدین شیرکوه، به موصل نقل مکان کردند. نجم‌الدین بعدها به اردوی عمادالدین زنگی پیوست که او را فرمانده قلعه خود در بعلبک نمود. پس از مرگ زنگی در ۱۱۴۶ میلادی، پسر او، نورالدین، نایب‌السلطنه شهر حلب و رهبر زنگی‌ها شد. برخی تاریخ‌نگاران نقل می‌کنند صلاح‌الدین، که در آن زمان کودک بود و در دمشق زندگی می‌کرد، علاقه خاصی به این شهر داشت. اما اطلاعات دقیقی از کودکیش در دسترس نیست. صلاح‌الدین خود نوشته ‌است: «بچه‌ها آنطور تربیت می‌شوند که پدرانشان شدند». به گفته یکی از زندگینامه‌نویسانش، الورهانی، او قادر به پاسخگویی به پرسش‌های علمی در خصوص اقلیدس، الکتاب المجسطی، حساب، و قانون بود. صلاح‌الدین همچنین در قرآن و علوم دینی نیز سررشته داشت تا حدی که منابع متعددی ادعا می‌کنند او بیشتر علاقه‌مند به مطالعه درباره دین بود تا پیوستن به ارتش. شاید پیوستن او به ارتش به این دلیل بود که در زمان جنگهای صلیبی مسیحیان در حمله‌ایی غافلگیرانه اورشلیم را از دست مسلمانان بیرون آوردند. صلاح‌الدین کار خود را در دربار اتابک زنگی از دست نشاندگان سلجوقیان در شامات شروع کرد و بعدها در مصر جانشین وی گردید. فرزند اتابک زنگی یعنی نورالدین پس از مدتی صلاح‌الدین را به همراهی عمویش شیرکوه عازم مصر کرد تا متحدش شاهوار فرمانروای مصر را، که به وسیله یکی از رقبای خویش در مصر طرد شده بود، در مقام خود حفاظت نماید.

مصر در این زمان تحت فرمانروایی یکی از خلفای فاطمی به نام ابو محمود عبدالله بود. شیرکوه و صلاح‌الدین مجبور بودند که با او حسن سلوک داشته باشند. از طرفی صلیبیون فهمیده بودند که اتحاد مصر و شامات برای آنها خطرناک خواهد بود به همین خاطر به شام حمله بردند ولی صلاح‌الدین انها را سخت شکست داد و به عقب راند.

بعد از مرگ نورالدین زنگی، صلاح‌الدین حاکم آنجا شد و آغاز به بسط قدرت خود نمود. او حکومت خود را تا ایران گسترش داد و حجاز و یمن و نوبه و الجزیره را نیز به تصرف درآورد و در حرکت بعدی اورشلیم را از دست قوای صلیبی بیرون آورد. صلاح‌الدین شجاعانه در نبردی با ریچارد شیردل و صلیبیون آنها را مجبور به ترک قسمت‌های زیادی از خاک فلسطین نمود.

صلاح‌الدین بعد از سال‌ها مبارزه و مقاوت در برابر تمامی دشمنان در سال ۱۱۹۳ در دمشق درگذشت. بعد از مرگ او امپراتوری‌اش میان فرزندانش تقسیم گردید.

افضل به حکومت دمشق رسید. عزیز در قاهره و ظهیر در حلب حکومت کردند بعدها حکومت آنها به روسای محلی منتقل شد. تنها حلب تا سال ۱۳۹۰ در اختیار خاندان ایوبی قرار داشت.

صلاح‌الدین ایوبی در جنگ با صلیبیان آنان را شکست داد و از بیت‌المقدس بیرون راند.

زندگینامه صلاح‌الدین ایوبی



سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان از سوی اشک سیزدهم ( ارد  orod * ) پادشاه دلاور اشکانی فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از ۴۲ هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد ارد پادشاه ایران که خود در شرق ایران در حال جنگ با مهاجمین بود ، یکی از فرماندهان بسیار باهوش و شجاع خود به نام سورنا را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر کاره Carrhae «حران» روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.

مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراتوری ایران بگیرند . و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود . و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد . اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است…

(*) ارد سیزدهمین پادشاه سلسله اشکانی بود او مقتدرترین حکمران آن سلسله است . فرماندهان بسیار شجاعی همچون سورنا را در اختیار داشت . در ضمن ارد نام اندیشمند و مصلح کشورمان حکیم ارد بزرگ هم هست او پدر حکمت و فلسفه اردیسم ORODISM است و صاحب نظریاتی همچون قاره کهن و کهکشان بزرگ اندیشه و …

زندگینامه سورنا سردار ایرانی

زندگینامه سورنا سردار ایرانی



ميرزا محمدتقی‌خان اميرکبير فرزند کربلايی قربان بيگ فراهانی، در سال ۱۲۲۲ ه.ق در هزاوه فراهان از توابع اراک (سلطان آباد پيشين) متولد شد. کربلايی قربان پدر اميرکبير در دستگاه ميرزا عيسی (ميرزا بزرگ) پدر ميرزا ابوالقاسم قائم‌‌ مقام، سمت آشپزی داشت. مادر اميرکبير فاطمه سلطان دختر استاد شاه محمد بنا از اهالی فراهان بود. ميرزا محمدتقی‌خان به خاطر هوش و استعداد کم‌نظيرش از همان دوران نوجوانی مورد توجه ميرزا بزرگ و سپس قائم مقام فراهانی قرار گرفت و به‌ترتيب به سمت منشی‌گری آن دو دست يافت و به‌سرعت مورد توجه قائم مقام و عباس ميرزا نایب‌السلطنه قرار گرفت. اولين تجربه سياسی ميرزا محمدتقی‌خان همراهی خسرو ميرزا فرزند نایب‌السلطنه و هيات همراه او در سفرش به روسيه تزاری بود. اين سفر به ‌دنبال قتل گريبايدوف، وزير مختار روسيه در تهران و در شوال ۱۲۴۴ و به‌منظور عذرخواهی از واقعه قتل صورت گرفت.

ميرزا تقی‌خان طی سال‌های آتی بيش‌ از‌ پيش در انجام امور ديوانی و غيره لياقت و شايستگی نشان داد و در اواخر دوران سلطنت فتحعلی ‌شاه در دستگاه محمدخان زنگنه، اميرنظام و پيشکار آذربايجان وارد خدمت شد. چند سال بعد و در ۱۲۵۳ ه.ق ميرزا محمدتقی وزير نظام آذربايجان گرديد. ميرزا محمدتقی که اينک به اميرنظام ملقب شده بود در ۱۶ شوال ۱۲۵۳ به همراه ناصرالدين ميرزا (وليعهد) عازم روسيه شد و در ارمنستان (ايروان) با نيکلای اول، تزار روسيه ملاقات کرد. از مهم‌ترين ماموريت‌های سياسی اميرنظام در دوران سلطنت محمدشاه، رياست نمايندگی دولت ايران در کميسيون صلح “ارزنة‌الروم” بود که به‌عنوان “وکيل تام الاختيار” ايران در ماه صفر ۱۲۵۹ آغاز شد و به‌رغم تمام مشکلاتی که بروز کرد، پس‌ از چهار سال که از اقامت اميرکبير در عثمانی سپری می‌شد، قرارداد صلح مطلوبی با عثمانی به امضا رسيد. پس از عقد قرارداد صلح در ۱۶ جمادی‌الثانی ۱۲۶۳، اميرنظام سخت مورد تشويق و تفقد محمدشاه قرار گرفت. اميرنظام که از سال‌ها قبل با ناصرالدين ميرزا الفت و نزديکی پيدا کرده بود، پس از فوت محمدشاه مقتدرانه مقدمات و اسباب بر تخت نشستن ناصرالدين شاه را فراهم آورد و در ۱۴ شوال ۱۲۶۴ سلطنت ناصرالدين شاه را اعلام کرد.

اميرنظام که با آغاز سلطنت ناصرالدين شاه منصب صدراعظمی يافته بود در ۲۲ ذیقعده ۱۲۶۴ علاوه بر لقب اميرنظامی به القاب اميرکبير و اتابک اعظم نيز مفتخر شد. اميرکبير مدت کوتاهی پس از صدارت، اصلاحات سياسی، امنيتی، مالی، اقتصادی و فرهنگی‌اش را آغاز کرد و در اين ميان ايجاد امنيت و پايان دادن به شورش‌ها و ياغی‌گری‌ها و نيز اصلاحات مالی و جلوگيری از اجحاف‌های پيدا و پنهان صاحبان قدرت و نفوذ را در اولويت برنامه‌های خود قرار داد و مدت کوتاهی پس از صدارت نشان داد که قصد دارد از نفوذ و دخالت بيگانگان (روس و انگليس) در امور مختلف کشور بکاهد.

از جمله اقدامات مهم اميرکبير، پايان دادن و سرکوب شورش محمدحسن‌خان سالار فرزند اللهيارخان آصف‌الدوله در خراسان (در نوروز ۱۲۶۶ ه.ق) بود. در همان حال اميرکبير ضمن نظم بخشيدن بر امور دستگاه سلطنت و حکومت و کنترلی که بر اعمال و رفتار ديوانيان، شاهزادگان، خاندان سلطنت، رجال و صاحبان قدرت و غيره اعمال می‌کرد، اصلاحات گسترده‌ای در امور اداری کشور به‌عمل آورد و با ريشه‌کن کردن بسياری از مفاسد اداری و مالی در اداره امور کشور نظمی نو پديد آورد. بگذريم از اين که اقدامات اصلاحی اميرکبير برخی از مهم‌ترين ديوانيان و صاحبان نفوذ و قدرت را با او دشمن کرد. از ديگر اصلاحات اميرکبير بازسازی ارتش و قشون و پايه‌گذاری نظمی نو در نيروی نظامی کشور بود. آگاهان و ناظران امور در همان روزگار از سازمان نظامی جديدی که اميرکبير پايه‌گذاری کرد سخت تمجيد و تحسين می‌کنند. از ديگر اقدامات اميرکبير ايجاد چاپارخانه، تذکره خانه (اداره گذرنامه)، بنای بازار و تيمچه و سرای امير در تهران، تاسيس سازمان اطلاعاتی – جاسوسی و خبررسانی و خفيه نويسی بود که در دوران صدارت او بسيار کارآمد عمل می‌کرد. اميرکبير همچنين تلاش‌های بسياری برای اصلاحات قضايی و به تبع آن از ميان برداشتن رسم بست‌نشينی انجام داد که در موارد بسيار، روندی انحراف‌‌آميز يافته بود.

از مهم‌ترين اقدامات اميرکبير تاسيس دارالفنون بود که پس از تلاش‌های بسيار در ۵ ربيع‌الاول ۱۲۶۸ و فقط ۱۳ روز قبل از قتل اميرکبير افتتاح شد. اميرکبير در همان دوران کوتاه صدارت (۱۲۶۸ – ۱۲۶۴ ه.ق) گام‌های استواری برای توسعه اقتصادی و صنعتی کشور و نيز رشد اقتصاد تجاری کشور برداشت و برای مثبت شدن تراز بازرگانی خارجی ايران تلاش‌های فراوانی انجام داد. انتشار روزنامه “وقايع اتفاقيه” و تلاش برای ترجمه و انتشار کتب از ديگر اقدامات اميرکبير بود. اميرکبير که خود فردی مذهبی بود در ارتقای شان و منزلت علما و روحانيون کوشيد. به‌ويژه نقش برجسته اميرکبير در سرکوب شورش باب و از ميان برداشتن فتنه ‌بابيه که با محاکمه و اعدام سيد علی‌محمد باب به پايان رسيد، روابط اميرکبير و علمای دينی را بيش از پيش تحکيم بخشيد. وطن‌دوستی و مخالفت شديد اميرکبير با نفوذ کشورهای خارجی در ايران، تلاش برای برقراری عدالت و امنيت، جلوگيری از شکنجه و آزار متهمان و مجرمان، جلوگيری از پناهندگی جنايتکاران و مجرمين سياسی و غيره در سفارت‌خانه‌های خارجی و تلاش برای قطع ارتباط جاسوسی – اطلاعاتی اتباع داخلی برای نمايندگان خارجی از ديگر اقدامات اصلاح‌گرانه اميرکبير در طول دوران کوتاه (چهار ساله) صدارت بود.

اميرکبير که از همان آغاز صدارت سخت مورد حمايت و اعتماد ناصرالدين شاه قرار گرفته بود، در روز جمعه ۲۲ ربيع‌الاول ۱۲۶۵ با ملک‌زاده خانم عزت‌الدوله، خواهر تنی شاه ازدواج کرد.

تلاش‌های اصلاح‌گرانه اميرکبير مدتی طولانی تداوم نيافت و در حالی که سياست خارجی مستقل اميرکبير و تلاش‌های جدی او برای قطع نفوذ و دخالت روس و انگليس می‌رفت تا طليعه آغاز عصر نوينی در کشور شود، توطئه‌های نمايندگان سياسی اين دو کشور و هم‌گامی بدخواهان پيدا و پنهان داخلی اميرکبير با سياست بيگانگان، به‌تدريج موجبات رنجش و سپس نوميدی و خشم ناصرالدين شاه را از او فراهم آورد و از صدارت اعظمی و ديگر مشاغل اداری و نظامی‌اش معزول کرد و به شهر کاشان تبعيد کرد. بدين ترتيب با دسيسه بيگانگان و هم‌دستی و خيانت گروهی از عوامل اثرگذار داخلی، ناصرالدين شاه، حاجی علی مراغه‌ای (حاجب‌الدوله) را مامور قتل اميرکبير کرد.

اميرکبير در محرم ۱۲۶۸ از مقام صدارت عظمی عزل شد و در شب شنبه ۱۸ ربيع‌الاول ۱۲۶۸ ه.ق توسط حاجب‌الدوله در حمام فين کاشان به قتل رسيد.

زندگینامه ميرزا محمدتقی‌خان اميرکبير

زندگینامه ميرزا محمدتقی‌خان اميرکبير



آدولف هیتلر حدود ساعت ۰۶:۳۰ بعد از ظهر۲۰ آوریل ۱۸۸۹ دربراونا-آم-این، شهری کوچک در نزدیکی لینتز در ایالت اتریش شمالی، بین مرز اتریش و آلمان زاده شد. پدر او آلویس هیتلر ( ۱۸۳۷ – ۱۹۰۳)، یک کارمند پائین رتبه گمرک بود. مادر هیتلر، کلارا هیتلر (زادهٔ پولزل)، دومین دختر عموی آلویس بود. او شش بچه به دنیا آورد. تنها آدولف، که دومین فرزندش بود، و خواهر کوچکش پاولا در کودکی زنده ماندند. در کتابش نبرد من، که تا اندازه‌ای تبلیغاتی نوشته شده بود، آدولف لحنی مودبانه درباره پدرش دارد، به هر حال او اظهار می‌کرد تصمیم جدی که برای نقاش شدن داشت باعث اختلاف نظرات بسیاری در بین آن ها شده بود. در ژانویه ۱۹۰۳ الویس درگذشت، و در دسامبر ۱۹۰۷ کلارا به دلیل ابتلا به سرطان سینه فوت نمود.

جوانی هیتلر پس از بازگشت از جنگ اوّل جهانی با ارثیهٔ پدرش و پولی که مادرش به او داده بود تصمیم گرفت که در مدرسهٔ هنر ثبت نام کند. از سال ۱۹۰۵ به بعد هیتلر در یک پرورشگاه یتیمان بوهامایی زندگی می‌کرد و مادرش را تحت حمایت خود داشت. او دو بار از موسسهٔ هنرهای زیبای وین (۱۹۰۷-۱۹۰۸) به خاطر «عدم صلاحیت در نقاشی» مطرود شد. به او گفته شد که توانایی‌هایش بیشتر در زمینهٔ معماری کاربرد دارد. وی درخاطراتش که نمایانگر مجذوبیتش به همین موضوع است میگوید: «هدف من از این سفر بررسی گالری موزهٔ کرت بود. اما کمی بعد از اینکه به تابلویی دقت می‌کردم متوجه میشدم چیز دیگریست که توجه مرا به خود جلب می‌کند، خود موزه. از صبح تا نیمه شب، توجهم از موضوعی به موضوع دیگر عوض میشد اما این ساختمان موزه بود که بیشترین توجه من روی آن متمرکز شده بود.» (نبرد من، بخش ۲، بند سوم) بنا به سفارش رئیس آموزشگاه، وی متقاعد شد که مسیر تحصیلیش را تغییر دهد. ولی وی تحصیلات لازم برای معماری را نگذرانده بود: «ظرف چند روز من خودم متوجه شدم که بهتر است من روزی یک معمار شوم. مسلماً این راه واقعاً مشکل است. برای رشته‌ای که من از سر لجبازی به ریلشوله (Realschule) که شدیداً لازم بود بی توجهی کردم. کسی نمیتواند بدون گذراندن دورهٔ مقدماتی عمران، تحصیلان آکادمیک معماری را پی بگیرد و این دومی مدرک دبیرستانی لازم دارد. من هیچکدامش را ندارم. تحقق آمال‌های هنری من در عمل غیر ممکن است.» (نبرد من، بخش۲ ، بند ۵٬۶) در ۲۱ دسامبر ۱۹۰۷ مادرش با یک مرگ دردناک بر اثر سرطان سینه در سن ۴۷ سالگی فوت کرد. هیتلر از طریق دادگاهی در لینز تمامی سهم یتیمیش را به خواهرش پائولا (Paula) واگذار کرد. آدولف در ۲۱ سالگی وارث ثروت یکی از عمه(خاله) ‌هایش شد. او به عنوان یک نقاش در وین مشغول کار شد. او از روی کارت پستال‌ها طرح میکشید و به کاسب‌ها و توریست ‌ها میفروخت. تا قبل از جنگ جهانی اول وی حدود ۲۰۰۰ تابلوی اینچنینی نقاشی کرد. بعد از دومین بار اخراج از موسسهٔ هنرهای زیبا هیتلر دچار فقر مالی شدیدی شد. در ۱۹۰۹ وی به دنبال سرپناهی میگشت و در ۱۹۱۰ در خانه‌ای که برای کارگران فقیر در نظر گرفته شده بود سکنی گزید. هیتلر میگوید وی در ابتدا در وین یهودستیز شد هنگامی که یک جامعهٔ بزرگ مسیحی را در سر میپروراند شامل مسیحیان ارتدوکسی که از روسیه بخاطر برنامه‌های جدید میگریختند. وین بستر و شروع اندیشه‌های تبعیض آمیز مذهبی و راشیسم در قرن نوزدهم بود. هیتلر احتمالاً تحت تأثیر نویسنده‌ها، نظریه پردازان و یهودستیزانی چون لنز ون لیبن فیلز (Lanz von Liebenfels)و بحث‌های سیاستمندارانی چون کارل لوگر (Karl Lueger)، موسس حزب جامعهٔ مسیحیان و شهردار وین قرار گرفته باشد. هیتلر در سال‌های اقامت خود در وین به عضویت یک گروه فعال ضد یهود در آمد. در آن زمان اغلب، اهالی وین مردم یهودی را تحقیر می‌کردند. علاوه بر این مخالفت با یهود ریشه‌ای عمیق در فرهنگ کاتولیک‌های اتریش داشت. وین دارای یک جامعه بزرگ یهودی، شامل بسیاری از یهودی‌های ارتدکس اروپای شرقی بود. سرانجام هیتلر باور نمود که یهودی‌ها دشمن فطری و مسلم آریایی‌ها هستند و هم چنین عامل اصلی مشکلات اقتصادی آلمان هستند. در سال ۱۹۱۳، هیتلر برای اجتناب از خدمت سربازی در ارتش اتریش – مجارستان به مونیخ نقل مکان کرد. بیشتر هم نژادان آلمانی او نیز این مشکل را داشتند. ارتش اتریش بعدها او را بازداشت کرد و مورد آزمایش جسمانی قرار داد که برای خدمت نامناسب تشخیص داده شد، او مجاز به بازگشت به مونیخ شد. اما وقتی در اوت ۱۹۱۴ امپراتوری آلمان جنگ جهانی اول را آغاز کرد، برای لشکر باواریَن داوطلب شد. او یک سرباز وظیفه فعال بود که به عنوان پیغام آور در فرانسه و بلژیک در معرض دید آتش دشمن خدمت کرد. اگر چه خدمت هیتلر قابل تقدیر بود ولی به خاطر این که تابعت آلمانی او مفقود شده بود هرگز به بالاتر از سرجوخه ترفیع نیافت. او دوبار برای شجاعت در جنگ نشان صلیب آهنی، درجه دو، در دسامبر ۱۹۱۵، و صلیب آهنی، درجه یک (به ندرت به سرجوخه‌ها اعطا می‌شود)، در اوت ۱۹۱۸ را دریافت کرد. در مدت جنگ هیتلر یک آلمانی میهن پرست دو آتشه شد، هرچند او تا سال ۱۹۳۲ تابعیت آلمانی نداشت. وقتی که مردم اعتقاد به شکست ناپذیری ارتش آلمان داشتند، آلمان در نوامبر سال ۱۹۱۸ تسلیم شد. هیتلر به خاطر تسلیم شدن آلمان دچار شوک شدیدی شد. او در آن زمان به خاطر حمله گازهای سمّی در بیمارستان صحرایی بود و به طور موقت دچار نابینایی شده بود. مانند بسیاری از میهن پرستان، او سیاست مداران غیرنظامی را در تسلیم شدن آلمان مقصر می‌دانست.

حزب نازی پس از جنگ هیتلر در ارتش ماندگار شد، و وظیفه سرکوبی شورش سوسیالیست‌ها را به خصوص در مونیخ، به عهده گرفت، چون او در سال ۱۹۱۹به آنجا بازگشته بود. در همین زمان بود که فعالیت سیاسی هیتلر آغاز شد و وی به عنوان مأمور مخفی سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخی رهبران افراطی نظامی چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسیس کرد؛ همان گروهی که سپس به حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان (حزب نازی) بدل شد. در نوامبر ۱۹۲۳ ژنرال لودندروف و هیتلر کودتای نافرجامی را ترتیب دادند که به کودتای مونیخ معروف است. (این کودتا را با نام کودتای آبجوفروشی نیز می شناسند.) نتیجه جنگ جهانی اول برای آلمان شکستی فاجعه بار بود. کشورهای پیروزمند در «عهدنامه ورسای» شرایطی بس خفت بار را به این کشور تحمیل کردند. هیتلر مانند بسیاری از هم نسلان خود، تسلیم آلمان را رد می‌کرد، شکست آلمان را نتیجه اتحاد یهودیان و کمونیست‌ها می‌دانست و خواهان جبران آن بود. هیتلر پس از جنگ در سی سالگی به فعالیت تشکیلاتی روی آورد و در سال ۱۹۱۹ به جریان فاشیستی حزب کارگری آلمان پیوست. در جریان فعالیت‌های تبلیغاتی استعداد بی نظیر خود را در ایراد سخنرانی‌های پرهیجان و تحریک آمیز نشان داد. او شعارهای ساده و تکراری را با لحنی تند و آتشین بیان می‌کرد و نفرت و کینه توزی را به جان هواداران می‌دمید. در سال ۱۹۲۱ هیتلر و هواداران افراطی او جریانی به نام حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان با نام اختصاری (حزب نازی) تشکیل دادند. این حزب در سال ۱۹۲۳ در مونیخ دست به شورش مسلحانه زد. اقدام نازی‌ها به شکست انجامید، هیتلر دستگیر شد و نه ماه به زندان افتاد. هیتلر مرام سیاسی خود را به روشنی در کتاب «نبرد من» تشریح کرده‌است. به عقیده او عناصر «بیگانه» یا «غیر آریایی» باید از میان ملت آلمان زدوده شود، تا پاکی و اصالت خون ژرمن تأمین گردد. ملت آلمان باید خود را برای سروری جهان آماده کند. نازی‌ها حق خود می‌دانند که برای رسیدن به این هدف از هر وسیله‌ای استفاده کنند و تمام اقوام و ملت‌های «پست و غیر اصیل» را از سر راه خود بردارند. ناسیونال سوسیالیسم بیان ایدئولوژیک ساده و در عین حال کاملی برای یک نظام تام گرا (توتالیتر) است، که سلطه مطلق و انحصاری شالوده آن است، با شعارهایی از قبیل: ملت واحد، رهبر واحد، ایدئولوژی واحد، حزب واحد. حزب نازی از سال ۱۹۲۵ سیاست تازه‌ای در پیش گرفت . هیتلر در نطق‌های آتشین خود وعده می‌داد که با تشکیل رایش سوم مردم آلمان به پیشرفت و بهروزی کامل دست خواهند یافت و تمام مشکلات جامعه حل خواهد شد. با شکست «رایش دوم» در جنگ جهانی اول، در آلمان «جمهوری وایمار» تشکیل شده بود، که در بحران غرقه بود. در جامعه‌ای که لایه‌های گسترده مردم با بی کاری و فقر روبرو بودند، سخنان هیتلر برای برخی جذابیت داشت.

مسیر قدرت هیتلر در انتخابات سال ۱۹۳۲ حزب نازی ۳۰ درصد آرا را کسب کرد و نشان داد که به مهم‌ترین نیروی کشور تبدیل شده‌است. در حالی که نیروهای مترقی و چپ نسبت به خطر قدرت گیری هیتلر هشدار می‌دادند. در سال ۱۹۳۳ بحران سیاسی عمیقی آلمان را فرا گرفته بود. حاکمیت راست گرای کشور بر آن شد که با استفاده از هیتلر به بن بست سیاسی خاتمه دهد و قدرت روزافزون نیروهای چپ را مهار کند. در آن سال هیتلر در رأس دولتی ائتلافی صدر اعظم آلمان شد.

رژیم نازی هیتلر با رشته‌ای از عملیات خشن (مانند به آتش کشیدن رایش تاگ، پارلمان آلمان) به درهم شکستن مقاومت نیروهای دگراندیش، سرکوب مخالفان و تحکیم قدرت خود دست زد.[نیازمند منبع] رژیم نازی طی دوازده سال حاکمیت خود در داخل کشور به اختناق شدید، و در سیاست خارجی به تهدید و تجاوز ویرانگرانه دست زد. حزب نازی برای سرکوب مخالفان سیاسی و عقیدتی، در پپگرد و کشتار یهودیان، یگان‌ ضربتی ویژه‌ای به نام اس آ را سازمان داد. این باندها در گسترش رعب و وحشت در سراسر آلمان و سرزمین‌های اشغال شده، و برپایی نظامی وحشیانه و خفقان آلود فعال بودند.

تجدید تسلیحات و اتحاد دوباره

آدولف هیتلر با بنیتو موسولینی

در مارس سال ۱۹۳۵ هیتلر با اعلام سربازگیری مجدد در ارتش قرارداد ورسای را زیر پا گذاشت. او مصمم به ساخت نیروی نظامی جدید، متشکل از نیروی دریایی و نیروی هوایی بود. نام نویسی بسیاری از مردان و زنان در ارتش جدید، برای حل مشکل بیکاری مناسب بود. ولی مشکلات اقتصادی آلمان بسیار جدی بودند. در مارس سال ۱۹۳۶ او بار دیگر، با اشغال دوباره مناطق غیر نظامی راین لند به مفاد قرارداد ورسای تجاوز کرد. او جسورتر شد، چون بریتانیا و فرانسه هیچ کاری برای توقفش انجام ندادند. در ژوئیه سال ۱۹۳۶ جنگ داخلی اسپانیا آغاز شد در آن زمان ارتش اسپانیا تحت فرماندهی ژنرال فرانچسکو فرانکو بود. شورشیان مخالف دولت خواستار حکومتی فاشیستی در اسپانیا بودند. هیتلر یگان هایی از ارتش را برای کمک به شورشیان فرستاد. نیروهای مستقر در اسپانیا سلاح های جدید ارتش آلمان و شیوه‌های جنگی خود را آزمایش نمودند، که از آن جمله می‌توان به بمباران شهرهایی همچون گورنیکا و نابودی آن توسط نیروی هوایی آلمان در آوریل سال ۱۹۳۷ اشاره کرد. هیتلر در ۲۵ اکتبر سال ۱۹۳۶ با دیکتاتور فاشیست ایتالیا بنیتو موسولینی پیمان اتحاد بست. این اتحاد بعدها توسط کشورهایی چون ژاپن، مجارستان، رومانی و بلغارستان گسترش یافت. مجموعه تمام این کشورها، با نام نیروهای محور شناخته می‌شدند. پس از آن در ۵ نوامبر، سال ۱۹۳۷، آدولف هیتلر با مقام رایش جلسه‌ای سری داشت که در آنجا طرح خود، یعنی بدست آوردن «فضای حیاتی» برای ملت آلمان را مطرح نمود. رژیم نازی در سال ۱۹۳۸ الحاق اتریش را به آلمان اعلام کرد. در اول سپتامبر ۱۹۳۹ با حمله برق آسای پیاده نظام مجهز آلمان (ورماخت) به لهستان، جنگ جهانی دوم آغاز گشت.

کشتار و سوزاندن جمعی طبق آنچه از سرویس های خبری متفقین نقل شده‌است بین سال های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵، اِس اِس، با همکاری حکومت و نیروهای جدیدی که از کشورهای اشغالی بودند، با روشی معین در حدود سه و نیم میلیون یهودی را در اردوگاه‌های ایرا کشتند. گروهی دیگر نیز به دلیل گرسنگی و بیماری در حین کار اجباری جان می‌دادند.علاوه بر یهودی‌ها، کمونیستها، همجنس‌گرایان، پروتستانها، عقب ماندگان ذهنی، اسیران جنگی شوروی،، پیروان یهوه، بیماران روانی، نیز جزو قربانیان بودند. این کشتارها که توسط نازی‌ها انجام می‌شد، در حال حاضر به طور کلی کشتار و سوزاندن جمعی گفته می‌شوند. امروزه ، برخی از محققین واقع گرایانه بودن این ادعا ها را به شدت به چالش کشیده اند که به این واقعه انکار هولوکاست گفته می شود.

جنگ جهانی دوم حمله آلمان به روسیه در آغاز برق‌آسا بود و پیروزی های چشمگیری را برای نازی ها به دست آورد ولی با آغاز سرما ورق برگشت. سازمان هواشناسی آلمان پیشبینی زمستان گرمی را کرده بود ولی در عمل چنین نشد، زمستان پیش رو بسیار سخت و سوزان بود. شهر استالینگراد انرژی سربازان آلمان را گرفت. استالین که از سوی ژاپن احساس آرامش کرده بود نیروهای شرقی شوروی را به جبهه غربی کشاند. حمله به ایران نیز آذوقه و سوخت و مهمات و جنگ‌افزار غربی‌ها و البته انبارهای آرد و گندم و سوخت ایران را به روس‌ها رساند. فرماندهان و سپهبدان آلمانی تسلیم شدند و روس‌ها به سوی آلمان پیشروی کردند. در غرب نیز نیروی های آمریکایی و بریتانیایی و تنی چند فرانسوی در روزی شناخته شده به روز دی(D-Day) در کرانه نرماندی پیاده شدند. هیتلر دستور سیاست جنگی سرزمین سوخته را داد که البته انجام نشد.

حقیقت های تازه آشکار شده در مورد حمله آلمان به شوروی باور عمومی این است که هیتلر می‌خواست همه جا را اشغال کند و دیگر کشورها دخالتی نداشته‌اند واز فرشتگان پاک تر بوده‌اند.اما اسنادی پس از فروپاشی شوروی در کاخ کرملین وبایگانی شوروی سابق پیدا شده این احتمال را مطرح می‌کند که که آلمان در مورد حمله به شوروی فقط پیش دستی کرده است. در بخش «منابع» صفحه چند منبع فارسی وانگلیسی را در این مورد آورده شده است. «ادوراد راژیسکی» در کتابی به نام نخستین زندگی نامه استالین بر پایه‌ی پرونده های مخفی شوروی چاپ در سال ۱۳۷۴ شواهدی را عرضه می کند مبنی بر اینکه استالین می‌خواست به المان حمله کند ولی هیتلر با پی بردن به این نقشه پیش دستی کرد[نیازمند منبع]. راژیسکی اسنادی را ارئه می دهد که طبق ان اکتبر سال ۱۹۳۹ میلادی استالین و هیتلر باهم در یک ایستگاه لهستان دوتکه شده با هم دیدار کردند و حتی یکی از کارکنان خطوط راه آهن لهستان در سال ۱۹۷۲ فاش کرد که در ۱۷ اکتبر سال ۱۹۳۹ این دور رهبر سوار بر قطار زرهی خود در ایستگاه راه آهن شهر لووف با یکدیگر دیدار کردند. همچنین در سال ۱۹۷۹ مدرکی از بایگانی محرمانه وزرات امور خارجه آمریکا فاش شد که در آن ادگار هوور رییس وقتFBA در ۱۹ ژوییه طی نامه به آدلف برل معاون وزیر امور خارجه آمریکا خبر دیدار استالین وهیتلر در ۱۷ اکتبر در ایستگاه شهر لووف در لهستان با یکدیگر داده است. کتابچه فهرست های ملاقات های استالین که بعد از فروپاشی شوروی در آرشیو ریاست جمهوری روسیه در دسترس مردم قرار داده شده است.راژینسکی متوجه شد استالین در روزهای ۱۷ و ۱۸ اکتبر در کرملین حضور نداشته در حالی که این دوروز کاری در وسط هفته بوده است.(تمامی این مطالب از راؤینسکی در مورد استالین که به فارسی نیز ترجمه شده است ). اگر این مطلب صحت داشته باشد باید دیدار این دو رهبر جهان در آن کوپه قطار در آن شب تاریخی بیادماندنی ودیدنی باشد. ولی ادوارد راژینسکی معتقد است این پیمان عدم تجاوز تنها یک وقت اضافه برای استالین بود. ولادیمر رزون از افسران ضد اطلاعات کا.گ.ب .(سازمان جاسوسی شوروی )که بعد ها به غرب پناهنده شد می گوید او (رزون )در درس های دانشکده نظامی مربوط به استراژیک شنیده بود که اگر دشمن در تدراک حمله ناگهانی باشد باید ابتدا نیرو های خود در نزدیکی مرز متمرکز نماید و بعد فرودگاه هایش را هرچه نزدیک تر به خط جبه مستقر سازد.رزون در سخنرانی های مربوط به تاریخ نظامی شنیده بود استالین به دلیل اعتماد کردن به هیتلر برای جنگ آمادگی نداشت. اگر او مرتکب چنین اشتباه بسیار جدی شده بود پس چرا بهترین واحد های خود را در نزدیکی مرز مستقر کرده وفرودگاه های نظامی را نزدیک لهستان اشغالی دایر نموده بود؟

شکست و مرگ آدولف هیتلر رهبر رایش سوم در شامگاه سی ام آوریل ۱۹۴۵ به زندگی خود پایان داد. هیتلر در زمان مرگ تنها ۵۶ سال داشت، اگرچه به گفته شاهدان عینی، در آخرین دوران زندگی پیرمردی خسته و تکیده و بیمار شده بود.[نیازمند منبع] ارتشیان نازی در سال ۱۹۴۳ در جبهه اتحاد شوروی (استالینگراد) و در سال ۱۹۴۴ در جبهه غرب (پیاده شدن نیروهای متفقین در نورماندی در روزِ دیD-Day) ضربات سنگینی متحمل شدند. از آغاز سال ۱۹۴۵ ارتش‌های متفقین راه خود را به درون سرزمین آلمان باز کردند. ارتش‌های ایالات متحده آمریکا و بریتانیا از غرب و ارتش سرخ شوروی از شرق به سوی برلین، پایتخت رایش سوم پیشروی کردند. در ماه آوریل ارتش سرخ شوروی شهر برلین را به محاصره گرفت و به طرف ستاد فرماندهی رایش پیش رفت. هیتلر در مخفیگاه خود، به همراه همسر تازه اش اوا براون دست به خودکشی زد. اوا براون با شکستن کپسول سیانور و هیتلر نیز با سیانور و شلیک هم‌زمان گلوله تپانچه به سرش دست به خودکشی زدند. پیکر بی جان آن دو را کسانی که در سنگر بودند به بیرون بردند و به خواست خود هیتلر که خواسته بود پیکرش چون موسولینی به دست دشمنان نیفتد سوزانده شد.

محبوبیت هیتلر پس از پایان جنگ متفقین تمامی مسئولیت های جنگ را به عهده شخص هیتلر و تعدادی از اطرفیانش انداختند!آری این ساده ترین کار بود و یهودیان تا توانستند برایش حرف در آوردند افسرده،عقده ایی ،ترسو،نادان،ناقص الخلقه ،دروغ گوی بزرگ ،آدمی بد بخت و هزارن چیز دیگر ولی آیا اگر کسی داری چنین صفاتی باشد آیا می تواند در دل مردم جای داشته باشد؟!چگونه هیتلر در دل مردم جای گرفت و اگر هیتلر مردم را مجبور می کرد چگونه مردم آلمان بعد از مرگ پیشوای خود تا دم مرگ مقاومت می کردند و این مقاومت تا ۱۵ روز ادامه یافته است؟شاید پاسخش این باشد مردم از ‘’’روح هیتلر’’’ می ترسیدند!!! با نگاهی به مدیریت و مهربانی هیتلر می توان فهمید چگونه مردم آلمان هیتلر را دوست داشته اند. پس پایان جنگ اول مردم آلمان سرشکسته و سرافکنده نجبور بودند تا آخرین قران هزینه گلوله کشور های پیروز را بدهند.آلمان اجازه نداشت نیروی هوایی ودریایی و نیروی زمینی داشته باشد.تورم زیاد(در روز ۱۱ اكتبر ۱۹۲۳ یک دلار آمریکا برابر ۴ میلیارد مارک شد[منبع])وبی کاری(نزدیک ۶ میلیون نفر بی کار) و از سوی دیگر پوچ شدن مردم آلمان از سوی دیگر و فشار پیروز شدگان جنگ اول روز به روز آلمان به نابودی می رفت.در چنین زمانی گروهی میهن پرست واقعی و سربازان وطن دوست جنگ اول با تشکیل حزبی ملی شروع به کار کردند(حزب ناسوینال سوسیالیست آلمان) که در کودتای مونیخ دستگیر شدند و رهبر این حزب آدولف هیتلر بود دستیگر شد و ۹ ماه در زندان بود و در این مدت کتاب معروف خود ‘’’نبرد من’’’ را نوشت و مخفیانه دوباره شروع به کار کرد.با ناتوانی جمهوری وایمار آدولف هیتلر شروع به تبلیغات حزب خود و جا افتادن در دل مردم کرد که او و هم حزبی هایش توانستند به مجلس آلمان راه یابند در دوره انتخابات بعدی نازیان آلمان قدرت بیشتری گرفتند حزب نازی شروع به ایجاد شغل و باز سازی کارخانه ها کردند و مردم روز به روز به قدرت اینان ایمان می آوردند و خود را باور می کردند.پس از مرگ هیندنبرگ مجلس آلمان هیتلر را به عنوان پیشوا انتخاب و علام کرد یعنی در سال ۱۳۱۲ خورشید ی.با پیشوایی هیتلر حزب نازی قدرت زیادی گرفت و می توانست خائنین را از میان بر دارد(البته می توانستند آنها را فقط از قدرت بر کنار کند و نیازی به اینقدر خشونت نبود)

همه چیز از نو شروع می شود همه چیز از نو شروع می شود کارخانه ها شروع به جذب نیروی کار می کنند.ارتش کم کم شروع به نو شدن وتجهیز شدن می شود(این تنها راهی بود که عهد نامه ورسای را می توانست متوقف نماید)در انبار های مرغ داری نیروی هوایی که نباید بر اساس عهدنامه ورسای وجود داشته باشد شروع به کار کردند.گلایدر سوارهای هیتلر امروز ی که فردا به خلبانان ماهر جنگ می شدند.بررسی و یاجاد نیروی زرهی که نباید وجود داشت توسط ژنرال هاینز گودریان در روسیه تانک می ساختند و آزمایش می کردند. با پیشوایی هیتلر در سال ۱۳۱۰ همه چیز در حال پیشرفت بود تا بدان جایی كه عهد نامه ورسای را پاره کردند.آلمان سربازگیری را شروع کرده بود و از طرفی دانشمندان شروع به ساخت وسیله های جدیدی کردند مردم روز به روز خوشحال تر بودند اما تمام چیز هایی را که در جنگ اول از دست داده بودند باید پس می گرفتد. اتریش که در جنگ اول متحمل عهدنامه ی سن ژرمن شده بود و این کشور هم مانند آلمان از خیلی کارها منع شده بود واز ۲۰ در صد جمعیت آلمانی زبان خود منع شده بود در همه پرسی مردم این کشور به الحاق شدن به امپراتوری رایش سوم نظز مثبت دادند و ارتش و دولتمداران آلمان وارد این کشور شدند.یکی از رویاهای هیتلر به حقیقت پیوست متحد شدن آریایی ها.این پیروزی قدرت آلمان را زیاد کرد تمام کشورها پیروز شده فکر نمی کردند که کمر آلمان راست بشود اما هیتلر این کار کرده بود:’’’باز گردانی حس اعتماد به خود وخود باوری آلمانی ها را زنده کرد.حالا دیگر آلمان اینقدر بی کار نداشت حدود ۳ میلیون نفر به سر کار رفتند تولیدات و صادرات شروع شده بود ‘’’کاری که هیچ دولتی امروزه در جهان نمی تواند بکند از بین بردن ۳ میلیون بی کاری’’’ واین حقیقت داشت.بیمارستان ، مدرسه ،دانشگاه ،کارخانه ، ارتشی جدید ،پل وساختمان های جدید ، باز گردانی حس وطن دوستی همه و همه ی اینها کار حزب نازی و هیتلر بود.

میراث از زمان شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، هیتلر، حزب نازی و پیامدهای نازیسم در اکثر نقاط جهان با نگرشی منفی مواجه شده‌اند. نمادهای تاریخی و فرهنگی هیتلر تا حدودی طبق توافق عمومی در غرب محکوم شده‌اند. نمایش صلیب شکستهٔ نازی یا دیگر نمادهای نازی در آلمان ممنوع است. با وجود محکومیتی که توسط بسیاری از شخصیت‌های ملی، علیه هیتلر صورت گرفت، نمونه‌هایی از افرادی که به میراث هیتلر الفاظی بی طرفانه نسبت داده‌اند و یا به طرفداری از آن برخاسته‌اند نیز به ویژه در جنوب آمریکا و بخش‌هایی از آسیا وجود داشته‌است. . او گاهی اوقات، تنها به دلیل ویژگی یهودی ستیزیش، به عنوان چهره‌ای مثبت در جهان اسلام توصیف شده‌است. در سال ۱۹۵۳، رئیس جمهور پیشین مصر انور سادات نوشتاری مبنی بر طرفداری از هیتلر به رشتهٔ تحریر درآورده‌است. لوویس فاراخان به او نسبت «مرد بسیار بزرگ» داده‌بود. بال تاکرای (Bal Thackeray) رهبر جناح راست حزب شیو سنا (Shiv Sena)، در ایالت ماهاراشترای هند در سال ۱۹۹۵ نشان داد که یکی از تحسین کننده‌های هیتلر است. خارج از زادگاه هیتلر -براونا-آم-این در اتریش- نشان سنگی حکاکی شده‌ای وجود دارد که ترجمهٔ آزاد آن اینچنین است: «برای دستیابی به صلح، آزادی و دموکراسی -حکومت فاشیستی هرگز- میلیونها مرده را به یاد بیاور.»

تحلیل شخصیت هیتلر والتر لانگر در سال ۱۹۴۳ در گزارشی با عنوان ذهن آدولف هیتلر که برای اداره نیروهای مسلح راهبردی ایالات متحده تهیه کرده بود ویژگی‌های وضع و حال روانی هیتلر را این‌گونه بیان می‌کند : با توجه به سرشت بیمار بودن هیتلر ,آشکار است که او نمی‌توانست به عنوان یک وکیل مجلس وارد سیاست شود .نوع مداخلهٔ وی در سیاست باید با منش او همخوان می‌بود. موفقیت نهایی او تا حدود زیادی نتیجهٔ این بود که توانایی یادگیری و به‌کارگیری مهارت‌های سیاسی همساز باخلق و خوی خود را داشت و هم‌زمان توانست بخش قابل ملاحظه‌ای از مردم آلمان را متقاعد سازد که شیوهٔ نگرش و کنش او را در عرصهٔ سیاست ,شیوه‌ای مناسب و موثر بدانند .در این چارچوب استعداد ذاتی او برای سخنوری، توانایی متظاهرانه‌ای که برای بهره‌برداری از جنون خویش در قالب توفان‌های حساب شدهٔ خشم داشت ,استفادهٔ موثری که از روان‌شناسی توده‌ای تبلیغات و نمادها به عمل می‌آورد ,پرورش فره در وجود خویش ,تواناییش برای اقدام و واداشتن دیگران به اقدام و فداکاری و شم سیاسی او جنبه‌هایی از شخصیتش بود که به او یاری می‌رساند .

خانواده هیتلر

اوا براون، همسر آلویس هیتلر، پدر کلارا هیتلر، مادر پاولا هیتلر، خواهر آلویس هیتلر (پسر)، برادر ناتنی بریجت داولینگ، زن برادر ویلیام پاتریک هیتلر، برادر زاده آنگلا هیتلر راوبل، خواهر ناتنی جلی روئبل، خواهر زاده ماریا شیکل گروبر، مادر بزرگ یوهان گئورگ هیدلر، پدربزرگ احتمالی یوهان ون نپومبوک هیدلر، جد پدری، عموی بزرگ احتمالی و شاید جد درست پدری

خاستگاه هیتلر دو نظریه درباره خاستگاه نام «هیتلر» وجود دارد:

(۱) در آلمانی هاتلر و مشابه آن، «کسی که در کلبه زندگی می‌کند»، «چوپان». (۲) در اسلاوی هایدلر و هایدلرک و مشابه آن

زندگینامه آدولف هیتلر

زندگینامه آدولف هیتلر



ژولیوس سزار سردار وسیاست مدار بزرگ رومی کسی که پایه گذار سیستم امپراطوری در روم بود هدف این بار مقاله شخصیت های ما است او در رم به سال ۱۰۰ قبل از میلاد به دنیا امد او متعلق به خاندان بزرگ ژولیاییها بود که جزء خاندان ها ی معروف رومی بود عموی همسرش ماریوس رهبر اکثریت در سنای روم بود که هفت بار هم کنسول روم شده بود سزار در سال۸۴ بیش از میلاد ازدواج کرد ولی هرگز صاحب بچه نشد وقتی سولا دشمن ماریوس دیکتاتور روم شد سزار در لیست افراد اعدام ی قرار گرفت ا ما بخت یار او بود واو توانست برای مدتی مخفی بشود تا خشم سولا کم بشود ولی در نهایت بنا به دستور سولا تبعید شد وتا سال ۷۸ قبل از میلاد وسقوط سولا به رم بازنگشت او اکنون ۲۲ ساله بود او که نتوانسته بود در رم پیشرفت کند به جزیره رودس رفت ودر انجا سخنگوی وفن کلام را تمرین کرد او دوباره در سال ۷۳ در حالی که سخنرانی قوی شده بود به روم باز گشت او همچنین در مدرسه پوننیفیست هم پذیرفته شد در سال ۷۱ قبل از میلاد پمپی بعد از شکست یک سردار شورشی در اسپانیا به روم بازگشت در همان زمان کراسوس سردار دیگر رومی هم اسپارتاکوس را در جنوب ایتالیا نابود کرد هم سزار وهم پمپی برای اداره کنسول روم انتخاب شدند وکراسوس هم سومین کنسول روم شد در سال ۶۹ قبل از میلاد هم سزار به سمت رییس دارایی انتخاب شد ودر سال ۶۵ بخاطر هزینه های گراف مسابقات گلادیاتوری او مجبور شد از کراسوس مایه دار قرض کند که همین موضوع موجبات نزدیکی این دو نفر را فراهم کرد.

وقتی در سال ۶۰ قبل از میلاد شزار با سمت حاکم اسپانیا به روم بازگشت با کراسوس وپمپی اتحاد سهگانه را بوجود اورد که برای گسترش روم تلاش کنند این اتحاد قدرت سنا را کاهش داد برای افزایش قدرت اتحاد سزار دخترش جولیا را به پمپی داد در سال ۵۹ قبل از میلاد او دوباره به سمت کنسولی روم منصوب شد و اینبار حکومت گل روم را به دادند در ان زمان کل شمالی همچنان منطقه ای ازاد بود و طی ۲ قرن رومیان نتوانسته بودند از این منطقه جلوتر بروند بهانه حمله هم بوسیله یکی از قبایل متحد روم به سزار داده شد او برای سرکوب گلهای هلووتی به سمت سویس کنونی حرکت وانها را مطیع خودش کرد بعد او ژرمنهای سلتیکی را خرد کرد وبه سمت داخل گل حرکت کرد در سال ۵۷ قبل از میلاد با شکست نروانتیها تمام گل شمالی در اختیار روم قرار گرفت اما گلها ارام ننشتند شخصی به نام ورسن ژتوریکس تمام گل را دعوت به شورش گرد وبا شورشهای متوالی لژیونهای رومی را خسته وناامید کرد اما سزار هم مرد نبرد بود او باقدرت سخنوری خودش لژیونها را مطیع کرد بعد با تصرف چند منطقه اذوقه مورد نیازش را تامین کرد وبه پایتخت ارون ها حمله کرد برای اولین بار سزار هم طعم شکست را در پای قلعه ژرگوی چشید اما سزار دوباره حمله کرد اما اینبار بجای حمله مستقیم اقدام به محاصره انها کرد گلها از سرتاسر فرانسه به کمک ژریکتوس در امدند اما تنووانستند محاصره را بشکنند سرانجام در سال ۵۱ قبل از میلاد گرسنگی وبیماری سردار گلها را وادار به تسلیم کرد اما در سنا کسی از پیروزی سزار خوشحال نشد متحد مهم سزار در روم کراسوس هم در سال۵۳ قبل از میلاد در نبرد کاره بوسیله سربازان پارتی کشته شده بود واین امر حایگاه سزار را در سنا تضعیف کرده بود با مرگ جولیا دختر سزار در سال قبل هم رابطه سزار وپمپی شکراب بود در سال ۵۲ پمپی تنها کنسول روم بود با تحریک او سنای روم دستور داد تا در سال ۴۹ قبل از میلاد کلیه سربازانش را مرخص کند وبه روم بازگردد وگرنه دشمن ملت است سنا به پمپی تکیه کرده بود سربازان پمپی بیش از سزار بود ولی انها اماده جنگ نبودند واین درحالی بود که سربازان سزار را کهنه سربازان جنگ با گلها تشکیل میداد در سال ۴۹ سزار با شکست ۲ سردار پمپی به داحل روم وارد شد وبه سرعت با تصرف مارسی ساردندی وسیسیل مخالفانش را درهم کوبید پمپی هم به یونان گریخت او تبدیل به دیکتاتور روم شد تا در سال بعد کنسول انتخاب شود سپاهیان سزار به سمت یونان رفتند واین سردار را در فارسالوس شکست داد پمپی موفق شد جانش را بردارد وبه مصر بگریزد ولی انجا بدست عوامل سزار کشته شد با مرگ پمپی بنظر میرسید نبرد داخلی تمام شده ولی اینگونه نبود سزار که به روم رفته بود با کلوپاترا ملاقاتهایی داشت که حاصل ان فرزندی برای او بود وهمینطور ملکه شدن کلوپاترا . او در سال ۴۷ قبل از میلاد بار دیگر طرفداران پمپی را در تاپسوس شکست داد ودر سال ۴۶ هم قیام دیگری در اسپانیا را درهم کوبید.۷ تا از جنگهایش در حافظه تاریخ است.

زندگینامه ژولیوس سزار

زندگینامه ژولیوس سزار



به گفته مورخان زرتشت در ۶۵۰۰ سال فبل از میلاد به دنیا آمد. نام پدر زرتشت «پوروشسب» و مادرش «دغدو» بود. اشوزرتشت با «هووی» ازدواج کرد و شش فرزند داشت.سه دختر به نام های: فرنی، تریتی، پورچیستا و سه پسر به نام های: ایسدواستر، اوروتت نر، خورشیدچهر.

اوستا زادگاه اشوزرتشت را محلي به نام «رَگه» در كنار رودخانه «دْرُجي» و درياچه چيچَست مي داند بعضي از پژوهشگران اين محل را در غرب ايران يعني درياچه اروميه و برخي درياچه هامون در خاور را اشاره كرده اند و چندي نيز رگه را شهر ري در نزديكی تهران می دانند.

شاه گشتاسب کیانی بزرگترین یاور و گسترش دهنده دینی بهی بوده است که آئین وی را پذیرفت . زمان پادشاهی کیانیان نیز به بیش از سه هزار سال می رسد . فرشوشتر و جاماسب که از نامداران خاندان هوگو بودند از نزدیک ترین یاران زرتشت بوده اند . گویا پس از درگذشت زرتشت جاماسب رهبر پیروان او می گردد . خاندان فریان نیز که ریشه تورانی داشته اند ( در ترکستان کنونی ) از یاران نزدیک زرتشت بودند .

درگذشت زرتشت بزرگ به تاریخ پنجم دی ماه برابر با روز خور از ماه دی می باشد . تاریخ نگاران نوشته اند زرتشت پس از هفتاد و هفت سال از عمر خویش که بیشتر آن را برای هدایت و دادن خرد و آگاهی به مردمان صرف نموده بود روزی در آتشکده شهر بلخ مشغول عبادت بوده است. گشتاسب شاه کیانی و پسرش اسفندیار که از حامیان بزرگ وی بودند نیز برای رسیدگی به شهرهای دیگر از بلخ خارج می شوند و ارجاسب که دشمن دیرینه زرتشت و ایرانیان بود از این هنگام بهره برد و «توربراتور» فرمانده سپاه خود را با لشگری بسیار راهی بلخ که جزوی از ایران بود کرد. لشگر تورانی که همان ترکستان امروزی است دروازه های شهر بلخ را با تمام دلاوری ها مردم در هم شکستند و هنگامی که زرتشت با لهراسب و گروهی دیگر از یارانش مشغول عبادت به درگاه اهورامزدا بودند توسط سپاه بربر ترک های تورانی کشته می شود.

شعار جهانی زرتشت این بود:«راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.»

 

زرتشت از دیدگاه بزرگان

پرفسور دکتر گیگر :

به راستی هیچ قومی از اقوام باستانی خاور زمین قدرت حفظ و صحت کیش خویش را مانند زرتشتیان نداشته اند و این خود از تاثیر حقیقت این مذهب است که در عین حقیقت بدون نقصانی در اصول باقی مانده است . در همه تفتیشاتی که در طول زندگی کرده ام هیچ آیینی و قومی را مانند زرتشتیان در یکتاپرستی، خداشناسی، آزاد منشی، پاکی و حقیقت ندیده ام . چه خوشبخت است قومی که این آیینشان است .

نيچه- فیلسوف آلمانی:

زردشت بزرگترين پيامبر هوشمند و تيزهوشي است كه پايه‌هاي گسترده انديشه سازنده و مردميش تاكنون براي باختر استوارترين ستون زندگي بوده است. انديشه زردشت آموزش هاي بزرگي براي نيك زندگي كردن، نيک در پيوند بودن، نيک رفتار داشتن و نيك سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهي به ديگران است. او هيچ گاه در هيچ سخنش از به كاربردن پي‌درپي «راستي و درستي‌ خودداري نكرده و پيوسته همه مردم را بدين سو  خوانده است. در سخن زردشت، شكوهي يافت مي شود كه در كمتر سخني مي توان يافت.

پرفسور هرتسفيلد:

پشتكار و كوشش هاي خستگي‌ناپذير، از فروزه‌هاي درخشان ايرانيان مي‌باشد كه برپايه راستي و درستي استوار شده است كه همه آن ها پرتوي از آيين شكوهمند و پرفروغ زردشت است.

میلز (ایران شناس):

سروده های زرتشت نخستین کوشش روشن و گویا را برای به ساختن و نو کردن دل مردمان در بردارد و امروز هم در همه دین های ما زنده است و شاید آینده نیز بدان آویخته باشد. این سرودها به راستی در منش يكه و بی همتا است و منش هرگز پیر نمی شود. بر جهان امروز است که آن ها را به کار بندد.

ساموییل لنک (دانشمند انگلیسی):

حقيقت آيين زرتشت به طور شگفت انگيزی پس از قرن های متمادی امروز مطابق با علوم و كشفيات تازه است. اين آيين با وجود آنكه زمان زيادی از آغاز آن گذشته است به گونه ای اساس آن محكم و درست به جا مانده كه به خوبی می تواند نيازهای مادی و معنوی امروزه بشر را رفع نموده، لوازم يك زندگی سعادتمند نيكي را فراهم آورد و مي تواند به آساني اختلافات بين ايمان و عقايد مذهبي را با علوم و كشفيات جديد مرتفع سازد.

گستاولوبون:

باید اقرار کرد که در بین ادیان باستان، هیچ کدام از دین زرتشت روحانی تر و اخلاقی تر و منزه تر از مراسم و آداب خرافات نیست.

پروفسور ميه:

فروزه‌هاي ايرانيان باستان ستايش آميزند. ولي بايد دانست كه انگيزه‌ آن ها ، آموزش هاي نيك خواهانه و مردمي زردشت مي باشد. زردشت از منشي والا برخوردار بود كه توانست بر دل مردم رخنه نمايد و آن ها را به سوي خود و آفريدگار مهربان و نيك خواهش بكشاند .

گوته:

دانشمند بلند آوازه آلماني، سخت فريفته گفتار و سروده‌هاي زرتشت بود و اورا مردي بسيار بزرگ و نوشته‌هايش را شكوهمند بازنمود كرده است. گوته، زرتشت را خردمندي به شمار مي آورد كه جهان خرد كمتر همانند او را به خود ديده است. او در همه جا از كسي نام می ‌برد كه همواره درانديشه خوشبختي و آسايش مردم بوده است و جز راستي و پاک دلي سخن نگفته است .

توماس هايد:

اين نويسنده بزرگ انگليسي درباره زرتشت مي گويد: كه در آن منش او را سخت مي‌ستايد و او را انديشمندي بزرگ به شمار مي آورد. او مي نويسد كه خداوند زرتشت را براي مردم ايران برگزيد، زيرا ايرانيان از يك آگاهي بزرگي درباره خداوند برخوردار بودند. اين مردم با خرد، سزاوار مرد خردمندي چون زردشت بودند .

پرفسور جان هینلز:

دین زرتشت را باید نخستین دین آزادی انسان ها و حقوق بشر در جهان خواند .

پرفسور هانري ماسه :

زرتشت اولين شخصي است که پايه هاي يکتا پرستي را در جهان بنيان نهاد .

خانم فرانسیس پاورکاب:

من شگفت دارم از این که اگر زرتشت در هزاران سال پیش از میلاد در شرایطی که هیچ قانونی برای بشریت وجود نداشت ظهور نمی کرد و چنین آموزه هایی را برای ما به جای گذاشته که پس از هزاران سال بدون کوچکترین ناهمگون نبودن با شرایط امروز و همچنان پایه های انسانیت بشر را شکل میدهد اگر وی نیامده بود به راستی امروزه جامعه بشریت چه حالی داشت و در چه شکلی زندگی می کرد.

رابیندرنات تاگور:

زرتشت بزرگترین پیامبر پیشکسوت بود که راه آزادی انتخاب در امور اخلاقی را به روی آدمی گشود.

موریس مترلینگ:

پژوهش در آیین زرتشت از لحاظ مسیحیان خیلی جالب توجه است زیرا سه چهارم و حتی بیشتر باور مسیحیان از ایرانیان گرفته شده است.

هگل:

نور دانش برای نخستین بار با پیدایش زرتشت در تاریخ آغاز به درخشش کرد.

مری بویس(باستان شناس و دین پژوه انگلیسی):

دین زرتشتی در تاریخ ادیان جایگاه ویژه ای دارد و سرچشمه های آن را چه بسا بتوان تا روزگار هند و اروپاییان پی گرفت. آموزه های زرتشت که جنبه های روحانی و اخلاقی والایی دارند، مطالعه این دین کهن را بسی مسرت بخش می سازند.درين نوشته بگونه اي کوتاه آورده مي شود که زرتشت از چه و چگونه ساخته شد و براي چه پا بدين دنيا گذاشت و دليل مبارزه اش چيست.

از انروز که اهريمن بد نهاد به جنگ با هرمزد آغاز کرد ، شش هزار سال گذشته بود و درين مدت، اهرمن دوبار با (آفات و ديوان و تاريکي و بيماري و درد و نياز و خشم و دروغ) به جهان هورمزد کمين زده و آب و خاک و گياه و حيوان و مردم را آزار کرده بود. در سه هزار سال سوم، هورمزد براي رهايي ازين آفت ها ، زرتشت را به اين گيتي فرستاد و دين و آيينهاي خود را به او سپرد تا مردمان را به سوي نيکي راهبري کند و جهان را به راستي و پاکي و آباداني از شر و بديِ اهريمن آزاد گرداند تا پيروزي هورمزد به انجام برسد. در پايان آن سه هزار سال، (رستاخيز) خواهد شد و بدي و زشتي و ناپاکي از ميان بر خواهد خاست و دست اهريمن تا ابد از دامان آفريدگان اهورامزدا کوتاه خواهد شد و جهان، پاک و فرِ نخستين را باز خواهد يافت.

بنابر گفتارهاي زرتشتي ، براي زادن زرتشت سه چيز از جهان بالا بهم پيوست: نخست، فره ي زرتشت که فروغ و شکوه ايزدي بود، دوم روان بود و سوم، تن. اينک بهترست به تشريح هريک ازين سه عنصر و چگونگي همگون شدن انها براي زايش اشو زرتشت پرداخته شود تا خواننده اي که بتازگي به کاوش در دين زرتشت علاقمند شده است بداند که خوشحالي و شگفتي زرتشتيان از زايش اشو زرتشت از چه روست.

فره ي زرتشت

فره ي زرتشت را اهورا مزدا از «روشنايي بيکران» که در «سپهر ششم» بود بنا کرد و از آنجا به خورشيد و از آنجا به ماه و از انجا به سپهر ستارگان که در زير سپهر ماه بود، فرود آورد. از «سپهر ستارگان» ، فره ي زرتشت به آتشگاه خاندان «فِراهيم روان زُيش» فرود آمد. از آن پس ، آتشگاه فراهيم بدون نيازمندي به چوب و هيمه ، پيوسته و با فروغ بسيار مي سوخت. فراهيم نياي زرتشت شد و فره ي زرتشت از اتشگاه خانه در وجود زن فراهيم که فرزندي را آبستن بود داخل شد. پس از چندي زن فراهيم دختري بدنيا اورد که نامش را «دغدوا» يا «دغدو» گذاردند. دغدوا همچون ديگر کودکان رشد ميکرد و چون فره ي ايزدي را در وجود خود داشت چون چراغ ميدرخشيد و نور مي پراکند.

از ديگر سو، اهريمنان که از زادن زرتشت بيم داشتند ، وسيله انگيختند تا فراهيم و ديگر مردمان گمان کنند که دغدوا ازينرو انچنان ميدرخشد که با جادوگران راه دارد. پس فراهيم فريب خورد و دغدوا را از خانه و قبيله ي خويش راند. دغدوا در مسير آوارگي خود به قبيله ي «سپيتمان» رسيد و در خانه ي سرور قبيله فرود آمد. پس از چندي دغدو با «پوروشَسپ»، فرزند رئيس قبيله ازدواج کرد. بدين گونه بود که فره ي زرتشت از خاندان فراهيم به خاندان سپيتمان و پوروشسپ، پدر زرتشت رسيد.

روان زرتشت

روان زرتشت را هورمزد بگونه ي «ايزدان بهشتي» آفريد. پيش از آنکه زرتشت به جهان زيرين بيايد، روان وي در جهان بالا ميزيست. چون زمان زادن زردشت رسيد «بهمن» و «ارديبهشت» از ايزدان مينوي و ياوران هورمزد، ساقه ي بلند و زيبايي از گياه «هَوم» را از سپهر ششم که جايگاه روشنايي بيکران است، برگرفتند و بزمين فرود آمدند و آنرا بر سر درختي که دو مرغ برآن آشيانه داشتند فرود آوردند.

«مار»ي به آشيانه راه يافت و چوجه ي مرغان را فرو برد. آنگاه ساقه ي هوم، مار را کشت و مرغکان را رهايي بخشيد. آنگاه روزي پوروشسپ که تازه دغدوا را بزني گرفته بود درپي گله به چراگاه رفت . در راه ، بهمن و ارديبهشت بر او آشکار شدند و او را بسوي درختي که ساقه ي هوم برآن بود رهبري کردند. پوروشسپ بياري اين دو مهين-فرشته، ساقه ي مقدس را بدست آورد و آنرا بخانه برد و بزن خويش سپرد تا آنرا نگاه دارد.

تن زرتشت

گوهرِ تن اشو زرتشت از «آب و گياه» بدست «خورداد» و «امرداد» ، دو ايزد ديگر از ياوران هورمزد ساخته شد. خورداد، «ايزد آبها» ست و امرداد ، «ايزد گياهان». پس خورداد و مرداد در آسمان، ابر انگيختند و باران فرواني بر زمين باريد. چارپايان و مردمان شاد شدند و گياهان، تازه و خرم گرديدند. مايه ي تن زرتشت، که خورداد و امرداد در باران نشانده بودندش، با قطرات باران بزمين رسيد و در دل گياه جاي گرفت.

آنگاه پوروشسپ براهنمايي خورداد و امرداد، شش گاو پرمايه برداشت و به چراگاه برد. گاوان از گياهاني که مايه ي تن زرتشت در آنها بود خوردند. بزودي پستانهاي گاوان پرشير شد و مايه ي تن زرتشت به شير انها آميخت. پوروشسپ گاوان را بخانه برد و به دغدو سپردشان تا انها را بدوشد. آنگاه زن و شوي اش ، ساقه ي گياه مقدس هوم را که بياري بهمن و ارديبهشت بدست آورده بودند ، نرم کردند و در شير آميختند و از آن خوردند.

بدين گونه؛ روان زرتشت و مايه ي تن وي در وجود دغدوا با فره ي زرتشت گرد آمد و پس از چندي زرتشت براي راهبري دين و آيين هورمزد در ششم فروردينگان از مادرش دغدوا در کنار درياي چي چست اروميه زاده شد.

زندگینامه زرتشت

زندگینامه زرتشت



کاسی‌ها، طوایف باستانی کوه‌نشین در سلسله جبال زاگرس و در ناحیه‌ای که لرستان در آن واقع است، می‌زیستند.

منبع عمده اطلاعات ما درباره اوضاع اقتصادی بابل، در دوره کاسی‌ها، عبارت از سنگ‌هایی است که برای تعیین مرزها نصب می‌شده است

این احتمال که كاسي‌ها از نژاد آریایی بودند، مورد تایید بعضی از تاریخ نويسان قرار گرفته است

کاسی‎ها قومی اهل عمل بودند و مديران لایق و کارآمدی تربیت کردند.

کاسی ها به‌جای محاسبه سال براساس واقعه ای بزرگ، روش ساده‌تر تاریخ‌گذاری را از روی سال‌های سلطنت پادشاه، متداول كردند تردیدی نیست که این قوم به تربیت اسب عادت داشتند و موفقیت حملات آن‎ها تا حد زیادی مرهون تحرک فراوان آنان بود.

واژه‌نامه‌های بابلی و آشوری، معادل‌های سامی بعضی از نام‌ها و واژه‌های کاسی را به‌دست می‌دهد. نام‌های بعضی از خدایان کاسی ما را به‌یاد خدایان هند و اروپایی می‌اندازد. سقوط سلسله کاسی‌ها در بابل را می‌توان مربوط به تعرض عیلام دانست.

کاسی‌ها، طوایف باستانی کوه‌نشین در سلسله جبال زاگرس و در ناحیه‌ای که لرستان در آن واقع است، طی هزاره دوم و اول پیش از میلاد، می‌زیستند. کاسی‌ها نخستین‌بار در اواسط سده هجدهم پیش از میلاد، به بابل حمله کردند و تا سده شانزدهم پیش از میلاد بر سراسر آن منطقه مسلط شدند.

کاسی‎ها قومی اهل عمل بودند و مديران لایق و کارآمدی تربیت کردند

دوره کاسی‌ها در تاریخ بابل، مورد بررسی کامل قرار نگرفته و از آنجا که در ایران تحقیقات بسیاری درباره این قوم صورت نگرفته است، باستان‌شناسان باید تا حد امکان مدارک و اسناد تازه‌ای درباره این‌قوم ارائه دهند؛ البته باید گفت که نام‌ها و اسناد رسمی مربوط به پایان این دوره، محفوظ مانده است. از مشهورترین بقایای معماری کاسی‌ها پرستشگاه شاه کارایندان در ارک(اوروک)، متعلق به قرن پانزدهم پیش از میلاد است.

از کاسی‌های غرب ایران، نخستین‌بار در سال۳۲۴ پیش از میلاد، یعنی در زمان اسکندر مقدونی نام برده شده است. کاسی‌ها در درون دره دجله و فرات، در مرزهای شمالی بابل جای پایی به دست آوردند و بعدها دومین سلسله بابلی را تشکیل دادند. پادشاهان کاسی حدود ۵۷۶سال در بابل حکومت کردند و احتمال دارد که نخستین پادشاهان کاسی در منطقه بابل، همزمان با آخرین پادشاه نخستین سلسله بابل، سلطنت کرده باشند.

یک‌راه حل موجه مساله این است که گندش، نخستین پادشاه کاسی‌ها، سلطنت خود را در نیمه سده هجدهم پیش از میلاد آغاز کرد ولی نه در بابل. به نظر می‌رسد که پادشاهان کاسی، اعضای یک‌خانواده اشرافی و نظامی بودند. استیلای طولانی آنان بر بابل نشان می‌دهد که آنان فرمانروایانی با کفایت و محبوب بودند.

زبان و سیستم مالیات کاسی‌ها

درباره زبان‌شان اطلاعات زیادی در دست نیست. واژه‌نامه‌های بابلی و آشوری، معادل‌های سامی بعضی از نام‌ها و واژه‌های کاسی را به‌دست می‌دهد اما معلوم نیست که آن واژه‌ها هندي و اروپایی باشند، هرچند نام‌های بعضی از خدایان کاسی، ما را به‌یاد خدایان هندواروپایی می‌اندازد. خدای دیگر کاششره نام دارد که کلمه کاشی شاید از اسم او گرفته شده باشد. اسب، که نخستین‌بار در روزگار فرمانروایی کاسی‌ها در بابل، مورد استفاده واقع شد احتمالا وجهی مقدس داشت.

وجود بعضی مدارک ادبی آن زمان نشان می دهد که فرمانروایان کاسی، زبان و مذهب رسمی را حفظ و هدایای خود را به خدایان و پرستشگاه ها یا دعاهایی به زبان بابلی اهدا می‌کردند. یکی از پادشاهان بابل به نام اگوم، تندیس‌های مردوک و همسرش ساربانیت را به جای نخست باز گرداند. مدارک کاسی آن زمان زیاد نیست و اوضاع معاصر عيلام، بابل و سایر نقاط جهان سامی را روشن نمی‌کند.

بیشتر مدارک متعلق به بایگانی گوئنا، یعنی استاندار شهر نپور است. این نامه‌ها که از سوی پادشاهان و کارمندان عالی‌رتبه خطاب به گوئنا، یعنی از سوی افراد بالاتر به کارمند زیر دست خود است، نشان می‌دهد که در سده‌های چهاردهم و سیزدهم پیش از میلاد در بابل حکومت ملوک‌الطوایفی برقرار بوده است. گوتنا به منزله مالک عمده به‌شمار می‌رفته و افراد زیردست به او ماليات می‌پرداختند و بیگاری می‌کردند، از خزانه حاکم جیره لازم داده می‌شده و به کشاورزان وامی برای خرید بذر پرداخت می‌شده است.

اسناد بسیاری که درباره مالیات و مال الاجاره در نپور به دست آمده ما را با روش کار کاسی‌ها آشنا می کند. مالیات شامل همه گونه محصول صحرایی، پشم، پوست و رو کن از سوی افراد و شهرها بود. یکی از جنبه های مدارک کاسی این است که تاریخ ذکر شده بر طبق شعار سال پادشاه وقت است نه بر طبق واقعه مهمی که در آن زمان روی داده باشد.

ابتکار دیگر کاسی‌ها، عبارت از نصب علايم سنگی برای تعیین حدود زمین‌ها بوده و از آن نمونه‌هایی باقی مانده است. این سنگ ها، عبارت از منشوری بوده است که با آن پادشاه به افراد مورد نظر خود هدایایی مانند زمین اعطا می کرده است. بر این سنگ‌ها مطالبی مانند مواد قرارداد، علایم مربوط به علم هیات و سایر علامت‌های خدا پانی که هدايا تحت حمایت آن‌ها قرار داده می شد و همچنین لعن کسانی که حقوق اعطا شده را لغو مي‌كردند، ذکر می‌شد. وجه جالب سنگ های مزبور تنها از لحاظ اقتصادی و دینی نیست بلکه ارزش هنری نیز دارند.

هنر در عصر کاسی‌ها

از نمونه‌های دیگر هنر کاسی‌ها باید به مهرهای استوانه‌ای شکل اشاره کرد که مطالب روی آن‌ها، مفصل‌تر از مطالب روی مهرهای دوره پیشتر است. مهرهای استوانه‌ای، دارای علایمی مانند ابوالهول است و نشان می‌دهد که این منطقه با مصر در رابطه بوده است. صلیب یونانی و شکل‌های پرندگان و جانوران که همگی حاکی از نفوذ بیگانگان است، روی مهرهای مزبور نیز دیده می‌شود اما پرستشگاه‌هایی که پادشاهان کاسی در اور، تل الورکا و ارک(در عراق) و دور گوری گالزو برپا می‌کردند، بیشتر دارای سبک بابلی بود و گاهی جزییاتی بر آن می‎افزودند که تقلیدی از سبک بین النهرين شمالی و شاید سرزمین کاسی‌ها بود.

یک ابتکار کاسی‌ها در تل الوركا، عبارت از استفاده از آجر، برای ایجاد نقوش برجسته بر نمای پرستشگاه ها بود. از کاسی‌ها تندیس‌های سفالینی شامل سر ماده شیری به اندازه طبیعی و سر مردی با سبیل رنگ‌شده و ریش بلند، یافت شده است اما روی هم‌رفته آثار ادبی و تندیس‌سازی و معماری کاسی‌ها، در مقایسه با آثار گذشتگان پیش از آن ها، دارای ارزش کمتری است.

در سده دوازدهم پیش از میلاد، عیلام که نیروی خود را باز یافته بود، ضربه نهایی را بر قدرت کاسی‌ها در بابل، که بر اثر شورش محلی ضعیف شده بود، وارد آورد. در هزاره اول پیش از میلاد، کاسی‌ها به کوه‌های زاگرس عقب‌نشینی کردند و در آنجا از پیشرفت آشوری‌ها به شرق جلوگیری به عمل آوردند و به ایرانیان خراج پرداختند. در اواخر دوره هخامنشی، مغلوب اسکندر مقدونی شدند ولی سپس استقلال خود را باز یافتند.

روابط کاسی‌ها با دولت مصر

غلبه کاسی‌ها بر بابل، اگرچه در بخش عمده آن سرزمین، بی درنگ با موفقیت همراه بود ولی در جنوب، به تدریج و به وسیله روسای مستقل کاسی انجام گرفت و بعد از یک دوره کشمکش با بومیان، تسلط کاسی‌ها بر منطقه تکمیل شد و امور اداری آن سرزمین در بابل متمرکز شد. خوشبختانه شمار مهاجمان تازه وارد، به اندازه جمعیت بابل نبود.

این احتمال که آنان از نژاد آریایی بودند، مورد تایید بعضی از تاریخ نويسان قرار گرفته است و ما می‌توانیم آنان را با فرمانروایان مینایی، که استیلای خود را بر ساکنان پیشین و غیر ایرانی سو بار تو، یا شمال بين‌النهرين، مستقر ساخته بودند، خویشاوند بدانیم. کاسی‎ها قومی اهل عمل بودند و مديران لایق و کارآمدی تربیت کردند. مهم‌ترین خدمت آنان به بابل، روش گاه‌شماری بوده است. کاسی‌ها به جای محاسبه سال براساس واقعه ای بزرگ، روش ساده‌تر تاریخ گذاری را از روی سال های سلطنت پادشاه، متداول ساختند.

استفاده از اسب

تردیدی نیست که این قوم به تربیت اسب عادت داشتند و موفقیت حملات آن‌ها تا حد زیادی مرهون تحرک فراوان آنان بود. تا آن زمان، مردم از الاغ و سایر چارپایان برای حمل و نقل استفاده می‌کردند اما با آمدن کاسی‌ها، اسب ناگهان در سراسر آسیای غربی، به صورت حیوان بارکش سودمندی درآمد. پیش از این زمان والاغ کوهی که اسب را در بابل به این نام می‌خواندند، حیوان نادری بود و قدیم‌ترین اشاره‌ای که به آن شده است در عصر حمورابی دیده می‌شود.

در آن دوره طوایف کاسی، کوچ نشین‌هایی در نواحی غربی عیلام تشکیل دادند و هنگامی که دسته‌های کوچکی از آنان وارد دشت بابل شدند تا به عنوان کارگران دروکار استخدام شوند، ابزارهای خود را همراه بردند. استفاده از اسب وارداتی، به این ترتیب، فروش این چارپا را تسهیل می کرد و احتمالا آن‌ها از خدمات دارندگان این چارپاهای تازه وارد استفاده می کردند. اما نخستین مهاجران کاسی باید افرادی ساده و غیر پیشرفته بوده باشند زیرا در هیچ قرارداد این دوره اثری از گردآوری ثروت به وسیله آن ها یا مشارکت‌شان در فعالیت های بازرگانی، در سرزمین جدید دیده نمی‌شود.

تنها دلیل استخدام آن ها در امری غیر از کارهای دستی، عبارت از قراردادی است که در زمان سلطنت امی-دینانا بسته شده است. از این قرارداد، چنین بر می‌آید که یک نفر کاسی، دشت زراعت نشده ای را برای کشاورزی به مدت دو سال اجاره کرده است.

فرمانروایی کاسی‌ها در بابل

پس از حمله کاسی‌ها به سرزمین بابل در زمان سامسوایلوتا، حملات مشابهی به عمل آمد ولی در زمان پادشاهان بعدی بود که مهاجمان جای پای ثابتی در شمال بابل به دست آوردند. مطابق فهرست پادشاهان، گندش موسس سومین سلسله بود و این مدرک به وسیله لوحه ای که حاکی از وجود نسخه‌ای در یکی از سنگ نوشته هاست، تایید می‌شود. نام پادشاه بابل که در این نسخه ذکر می‌شود گدش است که صورت خلاصه شده‌ای از گندش است. این سند اشاره ای مسلم به غلبه کاسی ها دارد.

شناخت نسبی تاریخ بابل

در شناسایی ما از تاریخ بابل، شکاف عمیقی وجود دارد. در دوره‌های مشتمل بر۱۳ سلطنت، از حدود اواسط سلطنت هفدهم تا پایان سده پانزدهم پیش از میلاد، مدارک بومی ما، محدود به اسناد مختصری مربوط به نیمه دوم این دوره است. با کمک آن‌ها می‌توانیم، نام‌های تنی‌چند از پادشاهان گمشده را و آن هم به ترتیب نسبی، بیابیم و در یک یا دو مورد، حتی وجود آن‌ها، مورد اختلاف است. در واقع اگر تنها بر اسناد بابل متکی باشیم، با اطلاع ما از تاریخ این سرزمین، حتی اگر دوباره مساله توالی پادشاهان را حل کنیم، مطلب مهمی در دست نخواهیم داشت.

فرهنگ بابلی، از عصر پادشاهان سامی غربی، تا حد زیادی به سبب روابط بازرگانی با سوریه به نقاط دور دست نفوذ کرده بود. روش بابلی ها در نوشتن مطالب روی لوح‌های گل رس، مورد اقتباس سایر اقوام آسیای مرکزی قرار گرفته و زبان‌شان به صورت زبان بین المللی جهان باستان در آمده بود. پس از آنکه مصر، کنعان را فتح کرد و به صورت قدرتی آسیایی در آمد، با سایر دولت‎ها و با ایالات تحت تصرف خود در کنعان، به مکاتبه پرداخت.

به‌ اين ترتیب بود که بخشی از مهم‌ترین اطلاعات ما مربوط به این دوره از منابع بابلی نبوده، بلکه از مآخذ مصری اقتباس شده است، تپه های معروف به تل العمارنه در مصر‌، حاکی از وجود شهری است که در روزگار آمن حنب چهارم(اختاتون)، دوره ای کوتاه ولی درخشان داشته است. این همان فرعون مشهوری است که درصدد بر آمد دین رسمی مصر را منسوخ و به جای آن پرستش قرص خورشید را رایج سازد. هدف او این بود که مصریان را از پرستش خدایان متعدد باز دارد و نوعی وحدت مذهبی برقرار کند.

سنگ‌هایی که در دوران کاسی‌ها در بابل، برای تعیین مرز و حق مالکیت به کار می‌رفته

آثار بازیافته(سنگ تعیین مرزها)

سقوط سلسله کاسی‌ها در بابل را می‌توان مربوط به تعرض عیلام دانست زیرا گذشته از الواح مربوط به دوره کاسی که در نپور به دست آمده است، منبع عمده اطلاعات ما درباره اوضاع اقتصادی بابل، در دوره کاسی‌ها، عبارت از سنگ‌هایی است که برای تعیین مرزها نصب می‌شده است، مطالب را بیشتر روی سنگ‌هایی مخروطی شکل حک کرده‌اند و تردیدی نیست که بسیاری از سنگ‌های نخستین را برای تعیین حدود املاک به کار می‌بردند. حتی در زمانی که سنگ‌های مزبور برای تعیین محدود به کار نمی‌رفت، آن‌ها را در منزل مالک پا در پرستشگاه خدای او به عنوان سندی که در صورت لزوم به آن رجوع می‌شده نگاه می‌داشتند. اهمیت این مدارک نه‌تنها از لحاظ جنبه‌های دینی بلکه در جنبه تاریخی آن‌هاست.

گذشته از اشاراتی که به پادشاهان کاسی و وقایع تاریخی در آن‌ها می‌توان دید، ایشان را در بسیاری از موارد، تنها مدارکی می‌توان دانست که به دست ما رسیده است. استفاده از سنگ‌های تعیین حدود که به آن‌ها گودورو می‌گفتند در آغاز برای تایید اعطای یک قطعه زمین از سوی پادشاه به یکی از بزرگان با خدمه پادشاه موسوم شد و این رسم در آغاز به پادشاهان کاسی تعلق داشت.

هدف از این عمل، بدون تردید، قراردادن حقوق مالک جدید در تحت حمایت خدایان بود. سنگ‌هایی که در کنار دروازه‌های پرستشگاه‌ها می‌گذاشتند نیز شبیه همین سنگ‌های تعیین حدود بوده است زیرا آستانه پرستشگاه را به منزله حد آن می‌دانستند اما هدف عمده این سنگ‌ها نگهداری دروازه پرستشگاه بوده است و موقعیت مهم آن‌ها و ماهیت با دوام جنس این سنگ‌ها بدون تردید حاکی از آن است که آن‌ها را برای نوشتن کتیبه مناسب می‌شمردند. گفته‌اند که این رسم هنگامی متداول شد که در بابل هرج‌ومرج برقرار بوده و قدرت قانون به اندازه‌ای نبوده است که حق مالکیت افراد تضمین شود.

بی‌نظمی ناشی از غلبه کاسی‌ها بر بابل و فقدان هرگونه امنیت عمومی، دلیل تداول این رسم بوده است که اراضی خصوصی را تحت حمایت خدایان نیز قرار دهند. نشان دادن‌علایم خدایان روی این سنگ‌ها از رسوم کاسی‌ها بوده است. گاهی به‌جای سنگ، از انواع گلی استفاده می شد و مهر پادشاه را به‌عنوان تصویب روی آن‌ها می‌زدند. متن لوحه را که فهرستی از گیاهان نیز در برداشت، بعدها روی سنگ نقش می‌زدند و علايم خدایان را به آن می‌افزودند.

گاهی از سنگ‌های تعیین حدود، برای تایید حقوق مالکیت استفاده می‌کردند و مانند بسیاری از مدارک قضایی کنونی، تاریخ قبلی ملک را که گاهی شامل چندین دوره سلطنتی می‌شد یادآور می‌شدند. یکی از پادشاهان بابل، پس از آن که ملکی را به این طریق، در مجاورت شهر باستانی اد به فرزند خود بخشید، دستور داد مطالبی روی یکی از این گونه سنگ‌ها بنویسند. پادشاه ضمن اعطای مالکیت این زمین به فرزند خود، آن را از هرگونه مالیات و دیونی معاف ساخت و جابه‌جایی حدود و مرزهای آن را ممنوع اعلام کرد. گذشته از این، پادشاه مقرر داشت که هیچ‌کس حق ندارد بدون اجازه قبلی، از علف آن استفاده کند و حتی هیچ چارپایی متعلق به پادشاه با حاکم نمی‌تواند وارد چراگاه شود.

بالاخره پادشاه فرزند خود را از هرگونه وظیفه‌ای در مورد احداث راه با پلی به سود مردم، معاف كرد. با این مثال معلوم می‌شود که در روزگار پادشاهان متاخر كاسی، مالک زمین در بابل-مگر آنکه از معاقبت ویژه ای برخوردار بوده باشد- باید کارهای عام المنفعه را به صورت بیگاری، هم برای ملک خود و هم برای ناحیه محلی خود، انجام دهد و بايد چراگاه در اختیار گله و رمه پادشاه با حاکم قرار دهد و مالیات‌های مربوط به زمین زراعتی و محصول را بپردازد. در یک مورد از سنگ‌های تعیین حدود چنین بر می‎آید که زمین‌هایی که موضوع عطایای شاهانه را در دوره کاسی‌ها تشکیل می‌داد به طور کلی طایفه محلی بوده است. در بعضی موارد، پادشاه در واقع، زمین را از بينو می خرید و گاهی بدون هیچ دلیلی آن را مصادره می کرد.

روش مالکیت دسته جمعی با طایفه‌ای که از سنگ هرمی شکل مانیش توسو مستفاد می شود بدون تردید تا دوره کاسی‌ها باقی ماند و همزمان با نظام مالكيت خصوصی ادامه یافت؛ همان‌گونه که بدون تردید در زمان پادشاهان سامی غربی معمول شده بود بیتو گاهی مساحت زیادی را در بر می گرفت و میان نواحی با گروه‌هایی از دهکده‌های جداگانه تقسیم می‌شد. در رأس آن مدیری به نام بعل بینی قرار داشت و هیات کارمندان محلی آن از کارمندان اداری و نظامی متمایز بودند.

در واقع، حيات کشاورزی در بابل، در دوره‌های کهن باید وجوه مشترکی با مالکیت دسته جمعی، همان‌گونه که تا اوایل قرن بیستم در هندوستان متداول بود، می‌داشت. از آنجا که این نظام، پس از تغییرات سیاسی و انقلابات، قرن‌های بسیار پا برجا ماند، مالکیت طایفه‌ای در بابل به‌تدریج از میان نرفت. در واقع عامل عمده تجزیه آن بدون تردید، سیاستی بود که فاتحان سامی غربی و کاسی تعقیب می کردند و آن عبارت از اسکان صاحب منصبان و ملتزمان نیرومند خود روی املاک در سراسر آن سرزمین بود.

به‌ اين ترتیب، این هر دو دوره یک زمان انتقالی را نشان می دهد که در طی آن، نظام دیرین زمین داری به تدریج جای خود را به مالكيت خصوصی داد که به علل سیاسی محض، مورد تشویق شدید پادشاهان بود. تردیدی نیست که در زمان پادشاهان سامی غربی، در هر صورت از روزگار حموري به بعد، سیاست مصادره به ندرت اعمال می‌شد، حتی فرمانروایان پیشین آن سلسله، به سبب پوسنگی نژادی با بخش اعظم اتباع خود بیشتر مایل بودند که سازمان‌های طایفه‌ای را که در سرزمین اصلی خود آن‌ها نظیر داشت، محترم بشمارند. از سوی دیگر، کاسی‌ها دارای وابستگی‌های نژادی از این نوع نبودند که آن‌ها را باز دارد و جالب توجه آن‌که از سنگ‌های مرزی در این روزگار استفاده شده که در آن علایم تهدیدکننده خدایان و عبارات لعنت‌آمیز به‌کار رفت.

از این سنگ‌ها که در آغاز برای حمایت مالكيت خصوصی استفاده می‌شد و غالبا متکی بر دستورهای مصادره از طرف پادشاه بوده بعدها جهت انتقال مالکیت ارضی از طریق فروش استفاده شد. ولی آن دوره هنوز بسیار دور بود و تغییراتی که آن سرزمین دستخوش آن شد، منجر به امنیت زمین داری نشد، خواه زمین تحت مالکیت خصوصی يا دسته جمعی بود. دولت آشور در اوایل سده سیزدهم، موفق به تصرف و غارت بابل شد و مدت هفت سال بر آن حکومت کرد و اگر چه مجبور شد برای مطیع ساختن نواحی جنوبی دوباره دست به اقداماتی بزند، ولی عیلام دشمن دیرینه تر بابل بود که به حکومت طولانی و غیر برجسته سلسله کاسی پایان داد.

تاریخ قوم کاسی‌ها

تاریخ قوم کاسی‌ها



منابع تاریخی رومیان از بانوان جنگجوی برجسته امپراتوری ساسانی (۶۵۱ – ۲۲۴ میلادی) یاد می‌کنند. زوناراس در اشاره به نیرو‌های شاپور اول می‌نویسد:

در ارتش ایرانیان… گفته می‌شود که زنانی هم وجود دارند که مانند مردان لباس پوشیده و مسلح می‌شدند.

 

 

امپراتور والرین ( قدرت ۲۶۰- ۲۵۳ میلادی) ( در حال زانو زدن) و یک سناتور رومی ( با ردای رومی توگا در سمت راست) در ۲۶۰ میلادی به ارتش شاپور تسلیم می‌شود. امپراتور و سناتور را یک بانوی جنگجوی ایرانی (چپ) و یک افسر از خاندان سورن ( با کلاه قرمز) همراهی کردند. منابع رومی گزارش می‌کنند که افسران زنان ایرانی دوش به دوش مردان ساسانی می‌جنگیدند.

 

 

کاهنه‌ای از معبد آناهیتا “فر” یا شکوه ایزادی را پس از پیروزی برجسته بهرام چوبین در برابر هون‌ها در اواخر دهه‌ ۵۸۰ میلادی به او تقدیم می‌کند. زنان در الهیات ایران باستان و دین زردشتی بازی می‌کردند.

 

 

شاهزاده شیرین ( که مسیحی بود) در کنار همسر و پادشاهش خسرو پرویز. هر چند خسروپرویز زردشتی بود اما به عقاید مسیحی همسرش احترام می‌گذاشت. در دوران ساسانیان علاوه بر زردشتیان، جمعیت مسیحی و بودایی زیادی در ایران زندگی می‌کردند.

 

 

شاهزاده بوران ( معنای لغوی: زن زیبا) در شیز از آذربایجان. بوران ( پوراندخت) یکی از آخرین فرمانروایان ساسانیان پیش از حمله‌ی اعراب- مسلمانان بین ۶۳۷- ۶۵۱ میلادی بود.

بعد از این که امپراتوری ساسانیان در اثر حمله مسلمانان عربستان فروپاشید، تعدادی از بانوان جنگجو برای مقاومت برخواستند، به عنوان نمونه آپرانیک ( دختر ژنرال پیران)، نگان و آزاده ( که بسیار تلاش کرد تا جلوی ورود دشمنان را از شمال ایران بگیرد) . اورلائت می‌نویسد:

« دیلمان [ در شمال ایران امروزی] حداقل تا قرن هشتم میلادی تسخیر ناپذیر باقی ماند… حکمرانان اولیه‌ی دیلمیان گرایشات ضد عربی شدیدی داشتند و در پی بازیابی امپراتوری و ادیان باستانی ایرانی بودند. »

 

دختری از ناحیه چلسیو در مازندران- خیلی از مبارزان شمال ایران در قرون هفتم و هشتم میلادی زنان بودند.

کار برجسته‌ی بانوان رزمنده‌ی ایرانی در دوران پس از اسلام در حماسه‌ی شاهنامه‌ی فردوسی انعکاس یافته است. یک عبارتی که گردآفرید جنگجوی زن را شرح می‌دهد:

چو بر زین بپیچید گرد آفرید/ یکی تیغ تیز از میان برکشید

بزد نیزه‌ی او بدو نیم کرد/ نشست از بر اسپ و برخاست گرد

 

نگاره‌ای از نبرد گردآفرید ( سمت چپ) با سهراب

 

منبع:tarikhema.org

زنان نامدار ایرانی در دوران ساسانیان

زنان نامدار ایرانی در دوران ساسانیان



 ورود کارخانه برق به ایران

 

صنعت برق از میانه‌های دوره قاجار، هنگام سلطنت ناصرالدین‌شاه به ایران وارد شد. روشنایی خانه‌ها تا پیش از پیدایش کارخانه برق، به شیوه سنتی به وسیله چراغ‌ها و فانوس‌های دستی انجام می‌گرفت. کوی‌ها و خیابان‌ها اما وضعیتی دگرگونه داشتند.

 

عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من دراین‌باره می‌نویسد «در اینوقت کوچه‌ها چراغ عمومی نداشت، فقط اعیان دم در خانه‌های خود چراغی به جرز وصل به در خانه نصب می‌کردند.

بنابر این فانوس و فراش فانوس‌کش یکی از لوازم زندگی بود. عظمت این فانوس که گاهی قطر دایره سیلندری آن به نیم و بلندی آن به یک ذرع می‌رسید، از حیثیت اجتماعی صاحب آن حکایت می‌کرد. بدون اینکه نظامنامه داشته و اندازه‌ای برای قطر و قواره آن با مقام صاحب فانوس معین باشد، مردم حق و حسابدان آن دوره هیچوقت از حد خود تجاوز نکرده و فانوس بزرگتر از آنچه باید و شاید جلو خود نمیانداختند».

 

ورود کارخانه برق به ایران با کوشش یک بازرگان خوش‌نام اصفهانی ممکن شد؛ حاج‌حسن امین‌الضرب. او که با شاه قاجار نزدیکی داشت، در سفری به روسیه به همراه موکب شاهانه، در رخدادی که بیشتر به افسانه و داستان شبیه می‌ماند، کارخانه برق را با خود به کشور آورد؛ اقدامی که با شگفتی پایتخت‌نشینان و واکنش‌هایی شگفت روبه‌رو شد. جعفر شهری در کتاب «تهران قدیم» دراین‌باره چنین روایت کرده است «باری کارخانه امین‌الضرب از عجایبی بود که تا سال‌ها موجب حیرت و تماشای مردم شهر شده بود. هر غروب به تماشایش می‌رفتند و مدت‌ها به شگفتیش لب به دندان می‌گزیدند و لاحول می‌گفتند.

 

اما با این همه که هر نور لامپش تا ساعتها وقت مردم را به تماشا می‌گرفت، اندک عکس‌العمل و رغبتی به استفاده از آن نشان نمی‌دادند و تنها فایده‌ای که از آن مترتب می‌شد همان نور چند لامپ دو سه خیابان اطراف اندرون شاهی بود و بس که اول غروب روشن و آخر شب از خود کارخانه خاموش می‌گردید.

 

قیمت سوخت هر لامپ چهل شمع شبی چهار شاهی بود و هفتاد و پنج وات هفت‌شاهی و صد شمع ده‌شاهی که بعضی کسبه نادرست هنوز در آن دغلی کرده، اول شب لامپ کم‌وات زده، پس از دور شدن تحصیلدار لامپ پر وات می‌بستند یا در ابتدا یکی دو شعله نشان داده بعد از رفتن او سه چهار لامپ روشن می‌کردند و لئیم‌تر از اینها آنان که دکان یا بساط خود را نزدیک آمدن تحصیلدار تعطیل کرده پس از گذشتن او دوباره دایر و از آن نیز شانه خالی می‌کردند!»

 

ورود کارخانه برق به ایران با کوشش بازرگان خوش‌نام اصفهانی حاج‌حسن امین‌الضرب ممکن شد

 

صنعت برق و روشنایی اما شتابان نتوانست در ایران همه‌گیر شود. خیابان‌های تهران تا سال‌ها پس از کوشش حاج حسن امین‌الضرب همچنان با فانوس‌های سنتی روشنایی می‌یافتند. جعفر شهری درباره روشنایی خیابان‌های شهر در واپسین سال‌های حکومت قاجار بر ایران می‌نویسد «تا قبل از کودتای ١٢٩٩ و زمان صدارت سیدضیاء‌الدین طباطبایی اگر شب‌ها در کوچه و خیابان روشنایی و نوری بچشم می‌آمد همان چند لامپ … تیرهای اطراف اندرون [سلطنتی] بود که کورسو می‌زد و بقیه شهر در ظلمت مطلق فرورفته بود، اگرچه آن چند لامپ هم که از سیمهای خود آویخته بود و تلو تلو می‌خورد یکی از ده آنها سلامت نبود و توسط سنگ و تیرکمان بچه‌ها هدف قرار گرفته نابود شده بود.

 

ازجمله اقدامات سیدضیاء‌الدین یکی تأمین روشنایی بقیه شهر بود و آن نیز به این صورت انجام گرفت که توسط بلدیه تعدادی فانوس دیواری حلبی برنگ سبز با لامپهای نمره هفت که سه طرف آن شیشه و واریختگی و کلاهک بادگیری در بالای آن تعبیه شده توسط پایه آهنی به دیوار قرار می‌گرفت خریداری و در هر پنجاه قدم یکی از آنها به دیوار کوبیده شده، با جیره هر فانوس پنج سیر نفت و استخدام عده‌ای چراغچی که هر صد و پنجاه چراغ بیکی از آنها واگذار شد صورت عمل یافته معابر را مختصر روشنایی بخشیدند».

 

دولت اما به تنهایی نمی‌توانست برق مورد نیاز تهران را تأمین کند. این موضوع موجب شد نمایندگان مجلس شورای ملی، پس از برآمدن روزگار قاجارها، بخواهند راه‌اندازی کارخانه برق به بخش غیردولت هم واگذارده شود. عباس مسعودی، مدیر مسئول روزنامه اطلاعات در کتاب اطلاعات «در یک‌ربع قرن» ماجرا را این‌گونه شرح می‌دهد «برق تهران منحصر بکارخانه مرحوم حاج مرحوم حاج امین‌الضرب واقع در خیابان چراغ برق بود، لایحه‌ای به مجلس داده شده بود راجع به امتیاز کارخانه برق مزبور آقای حاج سیدرضا فیروزآبادی مخالف بوده و عقیده داشته‌اند که چراغ برق را باید آزاد گذاشت که هر کس بتواند برود کارخانه وارد کند و اگر آزاد بگذارند بیشتر مردم استقبال خواهند کرد و برق توسعه بیشتری پیدا خواهند نمود.

 

بعد از بیست و چند‌سال امروز [یعنی‌سال ١٣٢٥] متوجه می‌شویم که عقیده و نظر آقای فیروزآبادی صحیح بوده و باید آزادی کامل در تأسیسات عام‌المنفعه داده می‌شد. اگر موضوع امتیاز و انحصار نبود و دولت برق را محدود به شهرداری نمیکرد و یا آن را به شرکت‌های ملی واگذار میکرد امروز صورت برق تهران به این وضع تاثرآور نبود که هنوز هم برق سرقفلی داشته باشد و هنوز هم برق در بازار سیاه خرید و فروش شود و مردم در زحمت و رنج باشند».

 

«تاریکی خیابان‌های تهران، سال‌ها پس از ورود صنعت برق به ایران، به اندازه‌ای مشکل‌ساز بود که روزنامه اطلاعات در مقاله‌ای به‌سال ١٣٠٧، تهران را شهر خاموشان نامید به پایتخت ایران که نیمه‌شب خاموش می‌شود و از برق و روشنائی دیگر خبری نیست باید شهر خاموشان نام گذاشت، غروب برق داده میشود و نصف شب قطع میگردد یعنی تهران چهار پنج ساعت برق دارد و از ساعت ١٢ به بعد شهر در ظلمت می‌افتد و احتمال هرگونه مخاطراتی از لحاظ وسایط نقلیه و جنایات میرود. هنوز فوت مرحوم درویش عالم شهیر موسیقی بواسطه ظلمت شب فراموش نشده که این مرد هنرمند قربانی تاریکی شب گردید.»

 

صنعت برق از میانه‌های دوره قاجار، هنگام سلطنت ناصرالدین‌شاه به ایران وارد شد

 

ورود کارخانه برق به ایران با کوشش یک بازرگان خوش‌نام اصفهانی ممکن شد؛ حاج حسن امین‌الضرب، بازرگانی نیکوکار. او که بود؟ برگ‌های تاریخ ایران درباره این بازرگان کوشای دوره قاجار، نیک نوشته‌اند. «حاج محمدحسن کمپانی که بعدها لقب امین دارالضرب گرفت بازرگان خوشفکر و برجسته قرن نوزدهم» سرآمد سرمایه‌گذاران صنعتی در ایران به شمار می‌آید.

 

میرزا حسن هنگامی که در جوانی اصفهان را ترک گفت و به تهران آمد سرمایه چندانی نداشت. پسرش درباره او نوشت «وقتی امین‌الضرب در جوانی حدود ١٨٥٣ میلادی به تهران رسید دارایی او در دنیا شامل یک عبا، یک چرتکه و ١٠٠ ریال پول بود». پسرعمه‌اش هم بعدها درباره او گفت «دارایی [نخستین] وی شامل ٢٦ تومان پول نقد و یک الاغ بود». روزگار اما چهره خوب خود را زود به میرزا حسن نشان داد و به جایی رساند که ناصرالدین‌شاه را این‌گونه به سخن واداشت «حاج محمدحسن امین‌الضرب در حقیقت تاجر مخصوص ماست [و در ایجاد] کارخانجات و خواستن بعضی امتعه و غیره از فرنگستان [که به عهده او مقرر گشته] باید با کمال آسودگی مشغول امر تجارت باشد».

 

امین‌الضرب که «شخصى‌ زیرک‌، باهوش‌ و پرکار بود» به‌زودی پله‌های ترقی را بالا رفت و در کنار تجارت‌های شخصی‌اش با نزدیکی به دربار رئیس ضرابخانه سلطنتی شد و لقب امین‌الضربی یافت که پس از او به پسرش میرزاحسین نیز رسید. امین‌الضرب در زمان جشن‌ها یا سوگواری‌های مذهبی خانه خویش را بر مستمندان می‌گشود و به بذل و بخشش مشغول می‌شد؛ به‌ویژه در ماه محرم و در ١٠روزه عاشورا مراسم روضه‌خوانی و پذیرایی از همگان در خانه او برقرار بود.

 

به روایت پسرش در این زمان‌ها هر روز با طبخ دو تا سه خروار برنج نزدیک به ٣‌هزار زن و مرد تغذیه می‌شدند «در ایام عادی نیز خانه امین‌الضرب محل رفت‌وآمد علما و شخصیت‌های مذهبی بود». میرزا حسن و پسرش میرزا حسین که هر دو لقب امین‌الضربی را پی نام خود یدک می‌کشیدند هیچ‌گاه تنها به صفت سرمایه و تجارت‌شان نامدار نشدند «[میرزا حسن] چون درستکار و مردمدار بود در اندک زمانی اعتماد همگان را جلب کرد و کارش رونق یافت. امین‌الضرب از کمک مالی به سیدجمال هنگام اقامت او در روسیه حتی پس از آن‌که شاه او را از ایران راند کوتاهی نکرد.

 

امین‌الضرب معتقد بود اسدآبادی مردی به راستی روحانی و مرشدی مذهبی است که به پیشبرد اسلام می‌اندیشد.»

حاج حسن امین‌الضرب به پیروی از اندیشه‌های یاریگرانه و ترقی‌خواهانه به «ایجاد خط راه‌آهن بین محمودآباد و آمل، احداث کارخانه برق، احداث کارخانه بلورسازی، تاسیس کارخانه چینی‌سازی در تهران، ایجاد کارخانه ابریشم‌تابی و ابریشم‌بافی، بنای کاروانسرای حسن‌آباد میان راه تهران- قم، ساخت راه افجه به تهران» پرداخت و تاسیس بانک در ۱۲۹۶ قمری را پیشنهاد داد.

 

اقدام مهم دیگر او پیشنهاد ساخت نخستین کارخانه ذوب‌آهن ایران در ۱۳۰۴ قمری بود که امتیاز آن را از شاه گرفت، اما موفق به اجرایش نشد. خدمت دیگر او که نیک‌نامی برایش به ارمغان آورد، خرید مقادیر بسیار گندم در قحطی ‌سال۱۲۸۸ قمری از مازندران و حمل آن به تهران بود که موجب نجات مردم از مرگ حتمی شد.

 

منبع:fardanews.com

ورود کارخانه برق به ایران

ورود کارخانه برق به ایران



عکس ناصرالدین شاه قاجار

ناصرالدین‌شاه قاجار، فرزند محمدشاه قاجار و چهارمین پادشاه سلسله قاجاریه است. او در تاریخ ۲۵ تیرماه ۱۲۱۰ شمسی در دهکده کهنمیر در حدود ۲۵ کیلومتری تبریز دیده به جهان گشود. پس از درگذشت پدرش، محمدشاه در تاریخ ۲۶ شهریور ۱۲۲۷، به‌جای پدر به تخت نشست و نزدیک به ۵۰ سال حکومت کرد. دوران پادشاهی ناصرالدین‌شاه یکی از مهم‌ترین دوران‌های تاریخ ایران است.

 

شخص شاه تمایل زیادی به اصلاحات در کشور داشت و همین امر موجب آن شد که ایران در برابر اتفاقات و رویدادهای تازه‌ای قرار گیرد، اتفاقاتی که آینده سیاسی و اجتماعی ایران را در این دوران رقم زد.

 

با تشکیل حکومت قاجار ایران دولت مرکزی نسبتا استواری پیدا کرد، اما به‌واسطه پیشرفت‌های اروپاییان و اتفاقات قرن ۱۹، ایران وارد فاز جدیدی از کشمکش‌های برون‌مرزی شد. حضور قدرت‌های جهانی نه‌تنها از راه جنگ و روابط سیاسی و داد و ستد تجاری، بلکه از طریق عرضه کردن اندیشه‌ها و نهادهای اجتماعی و سیاسی نوین بر تماس‌های خود با ایران افزوده شد. درست است که ایران ‌مانند هندوستان هیچ‌گاه مستعمره نشد، ولی مانند همسایه‌اش امپراتوری عثمانی از مزاحمت قدرت‌های اروپایی مصون نماند.

 

نگاهی به زندگی ناصرالدین‌شاه

 

ناصرالدین‌شاه در سفر پاریس

ناصرالدین میرزا سال‌ها از دوری پدر و روابط سرد میان آن دو و اختلافات دائمی مادر و پدرش رنج می‌برد، دوری از پدر و رقابت شدید عموها به‌خصوص قهرمان میرزا و بهمن میرزا، برای کسب تاج‌وتخت، وی را به میرزا تقی‌خان فراهانی نزدیک کرد، امیرنظام که بعدها وزیر ولیعهد شد و امیرکبیر نام گرفت از این نزدیکی استفاده کرد و ناصرالدین میرزا را با روحیات اصلاح‌طلبی و تجددخواهی آشنا کرد، امیرکبیر که به‌واسطه هوش و ذکاوت بالای خود به‌سرعت مراتب پیشرفت را طی کرده بود، وسیله به قدرت رسیدن ناصرالدین میرزا و تحکیم قدرت وی را فراهم کرد و ارزش بی‌مثال خود را از این راه به شاه‌نشان داد.

 

پس از مرگ محمدشاه به‌واسطه فشار مالی‌ای که حاجی آقاسی به ولیعهد آورده بود حتی هزینه انتقال ولیعهد از تبریز به تهران فراهم نبود، اگر درایت و ذکاوت میرزا تقی‌خان نبود چه‌بسا ولیعهد در رسیدن به تاج‌ و تخت با مشکلات فراوانی روبه‌رو می‌شد.

 

این هوشمندی سبب شد که شخص شاه به میرزا تقی‌خان ایمان آورده و قدرت کاملی را در مقام صدراعظم به وی اعطا کند. پادشاه جوان در آغاز سلطنتش در وفاداری بین دو قطب متضاد گرفتار شد، از طرفی به اتابکش، امیرکبیر دل‌بسته و امید داشت تا مخاطرات تاج‌وتختش را برطرف سازد و از طرف دیگر پناهگاه مادری‌اش را می‌جست تا در سایه‌اش اعیان و اشراف ناراضی قاجاریه را مهار کند. تلاش‌های شاه برای آشتی میان دیوان و حرم با پیشنهاد ازدواج خواهرش و امیرکبیر چاره‌ساز نشد و در انتها قتل امیر را رقم زد و تاریک‌ترین نقطه سلطنت ناصرالدین‌شاه را در تاریخ ثبت نمود.

 

ناصرالدین شاه و همسرانش

 

دوران پادشاهی ناصرالدین‌شاه بعد از امیرکبیر دورانی متفاوت و متمایز بود، وی که در ابتدا وابسته و نیازمند صدراعظمش امیرکبیر بود، بعد از به قتل رسیدن امیر، کم‌کم به استقلال رسید و چهره سیاست‌مداری مقتدر و فعال به خود گرفت. وی سعی کرد روحیه تجددطلبی و اصلاحات امیرکبیر را در خود حفظ کند اما هیچ‌گاه نتوانست به مصممی و عزم امیر به این امر تحقق بخشد.

 

درگیری با بابیان و سوءقصد به جان شاه اگرچه لطمه جسمی حادی بر جای نگذاشت اما عواقب اسف‌بار سیاسی این حادثه، زخمی روانی بر شاه گذاشت که تا دهه‌ها بعد باقی بود. لطمه روانی دیگری که پیکره جوان شاه را مضطرب کرد موافقت‌نامه‌ای بود که با دسیسه صدراعظمش میرزا آقاخان نوری و کلنل شیل وزیر مختار بریتانیا برای محرومیت حق ایران از هرات امضا شد، شاه که مانند پدر و پدربزرگش وسوسه الحاق مجدد هرات به خاک ایران را در سرداشت، در میان تردید میان هرات و انگلستان درماند، او می‌دانست که لشکرکشی به هرات منجر به برهم خوردن روابط او با بریتانیا خواهد شد و این خصومت تبعاتی ولو بدتر به همراه خواهد داشت.

 

این درماندگی‌ها و خیانت‌های درباری زخمی کاری بر روح و جان ناصرالدین‌شاه می‌زد، حقوق تحقیرآمیز کاپیتولاسیون و سیاست امیرکبیر در لغو کردن سنت قدیمی بست‌نشینی در اماکن مذهبی، سبب آن شد که تحت‌الحمایگی سیاسی بریتانیا و روسیه در صاحب‌منصبان و مردان بانفوذ ایران به‌شدت افزایش یابد.

 

یأس و ناامیدی شاه با ظهور ملکم خان کمی به امید گروید، ملکم خان که سالیانی چند در فرانسه تحصیل‌کرده بود دارای شم فوق‌العاده سیاسی بود، وی ابتدا در مقام مترجم و مشاور سیاسی میرزا آقاخان نوری درآمد اما بعد شخص موردعلاقه و نزدیک شاه شد، وی در مقام مترجم همایونی روزنامه‌های فرانسوی را به فارسی ترجمه می‌کرد و دیدگاه‌های سیاسی خود را که برای شخص اعلی حضرت مطرح می‌ساخت.

 

 ناصرالدین‌شاه قاجار، فرزند محمدشاه قاجار و چهارمین پادشاه سلسله قاجاریه است

 

خواندن زندگی‌نامه ناپلئون و شاهان قدرتمند عثمانی روحیه تضعیف‌شده شاه را بازگرداند. شاه که سیاست تجددخواهی و روحیه اصلاح‌طلبی‌اش مانع سیاست شیعی اسلامی‌اش نمی‌شد، خود را سلطان شیعیان خطاب می‌کرد و بر مقابله با کفار تاکید می‌ورزید، فتح هرات پس از سرخوردگی در چند سال قبل نمونه‌ای از تاثیر این سیاست مذهبی در شاه بود که روحیه مذهبی و توسل جستن به پیامبر و امامان شیعه روحیه وی را برای مقابله با کفار انگلیس بالا برد تا سرانجام در سال ۱۲۷۳ ه.ق مژده فتح هرات به پایتخت رسید. فتح هرات فتح آرزوهایی بود که از دیرباز دودمان قاجار در سر داشت.

 

ضعف نظامی ایران و آشفتگی سیاسی دربار و قدرت بلامنازع بریتانیا خیلی زود خواب خوش را از شاه ربود. انگلیس‌ها خلیج‌فارس و جزیره خارک را اشغال کردند و ایران را تهدید کردند که اگر به خواست بریتانیا مبنی بر عقب‌نشینی از خاک هرات تن ندهد عواقب بدی در انتظار آنان خواهد بود. بی‌پولی و ضعف قشون نظامی دست آخر ایران به امضای عهدنامه پاریس کشاند که در آن هرات رسماً از ایران جدا و استقلال آن کشور به رسمیت دولت ایران شناخته می‌شد.

 

شاه که می‌دانست دیگر صلاح در دلخواه‌های ملوکانه نیست و زین پس باید تن به مصلحت بدهد، این واقعیت را قبول کرد که دوام سلطنتش منوط به جلب رضایت دو همسایه قدرتمند شمال و جنوب یعنی روسیه و انگلستان است.

پس از عزل آقاخان نوری، شاه از خامی جوانی بیرون آمده بود و کم‌کم چهره شاهی مقتدر را به خود گرفت و سعی کرد زمام امور را به دست گیرد و به فکر اصلاحات به سبک اروپایی افتاد، شکست‌های سیاسی و نظامی، شاه را متوجه آن کرد که تغییر و تحول نیاز اصلی کشور است.

 

ناصرالدین شاه و ملیجکش

 

شاه در اولین اقدام دستور تشکیل «مجلس مشورت» را صادر کرد که درواقع نزدیک‌ترین نهاد به یک مجلس قانون‌گذاری بود. ملکم خان که تمایلات شاه به اصلاحات را برای رسیدن به حکومت قانون مساعد می‌دید، پیشنهاد حکومت قانون را در دفترچه‌ای به نام دفترچه غیبی یا کتابچه تنظیمات بدون قید نام، تسلیم شاه کرد، اما ملکم از این موضوع غافل بود که شاه اصلاحات را در لوای قدرت خویش می‌خواهد و هر نوع اصلاحات در خارج از دایره قدرت ملوکانه را برنمی‌تابد.

 

اصلاح‌طلبی شاه رفته‌رفته رو به افول رفت زیرا نفرات اصلاح‌طلب در ایران اندک بود و در مقابل محافظه‌کاران خود را در برابر شاه و اصلاحات وی قرار داده بودند، این مقابله فاصله شاه و ملت را هرروز بیشتر می‌کرد و ملت را بیشتر به دامان محافظه‌کاران سنتی سوق می‌داد به‌ طوری‌ که در نهایت نارضایتی روزافزون مردم به شکل شورش و تمرد و عدم توانایی دولت در جلوگیری از کمبودهای مستمر، قیمت‌های گزاف و ناخوشی‌های مسری از اشتیاق شاه برای تحول سیاسی کاست.

 

شایعه مرگ شاه در سال ۱۲۷۸ در پایتخت و حومه این مفهوم را در ذهن شاه مجسم می‌ساخت که اهالی دارالخلافه دیگر شاه را نمی‌خواستند. ترویج افکار ضدسلطنتی و گسترش ایده حکومت جمهوری و فواید آن و نیاز تشکیل عدالت‌خانه در جامعه و ترویج مشروطه، شاه را بیش‌ از پیش مضطرب می‌ساخت.

 

تاثیرپذیری ایران از اروپا در عهد ناصرالدین‌شاه و ورود اندیشه‌های جدی از حکومت و حقوق ملت و نیز رقابت سیاسی بین دو همسایه مقتدر یعنی روسیه و بریتانیا، دوران سلطنت وی را از سایر شاهان قبل خود متمایز کرده بود. حفظ تعادل بین سنت و تجدد، مقاومت در برابر غرب و در عین‌ حال همنوایی با آن، مشغله اصلی ناصرالدین‌شاه در زمان پادشاهی‌اش شد.

 

وجود وزیران مقتدر و خودرای ‌مانند امیرکبیر و آقاخان نوری، نوعی عدم‌کفایت در قدرت شاهانه را در وی زنده ساخت که منجر به گرویدن به سمت‌وسوی حکومت خودکامه به مفهوم امروزی شد. تنها سلاح شاه در برابر قدرت رقبای اروپایی، در برابر هم قرار دادن این دولت‌ها بود که می‌توانست توازن را در حفظ استقلال ایران برقرار سازد، ناصرالدین‌شاه این سیاست را در رقابت سنتی شاه و وزیر نیز حفظ کرد و در کش مکش‌های در اختیار گرفتن قدرت پس از امیرکبیر میرزا آقاخان و نوری، موفق بود و این جنگ سنتی میان شاه و وزیر که حتی سال‌ها بعد از ناصرالدین‌شاه، نیز ادامه پیدا کرد.

 

تاریخ ناصرالدین شاه قاجار

 

ناصرالدین‌شاه که به‌واسطه آموزه‌های مربی خود امیرکبیر به تجددخواهی علاقه‌مند شد و با سه سفر اروپایی خود به اروپا این شهوت نوگرایی را تشدید کرد، تغییرات بنیادی و حرکت به سمت مدرنیته در زمان او به‌خوبی قابل‌لمس بود، تاسیس دارالفنون و جذب دانشمندان ایرانی و اروپایی و چاپ روزنامه، تشکیل ۶ وزارتخانه که تا اواخر دوران سلطنت وی به سیزده وزارتخانه افزایش یافت و تشکیل شورای دولت نشانه عزم وی به اصلاحات بود. اصلاحات نظامی که شامل لباس یکدست و در نظر گرفتن حقوق معین برای لشکریان و تاسیس وزارتخانه رسائل و پست ایران را به عضویت اتحادیه بین‌المللی پست درآورد.

 

نخستین خط تلگراف بین قصر گلستان و باغ لاله‌زار کشیده شد و طی دو سال تهران به‌وسیله شبکه تلگراف به رشت و تبریز و اصفهان و همدان و شیراز ومشهد متصل شد. ایجاد اولین راه‌آهن در ایران در سال ۱۳۰۱ ه.ق خط کوچکی بین پایتخت و حرم حضرت عبدالعظیم کشیده شد، ایجاد خطوط راه‌آهن گرچه با دادن امتیاز به بانک استقراضی روس بود، اما توانست خطوط جدیدتری در سال‌های بعد بین آمل و محمودآباد مازندران ایجاد کند، مهم‌ترین خط راه‌آهن که در این زمان راه‌اندازی شد خط بین جلفا و تبریز بود که امتیاز آن را روس‌ها گرفته بودند و آن را در سال ۱۳۳۴ هـ.ق. به اتمام رساندند.

 

ایجاد ضرابخانه که به‌واسطه خرید دستگاه ماشین‌آلات ضرب سکه که پس از تاسیس بانک شاهی ایران به‌وسیله اتباع انگلیس اداره و نظارت ضرابخانه به بانک مزبور واگذار شد و انحصار چاپ و نشر سکه و اسکناس در اختیار این بانک درآمد. خرید دستگاه چاپ سربی و چاپ اولین تمبرهای پست ره‌آورد سفر اول شاه به فرنگستان بود.

 

ناصرالدین‌شاه نخستین شاه در سلسله قاجار بود که به زنان اختیار حضور در عرصه سیاست را داد، انیس الدوله یکی از همسران شاه بود که حتی در سفر اول شاه به فرنگستان طرح وی را همراهی کرد. ره‌آورد شاه در سفر دوم خود به فرنگستان تشکیل بریگاد قزاق و پلیس بود که مدتی پس از بازگشت او، به دست نظامیان روسی و اتریشی ایجاد شدند.

 

زندگی نامه ناصرالدین شاه قاجار

 

ناصرالدین‌شاه همچنین مترصد فرصتی بود تا با کاستن از میزان دخالت روحانیون و مجتهدین در امر قضا این مسوولیت را به‌طور کامل تحت نظر کارگزاران حکومت خود درآورد بدین‌سان وزارت عدلیه را تشکیل و نام آن را «عدلیه اعظم» نامید. اصلاح سیستم قضا به سبک فرنگی در دستور کار میرزا حسن قزوینی مشیرالدوله قرار گرفت.

 

ناصرالدین‌شاه اولین موزه ایران را در قسمتی از ساختمان‌های سمت شمال کاخ گلستان ایجاد کرد. توجه به امر آموزش و تاثیر از دبستان حسن رشدیه در ایروان، سبب شد تا از وی تقاضا کند تا مدارس مشابهی در ایران نیز تاسیس کند.

 

به‌طورکلی حکومت ناصرالدین‌شاه از دوره‌ای پرهیاهو و افت‌وخیزهای فراوان که نشات گرفته از هوا و هوس جوانی شاه بود آغاز شد و در اواخر سلطنت با آرامشی نسبی و حکومتی آرام به کار خود ادامه داد اما با ترور شاه نوع دیگری از شاه کشی در تاریخ ایران رقم خورد تا زندگی پیچیده و پرهیاهوی ناصرالدین‌شاه تکمیل شود.

 

وی در طول پنجاه سال سلطنت خود با تمام علاقه شدید به اصلاحات، هیچ‌گاه به‌سوی دولت مدرن قدم برنداشت و سعی کرد سنت شهریاری دیرین ایران را حفظ کند، او اصلاحات را تنها از جانب شاه می‌دانست و اصلاحات غیر شاهی را دسیسه‌ای برای براندازی قدرت ملوکانه می‌دانست، ظهور تفکرات جدید و روشنفکران جامعه از یک‌سو و در سویی وجود روحانیون و محافظه‌کاران سنت‌گرا شاه را در بین کشمکش‌های سنت و تجدد قرار داده بود و این تردید و دودلی‌ها، باعث از بین رفتن مشروعیت شاه در بین هر دو قشر شد.

 

ناصرالدین شاه در ارتباط با دنیای غرب نیز رفته‌رفته دچار شک و تردید شد و در اواخر سلطنت میل چندانی به ایجاد تعامل با آنان نداشت، او در ابتدای سلطنت به‌سرعت علم و فناوری غرب را به ایران فرامی‌خواند، اما رفته‌رفته به مقاصد استعماری قدرت‌های جهانی آگاه شد.

 

منبع:donya-e-eq​tesad.‎​com

نگاهی به زندگی ناصرالدین‌شاه

نگاهی به زندگی ناصرالدین‌شاه



ارتش ایرانی جهان باستان

 

امپراتوری هخامنشی بی شک بزرگ ترین امپراتوری باستان بود و ۲۲۰ سال بر تمام خاورمیانه و ماوراء آن حکومت کرد. موسس این امپراتوری کوروش هخامنشی بی شک بزرگ ترین امپراتوری باستان بود و ۲۲۰ سال بر تمام خاورمیانه و ماوراء آن حکومت کرد. موسس این امپراتوری کوروش هخامنشی بود. 

 

ولی این داریوش بود که توانست با شکست دشمنان اصل در نقاط دورتر و باتدبیر و مدیریت قوی در داخل موفق به استحکام این پهنه عظیم شود. داریوش از همان شروع کار خوب می دانست برای حکومت بر چنین مرزهایی نیاز به ارتشی قوی دارد. پیش از او کمبوجیه و کوروش با ارتش هایی به مراتب کوچک تر جنگیده بودند و شاید همین باعث شده بود در مناطق فتح شده دائم شورش شود و برای دفع این شورش ها نیروی کافی موجود نباشد و کشور ثبات نداشته باشد.

 

داریوش با آگاهی از این مشکلات دست به تاسیس ارتشی عظیم و چند ملیتی از اقوام تحت تسلط اش زد که در تاریخ ماندگار شد و بقایای حکومت هخامنشی را تا سال ها تضمین کرد. بخشی از این ارتش بزرگ «گارد جاویدان» نام داشت. در این صفحه ۹ ویژگی مهم ارتش هخامنشی را مرور کرده ایم.

 

۱- گارد جاویدان

تاسیس گارد جاویدان به دست شخص داریوش اتفاق افتاد. تعداد افراد این ارتش ده هزار نفر بود و از ده هنگ (هر هنگ هزار نفر) تشکیل می شد. افراد این ارتش فقط از پارسیان و مادها انتخاب می شدند، چرا که وفادارترین اقوام به امپراتوری بودند. (بقیه اقوام در کشورگشایی های داریوش و پادشاهان قبلی به امپراتوری اضافه شده بودند به این دلیل همیشه بیم خیانت شان می رفت) 

 

وظیفه آنها در درجه اول حفظ و نگهداری از شاهنشاهی بود و سپس شرکت در جنگ ها افراد گارد جاویدان از زبده ترین و آموزش دیده ترین نیروهای نظامی ایران بودند و نام آنها «آمرتکا» یا «بی مرگ» بود. ویژگی های «گارد پورتورین» (PR/ETORIANI)- گارد ویژه امپراتوران رم باستان- به وضوح برگرفته از آمرتکاهای هخامنشی بود.

 

۲- «آکیناکه»، محبوب ترین سلاح باستان

شمشیر خاص رسته پیاده نظام سبک اسلحه، این شمشیر به همین نام برای اولین بار توسط مادها به کار گرفته شد، ولی پارس ها هم با کمی تغییر (طول شمشیر را به ۷۰ سانتیمتر افزایش دادند) از آن استفاده می کردند. به دلیل نوع خاص دسته آن «آکیناکه» معروف به خوش دستی بود و نوع مخصوصی از آن را برای اشراف نیز می ساختند.

 

امپراتوری هخامنشی

 

آکینا که عملا پرکاربردترین سالح سبک دوران باستان در ایران بود؛ چیزی شبیه کلاشنیکف های امروز. حتی رویدادهای تاریخ نزدیک به افسانه هم درباره آکینا که روایت شده، مثلا اینکه وقتی خشایارشا با کشتی پلی روی داردانل ساخت یک آکینا که را به عنوان شکرگزاری خداوند در آب انداخت.

 

۳- مرگبار ترین سلاح هخامنشیان

پیش از هخامنشیان، در دوره آشوری ها و مادها از ارابه هایی استفاده می شد که توسط دو یا یک اسب کشیده می شود و سوار آن دو نفر، یکی ارابه ران و دیگری تیرانداز یا شمشیرزن بوده اند. ولی به گفته برخی منابع، در زمان کوروش با تغییری در محور چرخ های ارابه آن را مجهز به دو شمشیر داس مانند کردند، طوری که در برخورد با پیاده نظام احتمالا منجر به قطع پای آنها می شد، در نتیجه ظاهر ترسناکی به ارابه می داد. 

 

چه کوروش این کار را کرده باشد چه نه، از زمان داریوش از این ارابه به عنوان یک هنگ ویژه و صف شکن استفاده می شد و معمولا آنها اولین گروهی بودند که به صفوف دشمن حمله می کردند. هرچند که بعدها و در جنگ با اسکندر همین ارابه ها تبدیل به نقطه ضعف سپاه ایران شد و سواران ارابه ها با نیزه های بلند یونیان سرنگون می شدند.

 

۴- تقسیم بندی ارتش چگونه بود؟

ارتش هخامنشی هم مثل هر ارتش منسجم دیگری برای مدیریت نیاز به یک تقسیم بندی منظم داشت. این ارتش از هنگ های هزار نفری تشکیل می شد که هر هنگ را «هزارابام» می گفتند و فرمانده هر هزارابام را «هزار پاتیش». هر هزارابام نیز از ده دسته صد نفره تشکیل می شد که به آن «ساتاباتیس» می گفتند و هر ساتاباتیس شامل ده «داتابا» بود و هر داتابا نیز شامل ده مرد جنگی. 

 

در واقع یک داتابای ده نفره معادل یک جوخه امروزی و کوچک ترین واحد ارتش هخامنشی بود (البته در تقسیم بندی نیروهای مسلح امروز دنیا به فرمانده چهار تا پنج نفر سرجوخه می گویند). فرمانده آن هم که معادل سرجوخه امروز بود «داتاپاتیس» نام داشت. این سبک دقیقا در گارد جاویدان نیز وجودداشت با این تفاوت که گارد جاویدان همیشه باید تعداد ده هزار نفره خود را حفظ می کرد و اگر کسی کشته می شود یا می مرد بلافاصله شخص دیگری جایگزین اش می شد.

 

۵- گرز یا تبرزین؟

گرز، سلاح باستانی و افسانه ای ایرانیان است و طبق افسانه ها بیشتر پهلوانان اوستایی و ایزدان و فرشتگان در نبردهای اسطوره ای خود از آن استفاده می کنند. برای نمونه گرز معروف رستم که در شاهنامه به داستان آن اشاره شده است. مسلما در ارتش هخامنشی گرز با آن مشخصاتی که در اوستا یا شاهنامه خوانده ایم نیست، اما آثار باقی مانده در تخت جمشید به وضوح نشان می دهد که برخی سربازان نوعی تبرزین به همراه دارند. سربازانی که عمدتا با پوشش سکایی هستند و به نظر می رسد این سلاح بیشتر مورد استفاده سکاهای تحت فرمان هخامنشیان بوده است.

 

ارتش ایرانی جهان باستان

 

۶- حاکم مطلق دریاهای باستان 

پیش از هخامنشیان، یونانیان و فنیقی ها فرمانروای دریاها بودند. اما هخامنشیان این معادله را بر هم زدند. اولین تلاش ها برای ساخت نیروی دریایی در زمان داریوش انجام شد. البته داریوش مانند فرزندش خشایارشا جنگ های دریایی بزرگی مثل سالامیس نداشت ، ولی برای جا به جایی نیروها مثل رفتن به هند و گذشتن از رود سند یا در جنگ با یونانیان و چندین جنگ کوچک دیگر داریوش از کشتی های جنگی استفاده می کرد.

 

کشتی های هخامنشی دو نوع بودند، آنهایی که در رودخانه ها حرکت می کردند و کشتی های رودخانه ای عموما درازتر و پهنای آنها کمتر بود و کشتی های دریایی درست برخلاف آنها. ملوانان نیروی دریایی ایران، در سال های اول حکومت هخامنشی تا زمان داریوش و بعد خشایارشا، بیشتر از یونانیان و فنیقی ها بودند. اما گذشت زمان آنها را به حدی قدرتمند کرد که تا پیش از هجوم اسکندر، آنها تنها نیروی نظامی روی آب های جهان بودند.

 

۷- مهم ترین گروه ارتش هخامنشی

نیزه دار یا «آرشتی بارا» یکی از مهم ترین یا درواقع بلندپایه ترین رده در میان سربازان پیاده بود. اگر سربازی به عنوان نیزه داری می رسید، حتما مهارت های ویژه ای داشت. سرنیزه های این سربازان کاملا متفاوزت بود. برخی از آنها تیز و بلند و برخی شکل یک درخت بدون برگ یعنی چندپر بودند. نیزه های هخامنشی حداکثر تا دو متر طول داشت و کوتاه تر از نیزه های یونانی بود؛ به همین دلیل تنوع حرکتی بیشتری داشت. 

 

ولی نیزه های یونانی بیشتر یک بازار دفاعی بودند. در دوره هخامنشی نوعی نیزه طلایی رنگ با سر سیب شکل هم رایج بود که مختص گروهی از افراد گارد جاویدان بود. به همین دلیل به آنها «سب بر» می گفتند. سیب برها محافظان شخصی شاه بودند که این گروه محافظین که گاهی تعدادشان به هزار نفر می رسید «ارستیبارا» نامیده می شدند.

 

۸- برجک های تیرانداز

معلوم نیست جد بزرگ کدام یک از سلاح های امروزی است ولی در قرون وسطی نمونه پیشرفته تر آن بسیار مرسوم بود. هخامنشیان برجکی در دو یا سه طبقه می ساختند که توسط تعداد گاو تنومند کشیده می شد، داخل این برجک ها بیش از ۴۰ تیرانداز جای می گرفتند. وظیفه آنها شکستن صفوف دشمن و راحت تر کردن حرکت های نیروهای پیاده بود. البته این برجک ها برای محاصره قلعه ها نیز  استفاده می شد.

 

۹- برترین کمانداران جهان

معمولا نظرهای هرودوت همراه با اغراق است. ولی همین اغراق ها نشان می دهد واقعا چیزی بوده که او بتواند آن را بزرگ کند. او درباره کمانداران هخامنشی می گوید: «اگر یونانیان در شمشیرزنی حریفی ندارند، پارسیان بهترین کمانداران جهان هستند.» بی راه هم نمی گوید. گروهی از کمانداران هخامنشی عضو گارد جاویدان بودند که گفتیم بهترین نیروهای نظامی آن زمان بودند. کمان آنها، کمان بلندی متفاوت از کمان های پیاده نظام بود. استفاده از کمان کوتاه پیاده نظام آسان تر بود، ولی پرتاب کمان بلند گارد جاویدان نیاز به تمرکز، دقت و البته توانایی بیشتری برای تیراندازی داشت.

 

منبع:tamadonema.ir 

این ارتش ایرانی جهان باستان را فتح کرد

این ارتش ایرانی جهان باستان را فتح کرد



یکی از عالی ترین دستاوردهای حفاری در قرن اخیر مشعل بخوردان برنزی زراندود شده است

 

مشعل بخور دان برنزی زر اندود شده بکجه در ۳۰ می ۱۹۹۶ به عنوان گنج ملی کره ثبت شده است. این شی تاریخی که در سال ۱۹۹۳ در اصل از مکان یک معبد باستانی در نونگسان ری کاوش شده بود، حال در موزه ملی بویو نگهداری می شود. مشعل بخور دان در میان ۴۵۰ مصنوع یافت شده بزرگترین آنها به حساب می آید.

مشعل بخور دان برنزی زرد اندود شده بکجه نمادی از هنرمندی مردمان بکجه و شاهکاری از هنر کره ای می باشد.

مشعل بخور دان ۶۴ سانتی متر ارتفاع، ۱۹ سانتی متر شعاع بدنه و ۱۱٫۸ کیلوگرم وزن دارد. احتمالا این شی در قرن ششم میلادی ساخته شده است.

 

 بخوردان از ۴ قسمت بدنه، سرپوش،دستگیره ققنوس شکل و تکیه گاه صفحه ای تشکیل شده 

 

تاریخ:

” یکی از عالی ترین دستاوردهای حفاری در قرن اخیر که مشعل بخور دان برنزی زر اندود شده نام دارد، نقطه عطفی حیاتی در مطالعات در مورد تاریخ سلسله بکجه به دست می دهد. بخوردان ذهن مردم بکجه را که با ظرفت خاصی جهان ایده آل خود را با تکنیک های نفیس و چشمان بسیار قدردان دنبال می کردند شامل می شود. بخور دانی از این نوع تا به این لحظه در هیچ کجای دنیا کشف نشده است. ناروا نیست که آن یک شاهکار نامیده شود.” 

 

به طور گسترده ای اعتقاد بر این بود که مشعل بخور دان بکجه ممکن است از بخور دان باکسان که متعلق به سلسله هان بود کپی شده باشد ولی زمانی که یک تیم تحقیقاتی کره ای متشکل از تاریخ دانان و باستان شناسان به این کشف بزرگ رسیدند که آن در ساختار و طراحی ها، مخصوصا و به طور برجسته در نمای پنج موسیقی دان آن که اجزای تزئیناتی طراحی مشعل بخور دان سلسله هان را تشکیل نمی دهند، با نمونه باستانی چینی متفاوت است.

 

بخور دان بکجه از واقعی گرایی بهره برده و سه بعدی می باشد. مشعل بخور دان زمینه های بودائی و تائوئیستی را ترکیب کرده است ولی برخی بر این باورند که بخور دان موضوعات فرهنگی آسیای شمال شرقی را مجسم می کند. اما یگانگی این مصنوع این نکته را خاطر نشان می کند که بخور دان ممکن است برای مراسمات یادبود اجداد و دیگر مراسم های خاص استفاده می شد.

 

مشعل بخور دان برنزی زرد اندود شده بکجه نمادی از هنر کره ای می باشد

 

ظاهر:

می توان مشعل بخور دان را در چهار بخش دسته بندی کرد: بدنه، سرپوش، دستگیره ققنوس شکل و تکیه گاه صفحه ای.

سرپوش با ۷۴ قالب نازک کوه که در پنج لایه به راس رسیده اند محصور شده است. سرپوش همچنین شامل قالب هایی از اشکال مختلف به مانند پنج موسیقی دان با آلات موسیقی متفاوت، ۱۶ طرح دیگر و سی و نه حیوان به مانند ببرها، اژدها و آهو می باشد.

 

همچنین سرپوش انواع مختلفی از مناظر شامل شش نوع درخت، تخته سنگ ها، دنباله ها، آبشارها و دریاچه هایی که چشم اندازهای ایده آل یک زاهد تائویی را به تصویر می کشد در بر دارد. پنج پرنده در بالای پنج قله بلند کوه نشسته اند و راس سرپوش با یک اژدها مزین شده است. همچنین سرپوش با پنج سوراخ که یکی از آنها در سینه ققنوس قرار دارد، برای آزاد سازی رایحه بخور امکان تهویه یافته است.

 

بدنه بخور دان به شکل یک لوتوس شکوفه داده فرم یافته است

 

راس سر پوش با یک ققنوس که مرواریدی جادویی را در دست دارد، پوشانده گردیده است. دم ققنوس در مدلی طاق مانند منحرف شده است.

بدنه بخور دان به شکل یک لوتوس شکوفه داده فرم یافته است. همچنین گلبرگ های لوتوس ۲۶ حیوان به مانند ماهی ، پرندگان و چهار پایان آسمانی را در سطح جانبی خود جای داده اند. برخی از حیوانات مابین گلبرگ های لوتوس استراحت می کنند در حالیکه بعضی دیگر ایستاده هستند.

 

صفحه تکیه گاه به شکل یک اژدها که دهان آن به سمت پایه بدنه است می باشد. اژدها توسط نقشی برنزی و وزیده مانند از توده ها احاطه شده و دم آن طاق مانند است که به پایه احساس محرک بودن می بخشد.

کارشناسان بر این باورند که سرپوش نمادی از زمین و بدنه و پایه بر اساس فلسفه سنتی یین و یانگ جهان زیر دریا را مجسم می کنند.

 

این مشعل بخور دان زر اندود شده برنزی که غنی از تصاویری که آئینه تاثیر تائویسم و بودائیت است می باشد و به ترتیب با حکمای جاویدان و شکوفه های لوتوس به تصویر کشیده شده اند، به طور گسترده ای به عنوان نمونه ای محسوس که دستاورد برجسته بکجه در هنر و فلسفه را نشان می دهد، مورد تحسین قرار گرفته است.

 

بخور دان زر اندود شده برنزی غنی از تصاویری که آئینه تاثیر تائویسم و بودائیت است 

 

منبع:tarikhema.org

مشعل بخور دان بکجه گنج ملی کره

مشعل بخور دان بکجه گنج ملی کره



 راه ها و جاده ها در ایران باستان

 

لوحه‌ های تخت جمشید وجود جاده‌ های عظیم را تأیید می‌ کنند. در این لوحه‌ ها حرکت گروه‌ ها یا افرادی که وارد ایران می‌ شده یا در ایران مسافرت می‌ کرده‌اند ثبت شده‌ است و ما می‌ توانیم از آن‌ ها پی ببریم که هندوستان، آراخوزیا، کرمان و بلخ همگی از طریق نظام عظیم راه‌ های ایران با هم ارتباط داشته‌ اند.

 

متون به دست آمده از تخت جمشید گواه آن است که شبکه‌ ی جاده‌ ها سراسر امپراتوری پهناور ایران را پوشش می‌ داده و از این روی، سیستم نگهبانی و تدارک راه‌ ها و مسافران در تمام ایالات از شرق تا غرب عمل می‌ کرده است. در میان لوحه‌ ها به چهار سفر میان سارد و شوش (یا تخت جمشید) برمی‌ خوریم. از بسیاری مناطق دیگر امپراتوری نظیر بلخ، کرمان، هندوستان، آراخوزیا یا قندهار، هرات، بابلیه، ماد، مصر نام برده شده است.

 

لوحه‌ های تخت جمشید وجود جاده‌ های عظیم را تأیید می‌ کنند

 

به عنوان یک امر بدیهی می‌ توان گفت که جاده‌ های شاهی ایران پیش از این‌که مورد استفاده‌ ی پارسیان قرار بگیرند، مورد استفاده‌ ای آشوریان بوده‌ اند؛ به ویژه آن‌ که قسمت شرقی جاده‌ ای شاهی که کیلیکیه را به شوش می‌ پیوست، از نظر قدمت پیش از تشکیل دولت پارس بوده است. این راه‌ ها و تدارکات مرتبط، در انتقال سپاه از یک منطقه به منطقه بسیار اهمیت داشته است چرا که یک امپراتوری با چنان وسعتی دائماً با خطر آشوب و یا تجزیه‌ طلبی همراه بوده است.

 

ما از طریق هرودوت درباره‌ای راه شاهی می‌ دانیم که:

«در سراسر این جاده ایستگاه‌های شاهی تعویض اسب و نیز مهمانسراهای عالی ساخته شده است و جاده در همه‌ جا از مناطق مسکونی و ایمن می‌ گذرد. این جاده در لودیا و فریگیه بیست ایستگاه شاهی دارد که بنابراین مسافت آن برابر با ۹۴/۵ فرسنگ است. پس از فریگیه به رود هالیس [قزل ایرماق کنونی] می‌ رسد؛ در این‌ جا دروازه‌ هایی هست که یگانه محل‌ های گذر محسوب می‌ شوند و نیز دژ استواری در آن ساخته شده است.

 

در آن سوی رودخانه، کاپادوکیه است؛ تا مرزهای کیلیکیه ۲۸ ایستگاه وجود دارد و بنابراین ۱۰۴ فرسنگ است. 

برای ورود به کیلیکه باید از دو دروازه گذشت و از برابر دو دژ عبور کرد. پس از آنجاده به اندازه ۳ ایستگاه کیلیکه را می‌ پیماید که برابر ۱۵/۵ فرسنگ است. رودخانه‌ ای که باید با قایق از آن گذشت مرز کیلیکیه با ارمنستان را تشکیل می‌ دهد، و این رودخانه فرات نام دارد.

 

در ارمنستان در سراسر راه ۱۵ ایستگاه و ۱۵ مهمانسراست که پس مسافتی برابر با ۵۶/۵ فرسنگ را جاده طی می‌ کند که البته دژی نیز وجود دارد. پس از ارمنستان به سرزمین ماتی‌ ین‌ ها می‌ رسیم که در آن چهار ایستگاه شاهی است. سپس سرزمین کیستی [کاسی] است که در طول جاده آن یازده ایستگاه ساخته شده و بنابراین ۴۲/۵ فرسنگ است تا خواسپس [کرخه] یعنی رودی که از آن نیز باید با قایق گذشت و شهر شوش در کنار آن ساخته شده است. بنابراین جمع ایستگاه‌ های تعویض اسب شاهی ۱۱۱ و به همین تعداد مهمانسرا در اختیار مسافرانی است که از سارد به شوش می‌ روند.»

 

اطلاعات هرودوت کمی گیج‌ کننده است چرا که فاصله‌ ی میان دو ایستگاه شاهی میان لودیه و فریگیه می‌ باید ۴/۷۲۷ فرسنگ بوده باشد از طرفی فاصله‌ ی دو ایستگاه میان کاپادوکیه و کیلیکیه ۳/۷۱۴ فرسنگ است. 

در ادامه هرودت اطلاعاتی درباره‌ ی راه بعد از «دو دژ» ارائه کرده که به موجب آن فاصله‌ی ایستگاه‌ها ۵/۱۶ فرسنگ بوده است فاصله‌ ی ایستگاه‌ ها در ارمنستان ۳/۷۶ و در سرزمین کاسی‌ها ۸۶/۳ فرسنگ بوده است. 

 

گویا فاصله‌ ی ایستگاه‌ ها ارتباط مستقیمی با میزان تأمین بودن امنیت راه‌ ها داشته است و اینگونه نبوده که در تمام طول راه، فاصله هر دو ایستگاه، ثابت و به یک اندازه باشد. امنیت محورهای بزرگ توسط پادگان‌ ها و پاسگاه‌ های نگهبانی متعدد تأمین می‌ شد.

 

آرشام، ساتراپ ایران در مصر، به بازرس خود «نهتی‌هور» طی گذرنامه‌ ای اجازه می‌ دهد تا با استفاده از آن در طول راه‌ در ایستگاه‌ ها، سهمیه‌ ی غذایی دریافت کند. مقامات مربوطه مقادیر قید شده در مجوز را تهیه می‌ کنند و می‌ پردازند و گزارش آن‌ را به حسابداری مرکزی می‌ دهند که در آن‌ جا حساب صادرکننده‌ ی مجوز بدهکار می‌ شود. دریافت این جیره‌ ها بسیار منظم انجام می‌ گرفت و اگر دارنده‌ ی مجوز از حد خود تجاوز می‌ کرد و بیشتر توقف می‌ کرد مقامات مجاز نبودند که سهمیه‌ ی بیشتری در اختیارش قرار دهند.

 

«از آرشام به مردوک، بازرس پکید در ، نبودالانی بازرس در لائیر، زاتوواهیای بازرس در آرزوهین،اوپاستابارای بازرس در آربلا، و ماتالوباش، باگافارنای بازرس در سالام، و فرادافارنا و گائوزانا بازرسان دمشق.

[اکنون] بازرس من به نام نهتی‌ هور در حال حرکت به مصر است. شما باید سهمیه‌ های زیر را به حساب املاک من در ایالات خود روزانه به آن‌ ها بپردازید:

آرد سفید دو کوارت، آرد رامی سه کوارت، شراب یا آب جو دو کوارت، [گوسفند] یک رأس. همچنین به هر یک از ده خدمتکار ایشان روزانه یک کوارت آرد و علوفه برای اسبانش داده شود. به دو کیلیکیه‌ تی و یک پیشه‌ ور که هر سه از خدمتکاران من و با او در حال حرکت به مصر هستند، هر یک روزانه یک کوارت آرد داده شود. 

 

هر بازرس باید بنابه جاده‌ ای که از هر ایالت به ایالت دیگر تا رسیدن به مصر وجود دارد، به آن‌ ها این جیره‌ ها را پرداخت کند. اگر او خواست در محلی بیش از یک روز توقف کند، برای روزهای اضافی به آن‌ ها سهمیه بیشتر داده نشود.» 

 

پیک‌ های اسپارتی که می‌خواستند به ایران بروند می‌ بایست از فرمانده سپاهیان مناطق ساحلی مجوز دریافت کنند؛ نمونه‌ های دیگری وجود دارد که نشان می‌ دهد حتی سفیران یونانی برای عبور در این راه‌ ها به مجوز استانداران هخامنشی نیاز داشته‌ اند.

 

گزنفون، تأسیس چاپارخانه را به کورش منسوب داشته است:

«یکی از ابتکارات کورش که مخصوصاً با توجه به وسعت عظیم امپراتوری‌ اش بسیار حائز اهمیت است این است که از گوشه‌ های بسیار دوردست مملکت خویش پیوسته آگاه بود و جزئیات وقایعی که در کلیه‌ ی ایالات می‌گذشت بر او پوشیده نبود. چون قدرت و توانایی اسبان چاپار محدود بود، لذا در فواصل معین چاپارخانه‌ های مجهز با اسبان چابک به تعداد کافی معین نموده بود و قاصدان همیشه آماده‌ ی رساندن خبر بودند.

 

در هر چاپارخانه مرد تیزهوشی مراقب بود که به محض اینکه چاپاری با پیام و نام می‌ رسید آن را تحویل می‌گرفت و به مرد مطمئنی که آماده بود تحویل می‌ داد و او را روانه می‌ ساخت و اسب و چاپار استراحت می‌ کردند تا چاپار از سمت دیگر برسد و به مقصد حرکت کنند.»

 

این جاده‌ها و چاپارخانه‌ ها بعد از دوره‌ی هخامنشی نیز در ایران مرسوم بوده‌ اند. ایزیدور خاراکسی اطلاعات سودمندی در مورد آن‌ ها در دوره‌ ی اشکانی به یادگار گذاشته است. وی در این اثر راه‌ ها و جاده‌ های شاهی را که از شرق به غرب و از شمال به جنوب در قلمرو پارت‌ها امتداد داشته توصیف می‌ کند. 

  

منبع:tamadonema.ir

جاده های هخامنشی و ایستگاه های آن

جاده های هخامنشی و ایستگاه های آن



 سبک هنری معماری باستان

 

ما بسیاری از ساختمان ها و نشانه های جهان باستان را می بینیم که تا امروز باقی مانده اند. نگاهی دقیق تر به آنها نشان می دهد که فناوری و تکنولوژی که آنان استفاده می کردند بسیار جلوتر از زمان خودشان بوده است. در این گزارش تصاویری را خواهید دید که وجود فناوری در دنیای باستان را اثبات می کند.

 

اهرام مصر تنها بناهای ساخته شده به این شکل نیستند، هرم های مشابهی در مکزیک، اندونزی و هند هم وجود دارند.

این عکس ها نشان دهنده ی اشراف کامل آنها به ستاره شناسی و نجوم است.

 

فناوری‌های باستان

 

تصور کنید این سازه بدون استفاده از ابزار و آلات امروزی ساخته شده است.

 

سبک هنری معماری باستان

 

 این یک دیوار طبیعی نیست.

 

فناوری های باستان

 

دستگاه برش سنگ در زمانی که هیچ دستگاه برش سنگی وجود نداشته است؟! 

 

 

مثال دیگری از فناوری های حفر و تراشیدن بدون نقص سنگ ها در گذشته.

 

 

نمونه ی دیگری از شاهکارهای برش سنگ در عصر باستان.

 

 

ساختار این آوارهایِ شگفت انگیز نیازمند بازنگری دوباره است.

 

 

هیچ صخره ای به طور طبیعی این شکلی نیست. بدون شک یک فناوری در انجام آن دخیل بوده است.

 

 

 شاید در عصر باستان یک آمفی تئاتر و یا استیج برگزاری مراسم بوده باشد!

 

هیچ کسی دقیقاً درباره ی حقیقت این سازه ها چیزی نمی داند اما این طور که به نظر می رسد برای ساختش زمان و انرژی زیادی صرف شده است.

 

 

ترکیب و تداخل ماهرانه و ایده آل این سنگ ها چگونه انجام شده است؟

 

 

  

 

سازه ای سنگی در بولیوی که به آن «دروازه خورشید» گفته می شود که کنده کاری های بدون نقص و بسیار ماهرانه ای براساس توقیت ستارگان بر روی آن انجام شده است.

 

 

منبع: tabnakbato​.‎​ir

فناوری‌های باستان جلوتر از زمان‌های خود بودند

فناوری‌های باستان جلوتر از زمان‌های خود بودند